فرهنگ ملی، آیین دینی ( روانپزشک خانواده - دوشنبه ها، صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

نگاهی به پشتوانه ملی و فرهنگی مشاوره و رواندرمانی

 

 

فرهنگ ملی، آیین دینی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

بسیاری از همکاران ارجمند و ارزشمند دانش آموخته در رشته های مشاوره، روانشناسی و گاه روانپزشکی، در پی پایان سال های کوتاه و گذرای دانشجویی یا دستیاری، با وجود فرا گرفتن دروس نظری این رشته ها و گاه حتا رتبه های برتر کارشناسی ارشد و دکترا و یا بورد تخصصی، در بازار کار آن گونه که می خواسته و می پسندیده اند، سرفراز و کامیاب نمی شوند و خیلی زود ناکام، سرخورده و افسرده می شوند.

این ناکامی حرفه ای، به ویژه آن هنگام که دانش آموخته، سن و سالی کمتر از سی و سی و پنج سال داشته و آموزه هایی توانگر از زندگی اجتماعی در زیر پوست شهر و روستا به چنگ نیاورده باشد، چشمگیرتر است. بالا رفتن سن و سال – به ویژه آن هنگام که با دشواری ها و ناکامی های در خور تامل و تدبر همراه شده باشد – به پختگی و خردمندی می انجامد تا پیشکسوت خردمند آن چه را که برنای نوخاسته در آیینه نمی بیند، به آسانی در خشت خام به تماشا بنشیند.

کاستی سترگ و بنیادین رشته های روان شناسی و مشاوره، نگذراندن دوره های عملی مشاوره و رواندرمانی در درمانگاه ها و مراکز مشاوره دانشگاهی  پیش گوش و زیر نگاه استادان پیشکسوت و کارآزموده است؛ یعنی درست همان وزنه ای که دستیاران روان پزشکی، به خوبی و فراوانی از آن برخوردارند و ساعت ها، روزها و ماه ها کار بالینی زیر نگاه و ارزیابی مستقیم استادان شان را پشتوانه و پشتیبان دارند. بجاست که هر واحد دانشگاهی که به آموزش دانشجویان کارشناسی ارشد مشاوره و روانشناسی می پردازد، در کنار افزایش سال های تحصیلی هر یک از مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد به دست کم پنج سال، نسبت به تاسیس مراکز مشاوره دانشگاهی با حق ویزیت اندک و تبلیغات رسانه ای فراگیر اقدام کنند و ضمن تعامل و همکاری حرفه ای با روانپزشکان و روانشناسان بالینی که زیر نظر وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی تربیت شده اند، این کاستی سترگ و بنیادین را برطرف سازند.

ساختار آموزشی نظری رشته های روان شناسی و مشاوره، سال هاست به روز و کارآمد نشده و بسیاری از مراجع و منابع پارسی آن هنوز کتای هایی ست که دهه ها از ترجمه و تالیف آن گذشته است. بیماری ملی فراگیر در دانشگاه های مان – یعنی بسنده کردن به جزوه خوانی و گریز از مطالعه ژرف و دقیق مراجع و منابع بین المللی به روز – نیز یکی از مهمترین ریشه ها و سرچشمه های ناکامی تازه دانش آموختگان جوان روانشناسی و مشاوره در ایران است. هر چند بسنده کردن مطلق به منابع و مراجع غربی و فرنگی هم می تواند در کوتاه و دراز مدت، مشکل ساز شود. چرا که برای هر گونه از رواندرمانی و مشاوره، روان درمانگر و مشاور باید به فرهنگ و فضای مردم شناختی و جامعه شناختی آشنایی نزدیک داشته باشد. دانش آموخته ناآشنا به فرهنگ و فضای اجتماع و بیگانه با متون ادبی، دینی و مذهبی، بی درنگ در بازار کار، ناکام و ناچیره و سرخورده و افسرده می شود.

آن چنان که بسنده کردن صرف روانپزشکان به بورد تخصصی اعصاب و روان و از بر داشتن درسنامه روانپزشکی کاپلان و سادوک - که به فرموده استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر شکرا... طریقتی، « گواهی نامه روانپزشکی در نیویورک و آمریکا » است - برای کامیابی و سرفرازی در بازار کار درمان های گوناگون روانپزشکی – حتا دارو درمانی که بخش کوچکی از درمان های روانپزشکی است – در این مرز پر گزند هرگز راه گشا نخواهد بود.

بی گمان در چنته و چنگ داشتن یک بورد تخصصی مجازی جامعه شناسی و مردم شناسی ایرانیان درون و برون میهن و آشنایی نزدیک با متون و منابع ادبی، دینی و مذهبی مردمان این اجتماع – و در فراز همه، کلام الله مجید و کتب حدیث ائمه اطهار و ادعیه بزرگان دینی و مذهبی، برای کامیابی هر رواندرمانگر و مشاوری، نه سودمند، که بسیار لازم و ضروری است. خوانش ادبیات دیرینه و نوین پارسی - از کلیله و دمنه و شاهنامه تا خیام، سعدی، حافظ، مولوی، جامی، صائب و شاعران و نویسندگان معاصر – و اندیشیدن و وام ستاندن از آن ها در روند مشاوره و رواندرمانی، گام نخست آغاز سرفرازی و کامیابی در بازار کار روانپزشکی، روانشناسی و مشاوره در پی سال های زودگذر دانش جویی روانشناسی و مشاوره و دستیاری روانپزشکی لازم و ضروری بوده و هست تا رقابت حرفه ای، آسان و شتابان به حسادت و تهمت و ستیز و کینه توزی نینجامد و توفان خشم و آتش دشمنی، در پیشی جویی بیمار گونه پیشه ای، بازار همه بر باد ندهد و خوشنامی این پیشه ها را به خاکستر ننشاند !

 در این جا لازم می دانم که یاد و پاسداشتی از آموزگاران بزرگوار ادبیات پارسی دبیرستان عدل اسپهان، به ویژه آقایان صفوی و جعفری، و آموزگاران دینی و معارف اسلامی آن، به ویژه آقایان شعبانی و دهقان کنم که رنج و مشقت عمری آموزگاری آنان، بی گمان در بن مایه اندک کامیابی حرفه ای امروزم نقشی بسزا داشته است. هنوز شیرینی و دلنشینی کلاس های دشوار آقای صفوی – که خواندن کتاب دبیرستان را بر دوش خودمان می گذاشت و ما را وادار به از بر کردن دیباچه و بخش هایی به هشیارانه گزیده شده از گلستان سعدی و اشعار خیام، حافظ، مولوی، نظامی، خاقانی، شاهنامه فردوسی و ... می ساخت – پیش چشم و ذهنم زنده است. به باور من، بهره گیری از آموزه های ادبی، دینی، مذهبی، قومی، ایلی، استانی و ملی کهن و نوین و افزودن آن ها به منابع بین المللی و فرنگی، در کنار برخورداری نزدیک، پیش گوش و زیر چشم استادان پیشکسوت و خردمند، راز چیرگی و سرفرازی روانپزشکان، روانشناسان، مشاوران و مددکاران در بازار کار حرفه ای شان بوده و خواهد بود. هر چند کمتر عاملی می تواند جایگزین خردمندی و دوراندیشی برآمده از بالا رفتن سن از سی، سی و پنج، و چهل باشد. ناکامی و سرخوردگی زیر سی و سی و پنج سالگی معنا ندارد که جوان باید سخت کوش و پر پشتکار باشد تا در گذر سال ها به توانمندی پیران و میانسالان خردمند برسد !!

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

غبار ویرانگر جنگ : آه و افسوس های نهادهای آدمیان !

 

 

نمی دانم توبه نامه است یا تاریخ نمایانه، اما فیلم مستند خوبی ست !

آن اندازه فاش گرایانه و پرسش آفرین و چالش برانگیز  که توانسته جایزه اسکار بهترین فیلم مستند سال ۲۰۰۳ را از آن خویش سازد.

فیلم « غبار جنگ » - سرگذشت خودگوی رابرت مک نامارا ، از مقامات ارشد وزارت جنگ آمریکا در جنگ جهانی دوم و وزیر دفاع آمریکا در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ - جنگ کره و ویتنام - را می گویم.

فیلمی که در آن رابرت مک نامارا به جنایات جنگی آمریکا در بمباران سهمگین و سنگدلانه خانه های چوبی شهروندان غیر نظامی توکیو با بمب های بنزینی و تکرار همین سناریو برای بیشتر شهرهای ژاپن در ماه های پایانی جنگ جهانی دوم تا تسلیم شدن ژاپن در پی تهدید به بمباران اتمی توکیو ( پس از انجام آن در هیروشیما و ناکازاکی ) می پردازد.

فیلم همچنین چیستی بحران اتمی کوبا و چگونگی پیش رفتن گیتی تا مرز نابودی مطلق و نیز بحران در پی ترور جان اف کندی را نشان می دهد.

تماشای این فیلم واقع گرایانه و وجدان هشیارساز را به همه دوست داران تاریخ معاصر و دو جنگ جهانی نخست و دوم به گونه ای جدی پیشنهاد می کنم.

به یاد بیاوریم که تاریخ بزرگ ترین و راست مدارانه ترین آموزگار آدمی ست...

 

 

برترین فیلم مستند اسکار 2003 : "غبار جنگ" ( روایت رابرت مک نامارا )

 

حسود هرگز نیاسود ! ( سخنی در نبود اخلاق و شرافت پیش جویی پیشه ای در ایرانیان )

 

 

مدت هاست که درباره فیلم هایی که دیده ام، در وبلاگم ننوشته ام؛

مدت هاست که چون گذشته، آن گونه که باید و شاید وبلاگ ننوشته ام !

در این روزگار پر گزند، در این مرز پر کینه و بخل و خشم و حسد، می بایست اندکی کنار می کشیدم تا حساسیت برخی همکاران و شبه همکاران - آخر در فضای بهداشت و سلامت روان و اجتماع، بسیاری خود را صاحب نظر تر از روانپزشکان و روانشناسان بالینی می دانند؛ رشته مان جراحی مغز و اعصاب، قلب، چشم و مانند آن نیست که شبه همکاران در حاشیه مانده مان جرات و جسارت زدن " حرف مفت " به خودشان ندهند- فرو نشیند. ( دیپلمه بی کار برق و اتومکانیک هنرستانی و فلان لیسانسه روزنامه نگاری، حقوق یا جامعه شناسی در این مرز پر گزند، مشاور و رواندرمانگر می تواند باشد؛ اما از دید شبه همکاران ما، روانپزشکان نمی توانند !! )  

در این مرز پر گزند، شکست خورده و ناکام باشی، با دست بر سرت می کوبند و ریشخندت می کنند؛ کامیاب و پیروز و سرفراز باشی، با گرز بر سرت می کوبند و ترور شخصیتت می کنند.

جراحان و پزشکان داخلی، برای زیر سوال بردن همکاران شان، سواد و دانش و متد نسخه نویسی و شیوه جراحی آنان را به زیر پرسش می کشانند، اما در عرصه همکاران و شبه همکاران " بهداشت و سلامت روان " ( !!! )، رقیبان به مزاج شخصیتی، خلقی، اضطرابی و خلاصه کل محور یک و دو هم می تازند و شیوه زندگی آنان را به زیر پرسش می نشانند.

خلاصه در این آشفته بازار مشاوره و رواندرمانی، آن چه که فراوان است، سلیته بازی و گیس و گیس کشی ست؛ مشاوران رسته های گوناگون همدیگر را قبول ندارند؛ جمعن با روانشناسان نمی سازند؛ و هر دو در جبهه ای واحد، روانپزشکان را در پهنه بهداشت و سلامت روان، هیچ کاره می دانند؛ روانپزشکان هم اغلب آنان را حداکثر در حد ماماها و پرستارها می دانند و تحویل نمی گیرند !!!!

خوب هویداست تکلیف امثال من که این میان به آشتی، همیاری و همکاری این سه رشته می اندیشند، چه می شود؛ درست همانند آنان که وسط چاقوکشی و دعواهای خیابانی، می شتابند تا میانجی شوند و بیش از همه، و از هر دو سوی جبهه زخم و ضربت نوش جان می کنند !!!!!

جالب و خنده دار آن جاست که برخی همین مشاوران و رواندرمانگران، خود را رسولان  " رعایت شرافت و اخلاق حرفه ای " شناسانده اند و ادعای لزوم پیروی مردمان در اخلاق و انسانیت از آنان داشته و دارند؛ من که ندیدم مطالعه دانش هایی همچون مشاوره، روانشناسی، روانپزشکی، انسان شناسی، حقوق، جامعه شناسی و دیگر علوم " انسانی"، آن چنان به رشد اخلاق و انسانیت کسی انجامیده باشد که هر که هر چه دارد، از پر قنداق دارد !!!!!!

اکنون که امثال جناب آقای " دکتر ب... " - استاد رشته مشاوره دانشگاه علامه - شرافت گریزانه و بی پروا، سر کلاس درس به روانپزشکانی همچون من می تازد و در همان گام نخست، پیش از ترور شخصیت دیگران، خود را به زیر پرسش می کشاند - بگذار تا ما هم به جای آن که میان جبهه ستیز پر هیاهوی روانپزشکان و مشاوران - روانشناسان را در صفحه گزارش اجتماعی روزنامه شرق بگیریم و آشتی کنان بنویسیم، پوستین کرگدن و ببر بیان مان بر تن کنیم، و رستم وار تا خوان هفتم شمشیر و سپر بر کف، کمان بر پشت و گرز در انبان بتازیم و وبلاگ مان را بنویسیم.

هنگامی پس از کسب بورد تخصصی اعصاب و روان در آزمون شهریور ماه ۱۳۸۶، روزی استاد بزرگوارم دکتر طریقتی، در مطب فراموش ناشدنی اش، هشدار داد که تا مدتی زیاد مقاله ننویس و به استراحت و حداکثر کار ترجمه و تالیف کتاب بپرداز و کلاس و کارگاه برگزار مکن تا سن و سالت از چهل فراتر برود که ایران مهد جوان ستیزی تا اندازه پسرکشی ست. اما نیازهای معیشتی و لزوم جدی گرفتن اقتصاد در گذران زندگی، اجازه سر فرود آوردن در برابر این اندرز دوراندیشانه و مدبرانه را نداد. چاره ای جز تاختن نداشتم؛ چه گونه می توانستم بار مالی - معیشتی خانواده دو نفری نوخاسته ام را همچون دوران مجردی - آن هم در سن ۳۴-۳۵ سالگی و پس از گرفتن بورد تخصصی اعصاب و روان - بر دوش خانواده بگذارم؟!؟

اکنون که یاوه گویان و هرزه بافان، دل به تهمت و ترور خوش داشته اند، می گذارم تا این بینوایان ناکام لبریز از خشم و حسد و بخل و کینه، هر چه می خواهند بگویند، بلکه سوزش سخت و سهمگین اسافل شان فرو نشیند !!!!!!!

به راستی، کدامین در درازای عمر کوتاه دانش های مشاوره و رواندرمانی در ایران، کدامین روانپزشک، روانشناس، مشاور یا مددکاری، این چنین از زندگی حضر و سفر خویش، صادقانه آشکارا پیش چشم و ذهن دیگران سخن بر زبان رانده و نوشته است و از ترس افشا شدن احتمالی نام و نشان مراجعان و بیمارانش، همه ی case ها را با ضمیر اول شخص منفرد در کارگاه ها و کلاس هایش مطرح ساخته است؟!؟

پس بگذار به حرف مفت گریزان از اخلاق و شرافت رقابت حرفه ای شان دل خوش دارند؛ به قول برخی همکاران: « راه ما از سوم راهنمایی از آنان جدا بوده و میان معدل کتبی دیپلم، کیفیت ( نوع ) دیپلم و جایگاه رشته دانشگاهی نخستین و دومین مان فرسنگ ها فاصله بوده و هست ». سال ها با این سخن فاصله گرفته بودم.

افسوس که شیوه و شرافت پیشی جویی ( رقابت ) در پیشه، در میان ایرانیان درون و برون میهن، سخت بیمارگونه ( پاتولوژیک ) بوده و هست. یادمان نرود که در واپسین سفر « آن پسره، آن جوانک خل و چل » ( تعبیر شفاهی استادان دانشگاه تهران همدوره صادق هدایت، درباره او )، در پاریس، آن استاد ممتاز و ماندگار دانشکده ادبیات پارسی دانشگاه تهران و چهره ماندگار وزارت فرهنگ مان، با نسخه های دستنویس و کهن شاهنامه و ... - میراث ملی میهن - لای پالتویش به دنبال خریدار نسخه ها و کتاب های عتیقه خاورمیانه می گشت ( " آشنایی با صادق هدایت، م. ف. فرزانه - نشر مرکز " ) و صادق هدایت، سرگردان و حیران، حساب واپسین فرانک هایش را می کرد !!!!!!!!

و اکنون من آن پسره، آن جوانکم که دل به مطب و کلینیکی کوچک در تهران خوش داشته ام و القاب و عنوان های رنگارنگ ناماندگار پس از مرگ حتمی و قطعی را برای این گونه بزرگواران باقی گذاشته ام. من در پشت میز مطب یا لپ تاپ ناهمایونی کاشانه ام، شبانه روز به دنبال کار حرفه ای و رسالت میهنی خویش هستم؛ به نانی سیرم و به درهمی خرسند.

حسود هرگز نیاسود، اما من زین پس آسوده و آرام دوباره می نویسم؛ با همان رصد همیشگی دوستان و دشمنان در وبلاغ و فیس بوغ؛ زندگی ساده و بی غل و غشم در آیینه ای مجازی و گیتی گستر، آن چنان شفاف و آشکار است تا فاش فریاد زده باشم که از محاسبه باکم نیست... 

                

 

سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان رو سپید ( سفرنامه آرشیوی تایلند )

 

 

برای خواندن سفرنامه تایلند، « سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان رو سپید »، می توانید به سری وبلاگ های موج دوم وبلاگ نویسی ام، از جمله ایران بد روی خط داغ  ( یا یک روانپزشک ) و یا سری وبلاگ های موج سوم وبلاگ نویسی ام، از جمله یک ایران بد روی خط داغ ( یا یک روانپزشک روی خط داغ ) مراجعه فرمایید.

پیش نیاز هر روان درمانی، روان شناسی و روان پزشکی در ایران

 

 

 

بسیاری از دانش آموختگان رشته های روان شناسی، مشاوره و روان پزشکی، در پی پایان سال های دانشجویی یا دستیاری، با وجود فرا گرفتن دروس نظری این رشته ها، در بازار کار سرفراز و کامیاب نمی شوند و خیلی زود ناکام، سرخورده و افسرده و گاه نسبت به همکاران شان خشمگین و بخیل می شوند. روند روان ویرانی اینان، به ویژه در فرو غلطیدن به گرداب خشم و حسد و بخل - که آسان و شتابان به گنداب کینه توزی و ستیزه جویی و تهمت زنی و ترور شخصیت همکاران و استادان کامیاب و سرفراز می انجامد - در همان سال های دهه نخست پس از دانش آموختگی شان آغاز شده و شتاب می گیرد.

افزون بر نادرست بودن ساختار آموزشی رشته های روان شناسی و مشاوره - که باید از تکیه بر پرسشنامه های پاره ورقی به پشتوانه های بالینی و مشاوره ای عملی اصلاح و ارتقا یابد - متاثر بودن این رشته ها از حال و هوای فلسفی و جامعه شناختی جوامع غربی، یکی از بنیان هایی ست که دانش آموخته ناآشنا به متون دینی و مذهبی - و در فراز آن : کلام ا... مجید - و نیز ادبیات کهن ملی را در بازار کار، ناکام و ناچیره و سرخورده و افسرده می کند.

به ویژه آن هنگام که دانش آموخته، سن و سالی کمتر از سی سال و سی و پنج سال داشته و آموزه های توانگرانه از زندگی اجتماعی در زیر پوست شهر و روستا به چنگ نیاورده باشد.

بسنده کردن به بورد تخصصی اعصاب و روان و از بر داشتن کاپلان و سادوک و دیگر منابع و مقالات غربی - که به فرموده استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر شکرا... طریقتی، " گواهی نامه روانپزشکی در نیویورک و آمریکا " است - و داشتن کارشناسی ارشد روان شناسی و مشاوره، ولو با دروسی اسلامی همچون " علم النفس و مانند آن " همراه شده باشد، برای کامیابی و سرفرازی در بازار کار مشاوره و درمان این مرز پر گزند هرگز راه گشا نخواهد بود !

بی گمان در چنته و چنگ داشتن یک بورد تخصصی جامعه شناسی و مردم شناسی ایرانیان درون و برون میهن و آشنایی نزدیک با متون و منابع دینی و مذهبی مردمان این اجتماع ( دست کم اکثریت مسلمان و شیعه کشور ) و سال ها خواندن و اندیشیدن بر ادبیات دیرینه و نوین پارسی - از کلیله و دمنه و شاهنامه تا خیام، سعدی، حافظ، مولوی، جامی، صائب و شاعران و نویسندگان معاصر برای آغاز کردن و سرفراز شدن در بازار کار روان پزشکی، روان شناسی و مشاوره، در پی سال های زودگذر دانش جویی روان شناسی و مشاوره و دستیاری روان پزشکی لازم و ضروری بوده و هست.

کاستی سترگ رشته های روان شناسی و مشاوره، نگذراندن دوره های عملی مشاوره و رواندرمانی در درمانگاه ها و مراکز مشاوره دانشگاهی همراه و زیر نظر استادان پیشکسوت و کارآزموده است؛ یعنی درست همان وزنه ای که دستیاران روان پزشکی، به خوبی از آن برخوردارند و ساعت ها، روزها و ماه ها کار بالینی زیر نظر مستقیم استادان شان را پشتوانه و پشتیبان دارند. نقطه قوتی که هر چند بسیار لازم و مهم است، اما هرگز کافی نیست.

 بهره گیری از آموزه های دینی و مذهبی، در کنار آموزه های کهن ملی و قومی و استانی و ایلی، راز چیرگی و سرفرازی روانپزشکان، روانشناسان، مشاوران و مددکاران در بازار کار حرفه ای شان بوده و خواهد بود.

 

 

در چنین پهنه هایی آسان و شتابان به قضاوت نمی توان نشست !

 

در 90 درصد موارد روابط فرازناشویی زنان و 50 درصد موارد روابط فرازناشویی مردان این مرز پر گهر ، مقصر اصلی همان شخص شخیص همسر ( شوهر یا زن ) شاکی ای ست که خود را قربانی برمی شمارد و می شناساند؛ هر چند مسبب نخست، فرهنگ نادرست جنسی - زناشویی است که باید با آموزش درست « هنر هماغوشی و مهارت های زناشویی » دگرگون شود.......

دیو درون آز ( روانشناسی آزمندی و طمع ورزی ) : روزنامه ملت ما، صفحه سلامت، روانپزشک بی مرز

 

 

 

آشنایی با روانشناسی آزمندی و طمع ورزی

 

دیو درون آز

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

نخستین نافرمانی در برابر پروردگار از سه چیز ریشه گرفت: آزمندی، غرور و حسد؛ آزمندی آدم، غرور شیطان و حسادت قابیل.

دیو آز از درون بر دل و جان آدمیان چیره شده، و روح و روان او را به حرص و طمع آلوده می سازد؛ آن گاه به ستم به دیگران و زیر پا گذاشتن مال و جان شان در راستای آزمندی های خود دست می یازند. از این دیدگاه چیرگی نظام سرمایه سالاری، را می توان نخست پدیده ای روحی - روانی و نه سیاسی – اقتصادی برشمرد.
در کتاب « چرا جنگ ؟ » که برآمد نامه نگاری های آلبرت اینشین و زیگموند فروید با اشاره به دو جنگ ویرانگر گیتی گستر نخست و دوم بوده است، فروید به خوی غریزی سرکش آدمی آشکارا اشاره داشته و ناامیدانه ناگریز بودن جنگ و ستیز میان آدمیان تا پایان را بیان کرده است. این گرایش به یورش و چپاول از همین چیرگی دیو آز بر درون و دل آدمیان، ریشه و سرچشمه می گیرد.

دست اندازی و زیرپا گذاشتن حقوق مردمان و استثمار آنان در درازای تاریخ، از همین بیماری سرشتی روحی – روانی آدمیان برخاسته و تا دیو آز در درون بیشتر آدمیان درمان نشود و ریشه های آن به سان چنگال اهریمن از ژرفای اندیشه ها برون نیامده و بریده نشود، نمی توان بدین کردار ننگین پایان داد.

واقعیت این است که برپایی تمدنی سالم فقط به پشتوانه دل‌های درست ممکن است و تا هنگامی که وجدان‌ آدمیان راست مدارانه و رشد یافته نشود و خواست ها پاک نشود، هرگز از سرکشی‌ های آدمی کاسته نخواهد شد .چرا که در سرشت آدمیان، از کودک تا کهنسال، انبوهی سهمگین از شهوات نفسانی جا گرفته است. از این رو آدمیان به آسانی و سادگی به درندگانی دگرگون می شوند که پیدا و پنهان به چپاول و کشتار یکدیگر می‌پردازند. پس شگفت انگیز نیست که می بینیم همه مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی که رستگاری آدمیان را در آماج خود نشانده اند، گردآورده‌ای از آداب و آیین و اندرز و رهنمود را با خود همراه داشته باشد، بلکه چنگال و دندان این دیو درون آز را کوتاه کنند.

آزمندی و حرص و طمع ورزی، پدیده ای سرشتی و غریزی در درون آدمیان است که از اندرون دل و پنهان پندار، در لابه لای گفتار و کردار ایشان پیدا می شود؛ هر چند آدمیان آزمند گمان می کنند که دیگران نمی فهمند، اما آهنگ گفتار و گونه واژگان، نشان دهنده پندار و خمیر مایه اوست و هرگز در پشت پرده های نیرنگ  پنهان نخواهد ماند؛ چرا که از کوزه همان تراود، که در اوست !

 
پیآمد واپسین آزمندی، برای آدمی فرومایگی ماندگار خواهد بود، هر چند در کوتاه مدت با دستاوردهای سترگ همراه بوده باشد. این درست در رویارویی با آن شایستگی و بزرگواری ست که مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی به گونه آماج پیش چشم و ذهن آدمیان نشانده اند.

دیو درون آز، آدمی را به بند شهوت نام و مال و مقام و ماندگاری کشانده و هراس از مرگ – این واپسین سفر ناگریز – را بر تار و پود و دل و جان آدمی چیره می سازد. آنان که با حرص و طمع، روزهای زندگی شان را سپری می کنند، همواره در بند و گرفتارند و به آزادی و آزادگی دست نخواهند یافت. آزمندی و طمع ورزی، آسان و شتابان، آدمیان را به وادی بردگی می کشانند که در آن، خردها در بند و خواست های آزمدارانه بر تخت پادشاهی اند. آدمیان در بند و گرفتار آزمندی و طمع ورزی، دنیا دیده و پیشکسوت هم باشند، نابرخوردار از خردمندی و حمکت هستند، چرا که دیو آز، خرد و حکمت از دل دانایان و دانشمندان می زداید. این گونه است که در همه مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی که رستگاری آدمیان را در آماج نشانده اند، آزمندی و طمع ورزی را ریشه و سرچشمه ویرانی و فروپاشی شایستگی و بزرگ منشی آدمیان شناسانده اند.

رهایی از چنگال این دیو درون، فقط با برخورداری از بسندگی و بزرگمهری ( قناعت و مناعت طبع ) می تواند فراهم شود؛ اما این بدان معنا نیست که آدمی از کوشش خودداری و پرهیز کند و به اندک بسازد و به نابرخورداری و فقر بسنده کند !! بلکه به این معناست که آدمی در پس پشتکار و کوشش،  به آن چه « روزی و قسمت » او بوده خشنود باشد و از چشم داشتن و حسادت به دستاورد دیگران خودداری کند.

بسندگی و بزرگمهری ( قناعت و مناعت طبع ) ارتباطی به اندک یا فراوان داشتن ندارد؛ ممکن است کسی توانگر، دارا و برخوردار باشد و در کنار سخت کوشی و پشتکار فراوان، به بسندگی و بزرگمهری بهره مند باشد و در همین حال تنگدستی به ظاهر درویش پیشه، تا ژرفای دل و جان گرفتار چنگال دیو آز باشد و بکوشد آسان خواهی و تن پروری و کم کنشی اش را با پوستین درویش مسلکی بپوشاند و توجیه کند.

بنیان بسندگی و بزرگمهری، سخت کوشی، پشتکار و کوشش شبانه روزی ست است چرا که کسی می تواند به دستاوردهای دیگران چشمداشت نداشته باشد که در زندگی به پشتوانه خود گام بردارد و نیازمند آویزان شدن به این و آن و سرسپردگی ظاهری یا واقعی نباشد.

چنین بسندگی، بزرگمهری و بزرگمنشی ای، پدید آورنده یک آرامش سازنده و رشد دهنده درونی پایدار و ماندگار است که آدمی را از خستگی و هرزگی بی هوده و اندوه ناگوار و ماندگار رهایی بخشیده و او را بی درنگ آماده جان فشانی و فداکاری آزاده وار خواهد ساخت.

در حالی که چیره شدن منش و خوي آزمندي، آرامش را برای همیشه از آدمی می ستاند تا همواره در درد و دشواری و رنج و عذاب روحي به سر برد. چرا که فزوني خواهي آدمیان آزمند بدان می انجامد که آنان از آن چه دارند، لذت نبرند و همواره در جست وجوي آن چه دور از دسترس ايشان و نزد دیگران است، کوشش بي هوده كنند. اين همان دوزخ دایمی آدمیان آزمند است که آنان را از كرامت و شرافت فرسنگ ها دور مي سازد.افسوس که آدمیان آزمند این گرفتاری در گرداب خواری و فرومایگی را نمی بینند و بیماری آزمندی شان را با بلندپروازی اشتباه می گیرند.

توانگر راستين به نیکی و تیزبینی دریافته كه این زندگی زودگذر و ناماندگار، ارزش اندوه داشتن و رنج کشیدن بی هوده را ندارد؛ آدمیان توانگر، همچون کودکان آسان به آب تنی کردن در حوضچه اکنون می پردازند، چرا که این آموزه خیام را در پیش چشم و ذهن خویش نشانده اند: 

« شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 هر ذره ز خاک، کی قبادی و جمی ست

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست »

كمونيزم خواست تا با مصادره مالكيت شخصي به سود دولت و حکومت، بيماری فراگیر آز را درمان كند، اما اصلاحات و انقلاب ها، نخست باید از درون دل و جان آدمیان آغاز شود و سپس به برون و اجتماع پراکنده شود. از این رو، رواندرمانی ها و آموزه های راست مدارانه معنوی - که شایستگی و بزرگواری آدمی را در آماج نشانده اند - پیش نیاز هر گونه راهبرد نویسی و راهکارگزینی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... هستند. چرا که بهترین راهبردها و برنامه ها، اگر به آدمیان بیمار و گرفتار در چنگال دیو آز سپرده شوند، هیچ گونه سود و دگرگونی در پی نخواهد داشت.

بهترین قوانین، نیازمند برترین مجریان است؛ از این رو، در کنار راهبرد نویسی ها و راهکار گزینی های خردمندانه و دوراندیشانه « واقع بینانه ( نه آرمان و گمان پردازانه ) »، پرورش و رشد « انسانیت » و تربیت بنیادین تک تک مردمان اجتماع، پیش نیاز نخست برپایی هر نظام سالم و صالح الهی و انسانی است.

حسادت، بخل، کینه توزی و ستیزه جویی، همه و همه سرشاخه ها و برآمدهای دیو درون آز هستند؛ آزمندی سرشتی شیطانی و نا انسانی ست که ریشه و سرچشمه بیشترین ناسازگاری های اجتماعی ملی و بین المللی – از جمله دو جنگ ویرانگر گیتی گستر نخست و دوم – بوده است. دیو درون آز در هر یک از شخصیت های دوازده گانه روانپزشکی رخ می نمایاند، گر چه این رخ تاباندن در شخصیت های آمیخته با کلاستر ( دسته ) B، درخششی چشمگیرتر در برون دارد و در دیگران، چراغ خاموش، در اندرون، رشد داشته و پیش می تازد.

این دیو سترگ آز است که آسان سهراب و سیاوش را بی گناه به قربانگاه کشاند و فراوان چشمان پسران نوخاسته پادشاهان پیش تاخته به میل سرخ سپرد؛ آز، بیماری کهنه و دیرینه این مرز پر گزند بوده و هست. کدامین کاوه این دیو هیولا بر دوش را در دماوند به بند خواهد کشید؟   

« دلقت به چه کار آید و مسحا و مرقع

 خود را ز عمل های نکوهیده بری دار

 حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست

 درویش صفت باش و کلاه تتری دار »

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

پروردگارا سپاس که رشد و پرورش نوجوانی ام را در " بسیج "  آن دفاع مقدس نشاندی !

 

 

 

گر چه خودم را میانسالی هنوز کودک و نوجوان از « نسل سوخته » می دانم، اما بسیار شادمان و خوشنودم که دوران رشد و پرورش نوجوانی - پایان کودکی و آغاز جوانی - ام را در دوران جنگ تحمیلی امپریالیزم ننگین غرب و شرق گذراندم و نه در عرق و آبجو فروشی های بالا یا پایین شهر، کافه دانشجویی ها یا کافه روشنفکری های این سو و آن سوی دانشگاه تهران، و دیسکوتک ها و دانسینگ های این هتل و آن متل و این کاباره و آن کاخ جوانان.

همان سربند سرخ یا زهرا  و سبز یا حسین بسیج مدرسه راهنمایی خاقانی دهه شصت اصفهان را بر همه کراوات هایی که هم اکنون از آن ها به عنوان فرم پرسنلی مطب روانپزشکی ام سود می جویم، برتری می بخشم و گنجینه بچگانه پوکه فشنگ و مرمی و ترکش جبهه هایم را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد !

پروردگار را هزاران بار سپاس که از نسل سوخته اما متعهد ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۰ ( و از سوخته ترین و ته دیگ ترین شان : دهه چهلی و دهه پنجاهی ها !! ) هستم، شاید در آستانه کهنسالی، پیشگاه مرگ و چنگال گورستان هنوز اندک راستی ( صداقت ) و درستی ( شرافت ) برایم ماندگار بماند تا دیو آز و شهوت نام و مقام، به آسانی، بی درنگ، چشمانم را بر اخلاق و انسانیت فرو نبندد.......

خوش بختانه نسل سوخته، بسیار بیش از « چهره های ماندگار »، فردیت ها و هویت های مردمی خواهد داشت !!!       

 

 

الا تا نخواهی بلا بر حسود، که آن بخت برگشته خود در بلاست !

 

 

 

هیچ رقیب حسود روانپزشک یا روانشناس یا مشاور یا سخنران ناآکادمیک بازاریی نمی گوید این پسر بچه اصفانی، تو شهر غریب چی کشید که از هفته ای چهار تا مراجع تو کلینیک رهاجو در تقاطع جمهوری - جمالزاده شتابان خودشو بالا کشید ! بی خودی می رن تهمت می زنن پیش اعضای هیئت رئیسه انجمن روانپزشکان که : « می دونین بهنام اوحدی، چند میلیون بروشور تبلیغاتی تو تهرون پخش کرده ؟! » 
مومنت، چی بگم؟ آخه اصفانی کی پول چاپ و پخش چند میلیون بروشور می ده بابام جان؟!؟
 
به جای این که در استراحتگاه داغ بیمارستان روزبه، لم بدهم و چای بخورم و سیگار بکشم و پشت سر استادانی که تا همین چند لحظه پیش، تا کمر جلوی شان تعظیم کرده و مجیز ردیف کرده بودم، چرت و پرت ببافم و مسخره شان کنم، خسته و کوفته - با دانایی به تنهایی و بی پشتیبان بودنم در پهنه روانپزشکی، به امید آینده - از شوش تا گلابدره، از هفت حوض تا شهرک هوانیروز، بر مترو و موتورسیکلت و تاکسی با جیب سوراخ پرواز کردم تا به این جایگاه معمولی رسیده ام. مثل فشفشه از بیمارستان روزبه خودم را به ایستگاه مترو سعدی می رساندم تا در اندک زمان، به مرکز مشاوره شکیبا - تقاطع جردن و میرداماد - برسم...  
از سال 1383 تا همین حالا، به پشتوانه هایپرتایمیای همیشگی و ۳۸ ساله ام، در بسیاری از مواقع در 48 ساعت، کمتر از 8 ( و گاه حتا 4 ساعت ) خوابیده ام؛ درست آن هنگام که رقیبان حسود و بخیل در مهمانی، رستوران، سفر، استراحت، خوشی و سرگرمی، خانه و خواب ناز و عشق و حال بودند، من ساعت ها و ساعت ها بی وقفه کار و کار و کار کردم؛ مقاله نوشتم، مراجع ویزیت کردم و همه تعطیلات درس دادم و نیاسودم.......
 
دوستی نازنین برایم در فیس بوغ نوشته که مردمان به قطار شتابان سنگ می اندازند و نه به واگن ها و لکوموتیوهایی که در ایستگاه خاموش ایستاده اند. شکست خورده و ناکام باشی، تحقیرت می کنند و بی عرضه و ناتوان برمی شمارندت، پیروز و کامیاب باشی، حسودی ات می کنند و قالتاق و بدجنس می شناسانندت. سرزمین شگفت انگیزی ست این مرز پر گزند !!!
 
 
 
 

مکاره بازار کاباره های مجازی ( سوداگری جنسی به سبک ایرانی ) / ویژه نامه روزنامه جام جم

 

 

آشنایی با سوداگری جنسی به سبک ایرانی

 

مکاره بازار کاباره های مجازی

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

شیاد بازار مکاره جنسی – زناشویی در فضای مجازی فارسی و دنیای واقعی ایران زمین از سه چهار سال پیش زاده شد؛ با ایزار ساده ای به نام مطبوعات زرد و صد البته کانال های ماهواره ای فرومایه و بی مایه موسیقی و دست افشانی و پایکوبی کاباره ای. کانال هایی که همانا کاباره های مجازی شبانه روزی اند و همان کارکرد نابه کار بیشتر کاباره های قدیم تهران، اهواز، آبادان، شیراز، اصفهان و ... را شب و روز در پیش گرفته و بر این رویکرد اخلاق گریزانه و شرم ستیزانه شان پیگیر و استوار، پافشاری و اصرار دارند. البته جای شگفتی هم ندارد؛ کاباره نه فقط در ایران، که در همه جای خاورمیانه و دنیا، پیدا و پنهان، دوشادوش بازار مکاره موسیقی اش، بازار مکاره جنسی – آمیزشی نیز بوده است. کدامین اندیشمندی را می توانید پیدا کنید که کاباره را آفت و آسیب موسیقی ارزشمند، فاخر، گران مایه و معناگرا در هر گوشه از گیتی نداند؟ کاباره عشرت کده ای فرومایه است که تنها به سودآوری از راه سرگرم سازی می اندیشد و در بازار مکاره اش به یگانه چیزی که نمی اندیشد، پالایش و والایش پندارها و کردارهای مخاطبانش است، پس چه سان هم اکنون کاباره های مجازی فارسی زبان، در همراهی و همکاری با مشتی شیاد سودجو، کلینیک های توانمند و کارآزموده پیشگیری و درمان اختلالات جنسی – زناشویی راه انداخته اند؟!؟

این کانال ها، فرسنگ ها فراتر از هفته نامه ها و ماه نامه های زرد، در یک سال و نیم اخیر، با روندی شتابان تر، شبانه روز به تبلیغات تصویری و یا زیرنویس شده جنسی – زناشویی پرداخته اند و به سبب گوشه گیری از کنش ها و واکنش های سیاسی، از پارازیت به دور مانده اند. هنگامی که این شتاب افزون را همگام و همراه با راه اندازی کانال های هرزه نگارانه ( پورنوگرافیک ) با سیما و آوای پارسی و امکان همبسترگزینی و گپ زنی مستهجن زنده ایرانیان به زبان مادری شان، پیش چشم و ذهن بنشانیم، بدگمان و سرنخ جو، می توانیم بیندیشیم که این مرز پر گزند، مدتی ست دچار یورش سهمگین و سنگین جنسی از گونه هرزه گرایانه و شرم ستیزانه شده است.

مسائل و موضوعات جنسی  - سکسوالیته – به آسانی ذهن آدمیان و حتا حیوانات را درگیر و دچار « وسواس و وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » می کند که همچون وسواس و وابستگی دیگری، آدمی را از پیشرفت، سازندگی و آبادانی باز داشته و به گونه ای بیمارگونه به خود سرگرم و گرفتار می سازند.

از این رو، یورش با سکس، الکل، مواد مخدر و محرک، در بسیاری از راهبردهای سیاسی بین المللی – در چارچوب اصول و فنون جنگ نرم - سال ها پیش تر از ستیزه جویی و چنگ و دندان نشان دادن های نظامی در دستور کار سلطه جویان قرار داشته است تا رویارویی و ستیز را آسان تر ساخته و ضریب اطمینان به پیروزی و کامیابی نظامی را افزایش دهد.

اما به راستی، آیا ممکن است این بدگمانی درباره آغاز « جنگ جنسی – روانی »، ریشه و سرچشمه گرفته از بددلی ملی کهنه و نخ نما شده ما ایرانیان در برابر پدیده های تازه از گرد راه رسیده باشد و این ابزار آلات، انگشترها، داروها، قطره ها، ژل ها، لوسیون ها و مکمل ها، اکسیر جادویی و کیمیای معجزه آسا باشند؟؟

به واقع، این گونه نیست !

دارو و درمان و ابزار و مکملی که اثر داشته و درمانگر و سودمند و شفابخش باشد، نیازی به این همه تبلیغ ندارد. مردمان خود شتابان، به آشنایان و بیگانگان می شناسانندشان و بازارشان همچون گنه گنه، آسپیرین و پنی سیلین رونق پیدا می کند. شاید شرکت های این گونه فرآورده ها در جایگاه پاسخ گویی بگویند که شناخته و فراگیر شدن بهره گیری از فرآورده های ما، از آن جا که با شرم و حیای ایرانی، همبسته و پیوسته است، شتاب بسیار پایین تری تا آسپیرین و پنی سیلین دارد. اما واقعیت این است که این سخن، توجیه و دلیل تراشی ای مکارانه بیش نیست؛ چرا که اجتماع ایرانی سده هاست که از فرآورده ها و مکمل های جنسی - به گونه افزودنی ها، ادویه جات، و غذاهای ملی و بومی – برخوردار بوده است و آن ها را به آسانی در بازارچه های سنتی خرد و کلان در پیش روی همگان می نشانده و می شناسانده است. هر دکان عطاری، بقالی، قنادی، طباخی و مانند آن در ایران قدیم چنین رویکردی را آشکارا داشته و دارد؛ بازارچه ای که سود اندک یا هنگفت آن، سرراست روانه جیب کشاورز، دامپرور، کارگر، عطار، بقال، قناد، طباخ و ... ایرانی – و نه کمپانی های سودجوی سرزمین های سلطه جو – می شده و سازندگی، سامان دهی و آبادانی میهن و هم میهن را شتاب می بخشیده است.

در پهنه مشاوره و درمان جنسی – زناشویی، رویکرد نخست مشاوره و درمان، همانا « روان درمانی و رفتار درمانی شناختی » است؛ هر چند گهگاه و به ندرت، « روان درمانی سایکودینامیک ( روان کاوانه ) » و از آن کمتر و نادرتر، « هیپنوتیزم » ممکن است در برخی موارد با تیزهوشی و دوراندیشی برگزیده شده سودمند افتند. سود جستن از دارو و مکمل های جنسی – زناشویی، گام دوم و تکمیلی – و نه نخست و بنیادین – درمان است. آن هم نه داروهایی همچون « وایاگرا ( سیلدنافیل ) » و « سیالیس تاداگرا ( تادالافیل ) » که همچون استامینوفن و ایبوپروفن مسکن معلول شاخ برکشیده برشمرده می شوند، بلکه داروهایی که به درمان علت ریشه ای مشکل و اختلال می پردازند.

بهره گرفتن از ابزارها و رویکردهایی همچون واکیوم، تزریق درون غاری و پروتز آلت، هر چند به معلول می پردازند، اما در مواردی که ریشه و سرچشمه مشکل و اختلال جنسی – زناشویی در بیماری های پیکری عروق یا اعصاب تن و آلت است، خردمندانه و سودمند است. این گونه ابزار فرسنگ ها با اسباب بازی های فانتزی – همچون « مهره مار » تاریخ گذشته و « لارجر باکس » و « انگشتر جادویی » تازه گام به بازار مکاره گذاشته - که بی شرمانه در همه ی ساعات شبانه روز، در کانال ها و کاباره های ماهواره ای، با غوغا و هیاهو و های و هوی فراوان، شناسانده می شوند، دیگرگون هستند !

شیاد بازار مکاره - که تشنه مال و دشنه شرم است - شبانه روز، پیش چشم و گوش و ذهن کودکان و نوجوانان – نونهالان سازنده ایران فردا – کوشا و در غوغاست. بهداشت و سلامت جنسی – زناشویی و خانوادگی ایرانیان، آماج دلسوزانه و مسئولانه کارخانه جات سازنده و شرکت های آورنده ی فرآورده های این شیاد بازار مکاره مجازی ماهواره ای و اینترنتی نبوده و نخواهد بود. بسیاری از ویژگی های جنسی – زناشویی آدمیان و دیگر پستانداران، همچون درازای آلت، سرشتی ژنتیک، مادرزادی و مادام العمر دارند و جز در سنین نوزادی و شیرخوارگی – آن هم تا اندازه ای محدود – به هیچ ژل و کرم و لوسیون و ابزار بزرگ کننده ای پاسخ نداده و نخواهند داد. درازای آلت طبیعی از ده تا بیست سانتی متر و گرداگرد آن از پنج تا ده سانتی متر متفاوت است و برافراشتگی آن با هیچ برنامه و ابزاری، افزایش پیدا نمی کند. شیاد بازار مکاره مجازی به سبک ایرانی، همچون طبل غازی، بلند آواز و میان تهی ست !!

دارندگان و گردانندگان کارخانه های سازنده و شرکت های آورنده این فرآورده های تجاری فانتزی، اغلب یا از تحصیلات دانشگاهی کاملا بی بهره بوده یا فوق دیپلم و لیسانسی کاملا نامربوط با رشته پزشکی، یورولوژی، زنان و زایمان، و روانپزشکی – رشته های مسئول و متعهد « طب جنسی » دارند. این بازرگانان، سوداگرانی هستند که یگانه دغدغه شان، نه ارتقای بهداشت و درمان جنسی – زناشویی، که سود چندین صد میلیاردی خوابیده در اجتماعات دچار « جهالت جنسی و نادانی زناشویی » است. سوداگری جنسی که « تجارت سپید » دختران نوجوان فقط یکی از زیربازهای مکاره آن در درازای تاریخ بوده و هست، این روزها در اجتماع ایران هیاهوی بسیار برپا کرده است؛ غوغا و هیاهویی که هیچ گونه سود پیکری و روانی را در پی خویش ندارد، پس پرهیز و پا پس کشیدن از این هیچستان، شیوه خردمندانی ست که نمی پسندند که تن و روان خویش را به شیادان و سوداگران بسپارند و سلامتی شان را به خطر بیندازند. اما در این میان کسانی هم هستند که باید تجربه را به رنج پیش چشم و ذهن نشانند و سرمایه از کف بدهند و آرزوها و رویاهای بچه گانه شان، سرخورده و ناکام شود، تا آگاه شوند و از جهالت بدر آیند. مشاور زبده و درمانگر کارآزموده، آگاهی می گستراند و خرافه می زداید اما دست و پای مراجع را برای به رنج تجربه آموختن باز می گذارد که برخی باید تجربه را با درد و دشواری از کف دادن سرمایه و گوهر زودگذر عمر به چنگ آورند.

خوشبختانه سال هاست در ایران رو به پیشرفت و سازندگی، شماری از دانش آموختگان متخصص رشته های مرتبط با « طب جنسی » - یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادراری – تناسلی )، ژنیکولوژی ( زنان و زایمان )، آندرولوژی ( مردان و آمیزبان )، و روانپزشکی ( اعصاب و روان ) – گام به پهنه مشکلات و اختلالات جنسی و زناشویی گذاشته اند و نیازی به چاره جویی در بازار مکاره کاباره های مجازی فارسی برون میهن نیست. خردمندان هرگز آسان و شتابان، تن و روان خویش را به ذهن و چنگ هر کس و ناکسی نسپرده و نخواهند سپرد...

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی           

 

 

پیشنهادی بهنگام برای پدید آوردن « پایتخت دولت دیجیتال » و در چهارچوب نشاندن تهران بزرگ

 

 

 

بیش از دو دهه است که هر از چندی ، بر پایه دلایل گوناگون، سخن از جابه جایی پایتخت در ایران، بر زبان رانده شده و در نوشتارها بر آن پافشاری شده است. اکنون که آماج دولت و رئیس جمهور، جابه جایی هر چه شتابان تر پنج میلیون نفر از پایتخت به شهرها و شهرستان های دور و نزدیک بیان شده و بحث های فراوانی برانگیخته است، من نیز پیشنهادی به روز و شدنی را با توجه به پیشرفت فناوری دیجیتال در این باره دارم که بیان آن را خالی از سودمندی نمی دانم. هر چه باشد، می تواند به بارش مغزی همگانی انجامد، شاید از میان بحث های جورواجور و بیان دیدگاه های گوناگون، بهترین، بی دردسرترین و سودمندترین نسخه جابه جایی پایتخت ارائه و به کار بسته شود.

به باورمن، تنها سه گزینه عملی جایگزین برای جابه جایی کلی پایتخت از تهران بدان جا وجود دارد:

۱- قزوین

۲- اسپهان ( اصفهان )

۳- شیراز

اما جابه جایی پایتخت از تهران به قزوین، به کاهش جمعیت چشمگیری در تهران نخواهد انجامید و تنها ترافیک سنگین و سهمگین و آلودگی صوتی، هوایی و روانی فلج کننده ای را به غرب تهران و کرج تا قزوین در بامدادان و شامگاهان چیره خواهد ساخت.

جابه جایی کلی پایتخت به اسپهان ( اصفهان ) و شیراز، این مشکلات را برای تهران و کرج پدید نخواهد آورد و با مهاجرت جمعیت به نسبت چشمگیری از تهران به هر کدام از این دو شهر که جایگزین تهران شوند، همراه خواهد بود، اما همان زیان های سترگ کنونی تهران را برای این شهرها در پی خواهد داشت و در دراز مدت، دشواری کلان دیگری برای میهن مان پدید خواهد آورد. اما تقسیم پایتخت و وزارتخانه های دولت و استوار داشتن آن ها در پنج، شش یا هفت کلان شهر می تواند ضمن پدید آوردن مهاجرت گسترده جمعیت از تهران به سوی این کلان شهرها و شهرک های پیرامون شان، از پیدایش « تهران بزرگی دیگر » پیشگیری کند.

پیشنهاد من، مبنی بر پدید آوردن « پایتخت دیجیتال » که می بایست در یک بارش مغزی همگانی و ملی، مورد نقد و صیقل قرار گرفته و نسخه واپسین، از سوی مسئولان مربوطه در دولت و مجلس، سنجیده و ارزیابی شود، بدین ترتیب است:

 

۱- تهران: دربردارنده وزارتخانه های کشور، اطلاعات، امور خارجه، دفاع، نفت، اقتصاد و دارایی، بهداشت و درمان، و سازمان بهزیستی

۲- اسپهان ( اصفهان ): دربردارنده وزارتخانه های صنایع و معادن، راه و ترابری، نیرو، کار و امور اجتماعی، سازمان محیط زیست، هلال احمر و سازمان ورزش ( تربیت بدنی )

۳- تبریز: دربردارنده وزارتخانه های تعاون، بازرگانی، رفاه، ارتباطات ( مخابرات )، و مسکن

۴- مشهد: دربردارنده وزارتخانه های دادگستری، سازمان تبلیغات اسلامی، و سازمان ملی جوانان    

۵- شیراز: دربردارنده وزارتخانه های فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، علوم، تحقیقات و فناوری، و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

۶- اهواز: دربردارنده وزارتخانه های جهاد کشاورزی، سازمان شیلات، و سازمان بنادر و کشتیرانی

          

امیدوارم آنان که این پیشنهاد را پیش چشم و ذهن می نشانند، باور داشته باشند که برای هر کدام از شهرها و گزینه ها، اندیشه و دوراندیشی لازم انجام شده است. تا چه پسند افتد و چه در نظر آید ! 

 

 

خوانش فراملی، نسخه بومی / ایستار و آماج روانپزشکی در ایران (دوشنبه، صفحه پزشکی روزنامه شرق)

 

 

 

ایستار و آماج روانپزشکی و رواندرمانی در ایران

 

 

خوانش فرا ملی، نسخه بومی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

نه چند ماه و سال، که چند دهه است که سخن از دگرگونی علوم انسانی – به ویژه فلسفه، علوم سیاسی، اقتصاد، حقوق، جامعه شناسی، مشاوره، روانشناسی، علوم تربیتی و ... – استوارانه و پافشارانه بر زبان رانده شده و می شود. دغدغه و انگیزه پشت این جوشش و کوشش، هراس و نگرانی برخاسته از تفسیر و تعبیرهای شتاب زده و آرمان گرایانه برخی نظریه پردازان پر شور و شیدای غوغا و هیاهو مدار درباره چرایی، چیستی و چگونگی این گونه علوم و آثار و برآمدهای چیرگی شان بر شیوه اندیشه و نگرش مردمان ساده دل ایران زمین بوده و هست. تفسیرها و تعبیرهایی که با انسان گرایانه ( اومانیستی )، این جهانی ( سکولار )، بیگانه ( فرنگی ) و ... شناساندن این علوم، نه آن که بخش هایی از آن ها را در آماج پرسشگری، سرزنش و نکوهش بنشاند، بلکه به واقع، کلیت و لزوم آن ها را زیر پرسش می کشاند.

اما آیا چنین نگرش هایی که برخاسته از دیدگاه های از آن سوی بام افراط در سنت مداری و گذشته پردازی فروافتاده هستند، می توانند پاسخگوی پهنه سرنوشت ساز پیشگیری، درمان و بازتوانی اختلالات سترگ تک گیر همچون روانپریشی های گذرا و دیرپا یا اختلالات فراگیری همانند اختلال بحران هویت و فرجام ناگوار واپسین آن، یعنی اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) باشند؟

نگرش به چرایی، چیستی و چگونگی علوم انسانی، جامعه شناسی، مشاوره، روانشناسی و روانپزشکی، بی گمان در آینده ای نه چندان دور و دراز، یک بار برای همیشه به گونه ای ژرف و سترگ دیگرگون خواهد شد؛ فراگیری اختلالات روانپزشکی و مشکلات زناشویی و خانوادگی در دهه 1390 خورشیدی نقش نخست را در این دگرگونی خواهد داشت. آن چنان که تا صادرات نفت در نیمه نخست دهه پیش رو، پایان پیدا نکند، نگرش به « صنعت و تجارت توریزم ( گردشگری ) » در ایران به گونه ای کارساز و نوآفرین دگرگون نخواهد شد. سخن گفتن از پیشگیری و دوراندیشی در این سرزمین سال هاست که در چارچوب تنگ ضرب المثل ها گرفتار آمده است، آن چنان که بدان انجامیده که درمان بهنگام نیز پیش چشم و ذهن نشانده نشود تا فرجام ناگوار، به سان هیولا هویدا شده و تلخ مزه گی دردناکش چشیده شود؛ آن گاه است که « کاسه چه کنم؟ چه کنم ؟ » در دست، درمان دیرهنگام و بازتوانی بدفرجام، شتابان در دستور کار جا پیدا می کند تا دو سوم جبر در سرشت و سرنوشت تاریخی مان، به سه سوم نزدیک شود و اختیار در دگرگون ساختنش به صفر !!

گذشته از یک سوم تقریبی پزشکانی که از جبر سرنوشت و به چنگ نیاوردن نمره بیشتر در آزمون دستیاری کنونی و فرآیند پیشین پذیرش دستیار تخصصی، گام به پهنه روانپزشکی گذاشته اند، نزدیک به دوسوم آنانی که در ایران گام به آوردگاه روانپزشکی گذاشته اند، توان شتافتن به پهنه های دیگر پزشکی را هم داشته اند، اما گرایشی به نسبت ژرف به علوم انسانی داشته و بسیاری از آنان در پس خوانش متون تاریخی و ادبی، خود دلی خونین از عقب افتادگی سرزمین شان در پهنه دانش، اندیشه، سازندگی و آبادانی و بارها گرفتار نیرنگ های رنگارنگ بیگانگان شدن داشته و دارند.

روانپزشک و روانشناس زبده و کارآزموده ای را در ایران نمی توانید پیدا کنید که در هنگام یا فردای خوانش متون فرنگی و وارداتی روانپزشکی و روانشناسی اش، سودای آفریدن نسخه ای ملی از این دانش های فراملی در سر نپرورانده باشد. بگذریم که در همان متون و کتب فرنگی بیگانه، ژرف و سترگ به روانپزشکی فرهنگی و اجتماعی زادبوم های گوناگون اهمیت داده شده و برای نمونه، در بیان ملاک های تشخیصی هر اختلال روانپزشکی درج شده که آن اختلال نباید با داشته ها و ویژگی های یگانه فرهنگی یا مذهبی اجتماع و زادگاه فرد، توجیه پذیر باشد. گذشته از این یادآوری های مکرر، استادان روانپزشکی از همان رده نخست پیشکسوت تا استادان کنونی، بر پدیده « خوانش فرنگی و فراملی، نسخه بومی و ملی » پافشاری همیشگی داشته و دارند.

گذار از سنت و رسیدن به مدرنیته – نو شدن و نو اندیشیدن - امری محتوم برای مردمان هر اجتماع است که چه بپسندیم و چه نپسندیم، محکوم هستیم که بدان تن دهیم؛ با هر چه بتوان ستیز و رویارویی کرد، با این « نو شدن و نو اندیشیدن » نمی توان. این گذار برای هر سرزمین بازمانده در سنت، گزندهایی دارد. آن چنان که در هیچ کجای این گیتی، گذار از اجتماع ایلیاتی کشاورزی – دامپروری به جامعه مدرن صنعتی و پسامدرن دیجیتال بی آفت و آسیب نبوده است. می توان با اعتمادسازی دو سویه میان سنت مداران و نوگرایان، این گذار را کم گزندتر ساخت تا امیرکبیر به روز، بالنده و سازنده واپسین گام گذار این مرز پر گزند از راه برسد. به مشاوران، روانشناسان و روانپزشکان متعهد به آداب و آیین میهن مان اعتماد کنیم که اینان آفت و آسیب زدایان این گذار ناگزیرند و برای مردمان در حال گذار، دگرگونی و دگردیسی، نسخه هایی ملی و بومی – بنا بر ویژگی های استان و شهرستان جایگاه کوشش و پویش شان – می پیچند. بپذیریم که این گذار ناگزیر است و گزندهایش ناگریز.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

آشنایی با روانشناسی اسراف ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روان شناسی اسراف

 

 

کفر نعمت از کفت بیرون کند !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

اسراف، یعنی زیاده روی در مصرف - به گونه ای که به بیهوده از دست رفتن ( ضایع شدن ) و کفران نعمت های پروردگار بینجامد – کرداری ناپسند و نکوهش شده در همه ادیان و مذاهب آسمانی و زمینی بوده است. آیین و آداب فراگیری را نمی توان پیدا کرد که با اسراف کنار آمده، آن را مجاز بشمارد و حتا بر آن چشم پوشی کرده باشد. از این رو، برخورد سنگین و سهمگین با اسراف، همچون دروغ، دزدی، مردم آزاری، آدم کشی و ...، از رویکردهای مشترک پیامبران ارجمند ادیان اسلام، مسیحیت، یهود، زرتشت و آیین هایی همچون بودا و ... بوده است.

اسراف در مصرف آفریده های پروردگار، کرداری ست که پیشرفت دانش و اندیشه آدمی در درازای تاریخ دیرینش، هنوز نتوانسته آن چنان که باید و شاید بدان پایان بخشد؛ چرا که از دیرباز برخی توانگران نادان و فرادستان ساده انگار، اسراف در مصرف را نماد تجمل و تجدد شناسانده و نشان دارندگی و برازندگی برشمرده اند. آن چنان که توده میاندست و فرودست نیز هر گاه از گذر شانس یا کوشش، داشته ای فراهم آورده اند، در هنگامه هایی بی باکانه و نادوراندیشانه به اسراف و ریخت و پاش پرداخته اند.

روی آوردن به تجمل – که ریخت و پاش های بیهوده و اسراف و اتلاف نعمت های پروردگار بخشنده مهربان، یکی از سترگ ترین جنبه ها و هویداترین جلوه های آن است – همواره نشانگر اختلال روانی نیست، اما بی گمان می تواند نمادی از کاستی معنوی آدمی باشد. البته خساست و گدامنشی گزافه آمیز نیز پندار و کرداری ناپسند، نکوهش پذیر، و گاه بیمارگونه از دیدگاه روانپزشکی است. رفاه ( Welfare )، همانا برخورداری بجا از نعمت های پروردگار است و نمی توان آن را واژه ای برابر و همسان با تجمل ( Luxury ) برشمرد.

از جمله اختلالات روانپزشکی که می تواند به آسانی آدمیان را دچار و گرفتار « گناه ویرانگر اسراف » کند، می توان به اختلالات خلق ( افسردگی های ) دو قطبی، به ویژه در فاز شیدایی، اختلال وسواسی – اجباری و دیگر اختلالات اضطرابی، اختلالات شخصیت و به ویژه اختلالات شخصیت کلاستر B ( نمایشی، مرزی – آشوبناک، خودشیفته و جامعه ستیز )، اختلالات بازداشت ( کنترل ) تکانه، به ویژه اختلال خرید و انباشت وسواسی - اجباری، اختلال بحران هویت ( و فرجام واپسین آن : اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک )، بیش فعالی کودکان، نوجوانان و بزرگسالان، برخی مبتلایان به همدچاری پیوستار اختلال درخودماندگی ( اوتیزم – آسپرگر ) با اختلال وسواسی - اجباری و ... اشاره کرد.

اسراف بسیاری از گرفتاران این گونه اختلالات، همچون دیگر علایم و نشانه های شان، به دارودرمانی های کوتاه مدت چند ماهه یا میان مدت چند ساله همراه با روان درمانی های شناختی – رفتاری یا تحلیلی – روانکاوانه پاسخ داده و بازداشته و افسار ( مهار ) می شوند. هر چند راهبردها و راهکارهای اقتصادی – اجتماعی دولت ها و حکومت ها، همچون تصویب و اجرای جریمه های سنگین برای مصرف بیشتر از اندازه، متعادل ساختن یارانه ها به سود فرودستان و میاندستان اجتماع، افزایش درصد پرداخت مالیات به نسبت افزایش درآمد و سرمایه و مانند آن، می تواند در بازداری از اسراف و مصرف بیهوده و بیش از اندازه، سودمند باشد، اما آموزش های شناختی – رفتاری از طریق برنامه های سرراست ( مستقیم ) و ناسرراست ( نامستقیم ) صدا و سیما – به ویژه سریال های بزرگسالان و برنامه های عروسکی کودکان و نوجوانان – همآوا و هماهنگ با پوسترهای سترگ خیابانی و اتوبانی می تواند اثرگذاری افزون تری داشته باشد.

اجتماع در حال گذار ما، سال هاست که آموزه های دهه 1360 و دوران جنگ – و به ویژه « قناعت » و « صرفه جویی » – را بدرود گفته و همچون روسیه پس از شوروی پیشین - گرفتار در گرداب همه گیری « اختلال بحران هویت » نوجوانان و جوانان - به بهانه « تجدد »، رو به « تجمل » آورده است؛ « برند پروری » و « مارک مداری » نونهالان، نوجوانان و جوانان دهه شصتی، هفتادی و هشتادی را دربر گرفته و گرفتار ساخته است. اینان دیگر همچون زادگان دهه های ده، بیست، سی، چهل و پنجاه به خرید و برخورداری از فرآورده های ملی و پرداخته های میهنی بسنده نکرده و دلشاد نمی شوند. نگاهی به بازار پوشش تن و پا آشکارا هویدا می سازد که بریده و دوخته های وطنی، نه توان که اندک امیدی به پیشی جویی با برندهای برتر و گیتی گستر بیگانه و حتا بنجل های فرومایه چینی را ندارند و در مسیر ورشکستگی هر ماه با کیفیتی پایین تر از ماه پیش تولید و ارائه می شوند !

در پی گام گذاشتن و فراگیر شدن فرهنگ مصرف گرا و شیوه زندگی تجمل مدار آمریکاییان در دهه های 1950 تا 1980 در ایران – که خودروهای آمریکایی پر مصرف هشت سیلندر کلاسیک نماد هویدای آن هستند – سال هاست که در کلان شهرهای اجتماع پر گزند در حال گذارمان، در رویکردی ساده انگارانه اما فراگیر، بسیاری ( نه همه ) کلاس و شخصیت آدمیان را با خودرو و خانه شان می سنجند و نمی دانند که کلاس برابر با شخصیت نبوده و نیست؛ از این رو گردش شادی بخش سر پل تجریش پیشین، به فخر فروشی و رشک افکنی فرشته و شهرک و جردن و الهیه فرو افتاده است. دیگر توانگران سنت مدار بازار اصفهان به دوچرخه سبز زنگ و خورجین دار چینی و ژیان سقف کروک وطنی بسنده نکرده و برازندگی و بزرگی را در بنز و لکسوس خود و بی ام و و پورشه فرزندان شان می جویند !!   

صد البته فقر و فشار اقتصادی فراگیر، « اسراف تاریخی » را در این مرز پر گزند تا اندازه ای به افسار کشانده است، اما آیا همین نشان سترگی و ژرفای شوربختی مان نیست که چنگال اهرمن نابودگر فقر باید از آستین زمانه برون آید تا شاید اندکی اسراف دیرینه مان در چارچوب نشانده و بازداشته شود؟!؟

اسراف در مصرف و بیهوده هدر دادن نعمت های محدود پروردگار، نه تنها نماد بزرگی و برازندگی نبوده و نخواهد بود، بلکه بسیار بیش از آن می تواند نشان اختلال روانشناختی، کاستی معنویت و بحران هویت باشد. این همانا گام زدن در میان بام و فرو نیفتادن از دو سوی آن - رفاه ستیزی و گدامنشی یا ریخت و پاش ( اسراف ) و تجمل پرستی – است که نشان خردمندی و شایستگی ست.

در راستای درمان بیماری ملی « اسراف » ایرانیان و آماده ساختن آنان برای « اقتصاد بدون نفت »، بسیار پیش و بیش از به یکباره برچیدن یارانه ها، باید به آموزش های شناختی – رفتاری و معنوی توانگران و بینوایان پرداخت؛ آموزشی به روز، کارآمد و دانش مدارانه و نه نخ نما، تکانشی و شعارمدارانه که منطق و لزوم شکیبایی بر فشار فراگیر دور افتادن از یارانه های نفتی را به توده آسیب پذیر بیاموزد.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

آشنایی با روان شناسی حسادت ( یکشنبه ها، صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روانشناسی حسادت و بخل

 

الا تا نخواهی بلا بر حسود !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

حسادت که  در کتاب مقدس  مسیحیان « گناه مرگ آور » خوانده شده، همان حس بدخواهی و آرزوی زوال نعمت دیگران را داشتن، پنداشتی نکوهیده است که ناهنجاری های اخلاقی و رفتاری فراوانی را در پی دارد. ریشه بسیاری از غیبت ها، تهمت ها، هتک حرمت و ترور شخصیت ها در همین صفت ناپسند نهفته است که سبب می شود که آدمی خوبی ها و داشته های ارزشمند دیگران را نادیده انگارد و همواره در جست وجوی یافتن کاستی و نکوهش آنان باشد. حسادت.

یکی از ریشه های پیدایش حسادت، نابرابری در مهرورزی به فرزندان است؛ مادر و پدران و مادربزرگان و پدربزرگانی که به یکی یا برخی از فرزندان، بیش از دیگری مهر ورزیده و نوازش شان می کنند، دانسته یا نادانسته، دانه بدفرجام حسادت را در ذهن و روان می کارند که در بزرگی، بدبختی و سیه روزی برای شان به بار می آورد. احساس ستم دیدگی، سرخوردگی و درماندگی بر احساس کاستی و ناکامی ( محرومیت ) افزون می شود تا اندیشه انتقام سر بر آرد و رشد کند.برمی آیند. تبعیض، تخم ستیز است؛ تبعیض و نابرابری به فروداشت ( تحقیر ) و کاهش باور به خویشتن ( اعتماد به نفس ) و پیدایش و رشد وابستگی های بیمارگونه در بزرگسالی می انجامد و به سادگی زمینه ساز و بستر افسردگی، اضطراب، اختلالات شخصیت، سوء مصرف الکل و مواد مخدر و محرک و جتا خودکشی می شود. افسوس که پدران و مادران به بهداشت و سلامتی روانی فرزندان شان بسیار کمتر از بهداشت و سلامتی پیکری شان بها می دهند، در حالی که اهمیت بهداشت و سلامت روح و روان فرزندان، هرگز ذره ای کمتر از بهداشت و سلامت تن و پیکر ایشان نیست.

نابرابری های پیدا و پنهان در اجتماع نیز درست همانند خانواده، دانه حسرت، حسادت و بخل را در دل مردمان نسبت به آشنا و بیگانه می کارد تا سال ها و دهه ها بعد به آسانی توفان خشم و پرخاش از این کشتزار رشک و کینه درو شود ! تبعیض ها و تفاوت های بی دلیل ستمگرانه و سودجویانه، روح و روان ناکامان سرخورده و به بند گرفتار آمده ( محرومان و مستضعفان ) را یک عده را دچار افسردگی، آزردگی، کینه توزی و ستیزه جویی می کند تا یا سرفرازی را در پرخاشگری سرراست ( مستقیم ) و کنشمندانه ( فعالانه ) یعنی ستیز و گلاویز شدن پیکری بجویند و یا این که سرخورده و درمانده با پرخاشگری ناسرراست ( نامستقیم ) و منفعلانه به توهین، تهمت، هتک حرمت، ترور شخصیت و کارشکنی پناه برند.

بنابراین، هنگامی که شالوده و بنیان اجتماع بر پایه برابری و دوراندیشی پی ریزی نشود، دیر یا زود نابرابری ( تبعیض ) و فروداشت ( تحقیر ) چیره و حکم فرما شده و سرپیچی از قانون و سرکشی ( عصیان ) هنجار پنداری و کرداری رفتاری آدمیان گرفتار آتش حسادت، بخل ورزی و کینه توزی خواهد شد.

البته احساس حسادت هر از چند گاهی به گونه طبیعی می تواند در همه آدمیان هویدا شده و سر بر آرد؛ هر چند حسادت، بسیار بیش از آن که به معنای آرزوی داشتن مال، موقعیت یا خصوصیات این فرد باشد ( که همان « رشک و حسرت » است )، برابر با احساس نگرانی و هراس از دست دادن دستمایه، سرمایه، جایگاه، یا دلداری ست که هم اکنون از آن خود فرد دچار و گرفتار حسادت است. بنابراین، حسادت واکنشی پیچیده است که پهنه و پیوستار گسترده ای از از احساسات ، اندیشه ها و کردار های آدمیان و جانوران را در بر می گیرد به گونه ای که رنجیدگی به آسانی به کوشش ناخوشایند و بدفرجام در کاستی جویی، نکوهش و سرزنش دیگران می انجامد.

هر چند رشک ( کاش من نیز می توانستم همچون او باشم ) و حسرت ( چه می شد اگر من نیز جایگاهی همچو او می داشتم ؟ ) نیازمند درمان و چاره جویی نیست، اما چیره شدن بر حس همیشگی حسادت ( چرا او باید چنین برتری داشته باشد و من نداشته نباشم ؟ ) و بدتر و خطرناک تر از آن، یعنی بخل ( اکنون که من چنان فرادستی ندارم، او نیز نباید داشته باشد، پس فرو داشتنش جایز است ) بی گمان نیازمند روان درمانی های موشکافانه روانکاوانه ( سایکودینامیک ) و یا شناختی – رفتاری است که بیش از هر چیز در گرو انگیزه و اراده درمان و دگرگونی از سوی خود مراجع رنجور و گرفتار است.

حسادت و بخل، ریشه در احساس ناامنی و خطر دارد که از کاستی های بیشتر ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت است که در بسیاری از آدمیان و جانوران – کم رنگ یا پر رنگ – پیش چشم و ذهن می نشینند.  حسادت هنگامی پدید می آید که آدمی احساس کند آن چه که دارد، کمتر از آن چیزی است که باید داشته باشد. از این رو، حسادت یک احساسی ست که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد. « الا تا نخواهی بلا بر حسود     که آن بخت برگشته خود در رنج و بلاست » !!

این گیلاس های درخت همسایه نیست که حسادت می پروراند، بلکه آن چه که باعث درد و رنج حسودان و بخل ورزان می شود، این گمان کوته بینانه است که این گیلاس ها می توانند همسایه را خوشبخت و شادمان سازند.  یک ضرب المثل فرانسوی می گوید: « حسودان می میرند اما حسادت هرگز نمی میرد » !!!

 آدم حسود هرگز بدین واقعیت ممکن نمی اندیشد که آن کس که فرادست است و بیشتر دارد، به احتمال پشتکار و سخت کوشی بیشتری داشته و دشواری افزون تری بر دوش کشیده است و آماده پرداخت رنج و بهای گزافی بوده که آدم حسود هرگز آمادگی پرداخت آن را نداشته است. بیشتر حسودان – به ویژه آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت پرخاشگر، منفعل و منفی کار ( پسیو – اگرسیو )، کلاستر B ( خودشیفته، جامعه ستیز، مرزی – آشوب ناک، و نمایشی )، بدگمان – سر نخ جو ( پارانوئید ) و ... - می پندارند که حق شان پایمال شده و بر آنان ستم روا داشته شده تا آن ها کمتر از حق شان به چنگ آورند؛ پس بی گمان آن چه که دیگری دارد، بسیار بیشتر از حقش بوده است. شگفت که حسودانی که می پذیرند، جایگاه فرادست و برتر دیگری، به راستی حقش بوده است، به واقع درد و رنج بیشتری دارند.

حسادت و بخل ورزی، آمیزه ای از ناکامی، سرخوردگی، احساس شکست و اندیشه خشونتی ست که به گمان حسود می تواند از درد و رنج او بکاهد. شایسته است هنگامی دیگر نوشتاری جداگانه درباره شیوه های رهایی از گرداب حسادت و بخل و راهکارهای ایمن ماندن از کینه و دشمنی حسودان دردمند و بخیلان در بلا نوشته شود.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی 

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با الگوهای دلبستگی و دلباختگی

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

 دلباختگی، عشق رمانتیک، شور و شوق هماغوشی ( وصال ) و درد و رنج جدایی ( فراق )، همواره از دستمایه های دیرین تاریخ شعر و داستان بوده است. وانهادگی و جدا افتادگی کودک از پرستار، پشتیبان و نگاهبانی که به او آرامش می بخشد و عشق می ورزد به نشانه های ترس و هراس، یعنی اضطراب ( دلشوره )، آشفتگی و پریشانی می انجامد. از آن جا که کودک توانایی تغذیه و نگهداری از خود را ندارد، به گونه طبیعی، نزدیکی کامیابانه به مادر ( یا جانشین مادر ) - در جایگاه یک ضرورت زیست شناختی - سامانه رفتاری و شخصیتی ایمنی پدید می آورد که در بزرگسالی هم شوق و ذوق نزدیکی به دیگران را می آفریند. اما چنان چه در کودکی این ساختار دلبستگی (Attachment  ) – از گذر نبود مادری مهربان و شایسته - با اضطراب و هراس همبسته و پیوسته شود، میل و گرایش آدمی برای نزدیکی و دلبستگی به دیگران همواره با سدی سترگ از هراس، دلهره، اضطراب و بی اعتمادی رو به رو می شود تا آدمی دوری و دوستی را به نزدیکی و صمیمیت برتری بخشد.

اگر کودک نتواند نزدیکی، مهرورزی، صمیمیت و امنیت را با مادر ( یا جانشین مادر ) بیازماید، درد و رنج جدایی ( فراق ) و ناکامی را می آزماید که فرجام آن واماندگی، سرخوردگی، افسردگی، اضطراب و درماندگی است.

الگوهای دلبستگی می تواند از گونه های ایمن، اضطرابی ( دودلانه ) و گریز و پرهیز باشد؛ دلبستگی اگر از گونه من و آسوده باشد، آرامش و امنیت پدید می آورد اما اگر با بیم و هراس باشد، کودک در فرداها آدمی رابطه گریز، پرهیزگرا و گوشه گیر خواهد شد. آموزه های نخستین کودک در رابطه با ابژه دلنشین، الگوهای ناخودآگاه و طرحواره های شناختی ثابت و تکرار شونده ای پدید می آورند که الگو و منش ارتباطی آدمی - در هر گونه از دلبستگی – می شود. این الگوهای ناهمگون و انگاره های رنگارنگ ز گهواره تا گور، چندان دگرگون نمی شوند. البته تفاوت های فردی کودکان سبب می شود که درک هر کودک از نیاز به نزدیکی مادر و احساس امنیتی که به او می دهد، آموزه ای ناهمگون باشد.

دلباختگی ای که بین یک عاشق و معشوق پدید می آید، بخشی از کارکرد همان سامانه دلبستگی ست که پیشتر بین کودک و تیمارداران ( پدر و مادر ) آزموده شده است. بنابراین، هر دو سوی یک رابطه عاطفی، هنگامی احساس امنیت می کنند که سوی دیگر به او توجهی همدلانه و مهربانانه نشان دهد و اغلب در نبود گرمای این توجه، اندوه و اضطراب را می آزمایند. هر دو سوی یک رابطه عاشقانه سالم، آغوشی گرم، باز و پذیرا برای نیازهای لمسی و تماسی یکدیگر دارند و در هر هنگام، بدون بهره گرفتن از واژگان، و تنها با « زبان تن ( Body Language ) » و ناز و کرشمه پیکر به دیگری پیام های فراوان داده و گام به دروازه های دل او می گذارند تا دوشادوش همدیگر آموزه های نوینی را بیازمایند و رشد و پیشرفت کنند.

الگوی دلبستگی در کودکی با انگاره دلباختگی ( عشق رمانتیک ) در بزرگسالی، پیوسته و همبسته است؛ دلباختگی ما در بزرگسالی، بر پایه همان ویژگی ها و الگوهای دلبستگی - رابطه ی کودک و مادر ( یا جانشین مادر ) – است؛ بنابراین دلباختگی های بزرگسالی ما، همواره بر همان مدار دلبستگی نخستین کودکی مان می چرخد و از همان سامانه انگیزشی پیروی می کند؛ با این تفاوت که در کودکی آماجش به چنگ آوردن پرستاری و پشتیبانی است و در بزرگسالی، هماغوشی، آمیزش و صمیمیت ( Intimacy ) را در تیررس می نشاند. پس کشش ها و کنش های عاشقانه ی ما از همان الگوها و انگاره های برهمکنش های دلبستگی نخستین، بر بنیان ناهمگونی های فردی سرشتی ژنتیک و مادرزادی مان، پیروی می کند. پس شگفت انگیز نیست که برخی بزرگسالان، خواهان روابط نزدیک تر، « وابسته و آویزان به یار » و برخی دیگر در جست و جوی فراغت شخصی، « ناوابسته و در آرزوی غار » هستند؛ این ناهمگونی ها در آموزه های عاطفی نخستین - که سامانه احساسی – ادراکی - اندیشه ای پدیدآورنده آرامش و امنیت یا آشفتگی و اضطراب را آفریده و استوار می سازند -  همسران را فرسنگ ها دور و بیگانه از همدیگر می نشاند و ریشه و سرچشمه سرخوردگی های فراوان در پیوند های عاطفی شتابان می شود. اگر در مشاوره پیش از ازدواج، همخوانی این سامانه احساسی – ادراکی – اندیشه ای ( زبان ارتباط عاطفی ) دو نفر از سوی روانپزشک، روانشناس و مشاور کارآزموده درست سنجیده نشود یا دو نفر با چشم و گوش و ذهن فرو بستن بر این گونه ناهمگونی های سرشتی ( مادرزادی ) و منشی ( پرورشی ) پافشارانه تن به ازدواج سپارند، زناشویی شان سرنوشتی شیرین و دلنشین نخواهد داشت. درست همانند ازدواج برونگرایان گرم با درونگرایان سرد که تنهایی و دوری گزینی برای یکی کاخی شکوهمند و برای دیگری، نشانه ای از بی محبتی، بیماری و جدایی عاطفی – آمیزشی ست.

کودکانی که رابطه ی امن، فراهم، گرم و مهربانانه با مادر ( یا جانشین مادر ) را آزموده اند، به سامانه دلبستگی و دلباختگی ایمنی دست می یابند که در آن، مهرورزی، نزدیکی، هماغوشی، و پیوند، دلنشین و دلچسب است. به گونه ای واژگون، کودکانی که آموزه های نخستین شان، نا ایمن و همبسته با هراس و دودلی و دلهره است، گر چه بالاخره در بزرگسالی به دلیل نیازهای جنسی - آمیزشی، جفت جویی می کنند، اما این همسرگزینی بر بنیان هیجان های غریزی ناآگاهانه جنسی انجام می شود که در بیشتر موارد ریشه در عشقی سوزان اما بدپایان دارد. باید دانست که نه فقط در اجتماع ایل مدار ایران که ازدواج بیش از آن که پیوند دو نفر باشد، پیوند دو قوم و قبیله است، که حتا در جوامع مدرن پیش تاخته هم عشق – چه آبادگر باشد، چه ویرانگر - فرسنگ ها از ازدواج جداست و فاصله دارد. پرداختن شایسته و بایسته به این واقعیت سرنوشت ساز، خود نیازمند فرصت و فراغت دیگری ست.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

این گناهان نابودگر ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

 

نقاشی « هفت گناه و چهار امر واپسین » اثر هیرونیموس بوش

 

 

 

آشنایی با پندارها و کردارهای ناپسند آدمیان

 

 

این گناهان نابودگر

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

« هفت گناه کشنده و چهار امر واپسین » نام یک نقاشی رنگ روغن روی چوب از هیرونیموس بوش، نقاش هلندی است که در سال 1485 میلادی به پایان رسیده‌ و برای ما به یادگار باقی مانده است. چهار دایره کوچک در این نقاشی، چهار امر واپسین، یعنی « مرگ گناهکاران » ، « قضاوت واپسین » ، « دوزخ » و « بهشت » را نمایش می‌دهد که دور دایره‌ای بزرگتر هستند که هفت گناه کشنده را نمایش می‌دهند. این گناه‌ها از پایین در راستای گردش ساعت عبارتند از:  خشم، حسادت، آز، پرخوری، تنبلی، اسراف، و غرور.

هیرونیموس بوش در این نقاشی، از زندگی روزمره برای نمایش گناهان استفاده کرده‌است. در مرکز دایره بزرگ نقاشی، چشمی است که به عنوان چشم خدا رسم شده و مسیح در مردمک آن دیده می‌شود؛ زیر تصویر به لاتین نوشته شده‌است که «به هوش باشید، به هوش باشید،خدا می‌بیند.»

بر آن شدم تا در یک سلسله نوشتار در صفحه سلامت روزنامه نوخاسته ملت، به روان شناسی این هفت گناه، و نیز کردارهای ناپسند دیگری همچون دروغ، ریا، تظاهر و مانند بپردازم. ضرورت پرداختن به چنین سلسله نوشتاری مدتی ست پیش چشم و ذهن من نشسته است. همه گیر شدن چنین ویژگی هایی، شتابان و آسان، اجتماع آدمیان را به جنگلی دهشتناک دگرگون ساخته و فرومایگی و درندگی را جایگزین فرهیختگی و دانایی می کند.

در اجتماع این روزگار گذار ما، که افسردگی، اضطراب و بحران هویت، در آن فراگیر شده اند، پندارها، کردارها، و گفتارهای نیک، هر روز کمتر از دیروز پیش چشم و ذهن مان می نشینند و ددمنشی و دشنام هر هفته آسان تر از روان بر زبان جاری و ساری می شوند. به باور من، اجتماع ما ایرانیان، افزون بر روانکاوی تاریخی ژرف نگرانه، نیاز به راهبردها و راهکارهایی بر بنیان یک رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی دارد؛ امری ریشه ای و سرنوشت ساز که نیاز به همدلی، همراهی و همکاری روانپزشکان، روان شناسان، مشاوران، مددکاران، پزشکان، پیراپزشکان، روزنامه نگاران، مطبوعات و از همه مهم تر، صدا و سیما و وزارتخانه هایی همچون فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، فرهنگ و فناوری، بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و ... دارد.

باید بدانیم آن چه که فردا و فرداها درو خواهیم کرد، بی گمان فرآورده کاشت دیروز و امروزمان است؛ برای درک این مهم اشاره ای به وضعیت ناخوشایند سینمای پنج - شش سال اخیرمان کافی ست. سینمایی که در دهه شصت قرار بود به زودی با دستاوردهای سینمایی معناگرایش، هالیوود و بالیوود را بی فروغ و راکد سازد، در پی ممیزی ها و مته به خشخاش گذاشتن های سلیقه ای بی دلیل، خود به خالیوودی تبدیل گشته که داد همگان را از فرومایگی بیکرانش در آورده است !

از این رو، به یاری و پشتیبانی پروردگار یگانه، از هفته آینده و در همین صفحه، به روان شناسی کردارهای ناپسند آدمیان می پردازم، شاید دستمایه ای آموزنده و دگرگون سازنده در راستای راهبردگزینی و راهکارنویسی برای آن رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی مان شود. در هر نوشتار می کوشم به بحث درباره پندار و کردار ناپسند مربوطه پایان بخشم تا مبحث به درازا نکشیده و چند قسمتی نشود. تا هفته آینده و پرداختن به مبحث « خشم »، پیشنهاد می کنم فیلم گیرا و زیبای « هفت » را که به گونه ای پلیسی – جنایی بدین هفت گناه بنیادین پرداخته است، را به تماشا بنشینید که خود می تواند مقدمه ای برای این سلسله نوشتار باشد.

ناکامی و سرخوردگی به آسانی با این هفت گناه و دیگر پندارها و کردارهای ناشایست آدمیان همراه می شوند. آدمیان بسیار دیر و اغلب در پیری، پس از عمری گناه آلودی، می آموزند که زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش با این ناکامی ها آشکار می شود.

خوشبختانه این روزها، همه این پندارها، کردارها و گفتارهای ناپسند در سریال نیک نوشتار و خوش ساخت « قهوه تلخ » پیش چشم و گوش و هوش ایرانیان نشسته است و فاصله زمانی چندانی میان تماشای این سریال و خوانش این سلسله نوشتار در راه نخواهد بود. قهوه تلخ را جدی بگیریم که درد را گیراتر و گویاتر از « شب های برره » به نمایش کشانده است.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

سندرم دختر سی ساله ایرانی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با سندرم دختران تنهای سی ساله

 

 

تب سی سالگی سیندرلا

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

پرورش و آموزش دختران با پسران در این مرز پر گزند، در بسیاری از خانواده ها گاه تا فرسنگ ها فاصله داشته و دارد. پسرک دانه طلا از همان هنگام زاده شدن، « کاکل زری » گام به این گوشه از گیتی می گذارد، و بدین سبب از روز نخست سرنوشت با او یاری و همراهی افزون تری دارد. دخترک اگر نگون بخت نباشد و « دختر بس »، « نخواسته »، « همین بس »، « زیادی »، « نمونی » و مانند آن نام و نشان نیابد، دست کم به عنوانی همچون « کاکل زری » آراسته و همبسته نمی شود. بگذریم که پدر و مادران خردمند، که فرزندانی از هر دو جنس داشته و بزرگ کرده اند، نیک می دانند که در بیشتر موارد ( نه همواره ) فرزند دختر وفا و مهر افزون تر و ماندگارتری در حق پدر و مادر روا می دارد و کمترین عنوان شایسته و بایسته نوزاد دختر می بایست « ماه پیشونی » باشد.

بیشتر ( و نه همه ) مادران و پدران ایرانی، دختران شان را با ویژگی های پر رنگ تا اندازه اختلال شخصیت وابسته ( دیپندنت ) بار می آورند؛ از کودکی به او می آموزند که باید سر به زیر و خاموش باشد، با بردباری و سخت کوشی درس بخواند، کلاس های گوناگون را پشت سر گذارد، به دانشگاه برود، نام و نشان از آن خود سازد تا بتواند شوهر کند !

با چنین پرورش و آموزشی، خوشبختی در زندگی برای هر دختر به « شوهر کردن » ملزم و منحصر می شود؛ اکنون که نبود امکان ازدواج برای میلیون ها دختر جوان ایرانی در سال های پیش رو، از سوژه ای ژورنالیستی و گفتمان میان نخبگان و مسئولان، گام فراتر گذاشته و به واقعیتی هویدا و چشمگیر انجامیده، این سنجاق زدن سرنوشت شمار انبوهی از دختران این سرزمین به فرجام واپسین - شوهر کردن – را چه گونه می توان چاره کرد؟

نزدیک به یک دهه است که نه فقط نخبگان، که همچنین مسئولان، آمار متفاوتی از میلیون ها دختر ایرانی که در آستانه 1400 و سده پانزدهم خورشیدی برای تمام عمر بی شوهر می مانند، ارائه کرده اند؛ این آمار در گفتگوها و نوشته های مطبوعاتی از سوی اینان از پنج تا ده میلیون – به طور میانگین هفت تا هشت میلیون – نفر بیان شده است. از سویی با پیش چشم و ذهن نشاندن آمار بسیار نگران کننده و شتابان افزون شونده طلاق و جدایی های رسمی و محضری از کلان شهرها تا شهرستان های خرد، می باید شمار میلیونی از زنان جوان مطلقه و بیوه بدون شانس برای ازدواج دایم را به این رقم افزود. شماری که از ده تا پانزده میلیون – به طور میانگین دوازده تا سیزده میلیون – نفر گمان زده می شود. تازه این آمار با پیش چشم و ذهن گذاشتن این واقعیت که سال به سال، شمار پسران هرگز ازدواج نکرده و مردان مطلقه و بیوه ای که برای ازدواج، زنان مطلقه و بیوه را بر دختران هرگز ازدواج نکرده برتری می بخشند، افزایش خواهد یافت، گمان زده شده است !!

اگر به ناگاه ساخت و نمایش سریال های تابوستیزانه ای همچون « میوه ممنوعه »، در دستور کار نشانده می شوند، در راستای ارائه راهبردها و راهکارهای ملی نگرانه برای چاره ناخوشبختی این انبوه بیست میلیون نفری ست؛ آیا به راستی در هزاره سوم میلادی، که جوامع پیش تاخته و رو به پیشرفت، نه سال ها که دهه هاست یارداری ( پارتنرشیپ ) های گذرا و خانواده های تک نفره را برگزیده و تنها به پشتوانه پرداخت ها و پشتیبانی های بی بازگشت ( بلا عوض ) تن به ازدواج درازمدت می دهند، گسترش دیدگاه « چند همسری » و فرهنگ سازی هر از چند گاه برای انگ زدایی از آن، می تواند راهبردی چاره ساز و مشکل گشا برای نبود شوهر برای شمار بیست میلیونی دختران هرگز ازدواج نکرده و زنان جوان مطلقه و بیوه باشد؟!؟ حتا چنان چه شمار این انبوه دختران و زنان جوان نیازمند همراه و همسر را نصف آمار گمان زده و بیان شده، یعنی ده میلیون نفر پیش چشم و ذهن نشانیم، آشکارا درمی یابیم که با واقعیتی چشمگیر و سرنوشت ساز روبه رو هستیم که چاره جویی برای آن، نیازمند همدلی و همکاری نخبگان، مسئولان، مطبوعات، صدا و سیما و تک تک مردمان است.

چند سالی ست که نه فقط روانپزشکان، روانشناسان، مشاوران و مددکاران، که بسیاری از پزشکان پیکری – به ویژه پزشکان مغز و اعصاب، قلب و عروق، پوست، مو و زیبایی، و جراحان پلاستیک – به گونه ای فراگیر و روزافزون با همه گیری ( اپیدمی ) « سندرم دختران ازدواج نکرده در آستانه سی سالگی » رو به رو بوده و خواهند بود. نشانگانی که علایم و نشانه هایش با « اختلال سازگاری ( ادجاستمنت ) » همخوانی داشته و دربردارنده نشانه های هیجانی و رفتاری در واکنش به پشت سر گذاشتن بیست و هفت – هشت سالگی و نزدیکی به دروازه های سی سالگی و دهه چهارم عمر است. احساس ناراحتی شدید، اختلال چشمگیر کارکرد اجتماعی یا پیشه ای، اضطراب، افسردگی، بی خوابی و بدخوابی، بی اشتهایی، پرخوری روانی، کاهش یا افزایش وزن، آشفتگی هیجانی و رفتاری تا اندازه گوشه گیری، برانگیختگی، پرخاشگری، رانندگی خطرناک، بی احتیاطی و افراط در مصرف الکل، مواد مخدر و محرک، لاابالی گری جنسی، تقلب در مسئولیت های قانونی و ... از این جمله اند که دارو درمانی و رواندرمانی بهنگام می تواند در برطرف شدن شتابان ترشان سودمند باشد.

و گرنه این گونه علایم و نشانه ها تا پشت سر گذاشتن سی سالگی و دست یافتن بدین واقعیت که « ازدواج نه آماج که یک ابزار است » و شوهر کردن پیش نیاز و شرط خوشبختی نیست، ادامه خواهند داشت. به ویژه آن هنگام که ژرف می نگرند که شمار فراوانی از زنان شوهردار در زندگی پسازناشویی شان، بدان چه هرگز دست نیافته اند، همانا خوشبختی، شادمانی و آرامش بوده است !!! نیز این واقعیت هویدا که سن ازدواج در کلان شهرهای ایران، برای دختران به سی و پنج تا چهل سال و برای پسران به چهل تا چهل و پنج سال رسیده است.

ماه پیشونی های هنوز جوان و میانسال ایرانی، که در دهه 1380 در همه پهنه های دانشگاهی و پیشه ای، فرسنگ ها از کاکل زری های دانه طلا پیش تاخته اند، خوشبختی را به جای شوهر، در پشتکار و پیشرفت در پیشه جسته اند تا در دهه چهارم عمر در پاسخگویی به خواستگاران جوان تر از خود، درنگ و اندیشه و ناز و کرشمه داشته باشند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی          

 

          

به کجا چنین آشفته و شتابان ؟!؟ ( دو هفته نامه همشهری مثبت )

 

 

حامد بهداد؛ پدیده بی همتای دهه اخیر سینمای رو به زوال ایران

 

 

 

نقد و نگاهی روانشناسانه به پدیده ی بی قرار و ناآرام سینمای ایران

 

 

به کجا چنین خودشیفته و آشوبناک؟

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

در روند شناخت شخصیت آدمیان ، اگر چهارچوب گام به گام ارزیابی شخصیت های آمیخته به هم در مصاحبه ی تشخیصی روانپزشکی و روانشناسی بالینی را درست بدانیم و دقیق به کار بندیم ، فرآیند و فرجام کار چندان دشوار نخواهد بود.

جناب آقای سعید بی نیاز – که خود کارشناس ارشد روانشناسی هستند – پنج مصاحبه ی انجام شده با جناب آقای حامد بهداد ، بازیگر نامدار سینما و تلویزیون را برای شناخت شخصیت و ارزیابی و نقد روانشناختی ایشان در اختیار من گذاشتند؛ بی گمان باید از ایشان به سبب فیلم مصاحبه ی انجام شده با جناب آقای بهداد سپاسگزاری کنم که توانست در ارزیابی دقیق و ژرف نگرانه ی محور یک – مزاج خلقی و اضطرابی – ایشان بسیار سودمند باشد؛ چرا که دیدن چهره و چشمان بی روتوش و گریم بازیگران سینما و زبان تن و اندام آنان می تواند دقت و درستی ارزیابی و نقد روانشناختی شخصیت آنان و ضریب اطمینان بیان آن را فراوان افزایش بخشد.

بنا بر مصاحبه های انجام شده و سخنان خود جناب آقای بهداد ، به دید و باور من می بایست ایشان را دارای ویژگی های بسیار پر رنگی از شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – توفانی و آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و نمایشگر ( هیستریونیک ) برشمرد. این سه شخصیت در اکثریت قریب به اتفاق بازیگران سینمای ایران و جهان وجود دارند ، اما با توجه به سخنان بی پرده و فاش جناب آقای حامد بهداد ، چنین پیش چشم و ذهن می نشیند که این سه ویژگی شخصیتی و به ویژه دو شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی – توفانی و آشوبناک ( بوردرلاین ) بسیار بسیار پر رنگ تر از بازیگران خودشیفته و آشوبناکی همچون شادروان مارلون براندو ، در ساختار روانی – شخصیتی جناب آقای حامد بهداد در هم تنیده شده و پدید آمده است.

این که ایشان در برابر اتهام « دیوانگی » ، این واژه را برای بیان و توصیف عوالم درون ذهنی ، شخصی ، بین فردی و اجتماعی خود ، خیلی کوچک می داند و عالم زندگی خود را خيلى بزرگتر و عجيب‏تر از اين حرفا بر می شمارد ، معیار سنجش من نیست؛ که البته این سخن ، خود می تواند به سان سپری ستبر و سترگ در برابر هر نقد روانشناسانه برگزیده شده باشد. دیگر سال هاست که همگان شنیده و بسیاری پذیرفته اند که در درازای تاریخ آدمی ، فراز خلقی ، سرخوشی ، شوریدگی و روان پریشی ، سرچشمه های سرنوشت ساز آفرینندگی و نوآوری بوده اند.

خودشیفتگی شگفت انگیزی در مصاحبه ی شخص ایشان با جناب آقای احسان علیخانی در نشریه ی اتفاق نو پیش چشم و ذهن می نشیند؛ خودشیفتگی ای که از کمتر نام و نشان داری در این سرزمین تاکنون همانندش دیده یا شنیده شده است !! هر چند به باور من نیز در این ده سال اخیر بازیگر توانمند و مستعدی در قد و قواره ی حامد بهداد گام به عرصه ی سینمای ورشکسته ی ایران نگذاشته است.

همگان از تناقض ، تعارض ، بی قراری ، کلافگی ، گرفتاری و اضطراب برخوردارند ، اما آیا این تشویش ، تنش و فشار روانی روزمره ، درباره ی جناب آقای بهداد از « هسته ی فرومایگی ( عقده ی حقارت ) و خودکم بینی » جزء شخصیتی خودشیفته و « ابهام و آشفتگی و گیجی و گنگی هویت » جزء شخصیتی مرزی – توفانی و آشوبناک ایشان سرچشمه نمی گیرد؟؟

با توجه به سخنان و به ویژه فیلم مصاحبه با جناب آقای حامد بهداد ، که در اختیار من گذاشته شد ، ویژگی های پر رنگ و پیدایی از خلق چرخه ای ( سیکلوتایمیا ) – افسردگی دوقطبی دوره ای با سرخوشی و شیدایی متوسط – و اضطراب فراگیر ( GAD ) در ایشان طی مصاحبه ی انجام شده شان پیش چشم و ذهن هر درمانگر می نشیند. هر چند کردار های تکانشی و فراز و فرود و فشارهای گفتاری ایشان می تواند برآمده از بیش فعالی بزرگسالی احتمالی ایشان هم باشد.

بی گمان ، آن چه بیش از هر چیز می تواند بدان برآمد خجسته و فرخنده بینجامد که هنرمند توانمند و کم مانندی همچون حامد بهداد ، نخستین سفیر سینمایی شایسته و بایسته ایرانی در گیتی بشود ، همانا برون آمدن از هسته ی فرومایگی و بی هویتی درون ذهنی و پوسته ی بادکنکی خودشیفتگی و برانگیختگی است.

 آن هنگام است که حامد بهداد  فاش و آشکار می تواند ادعا کند که « من يه بازيگر مؤلفم. يه بازيگر آرتيستم. عنصر آفرينش و سرشت من تماشاييه ! من شاهكارم، ديدنى‏ام ، ... من یک سوپر استار نابغه و خدای بازیگری ام ... بازيگرى فقط اين نيست، خيلى بيشتر از اينه! بازيگر آرتيست مثل يك نى توخالى مى‏مونه كه اجازه مى‏ده تموم لحظه‏ها از درونش عبور كنن. اجازه مى‏ده لحظات آنى و جارى از درونش عبور كنن تا اونها رو به تصوير بكشه. بازيگرى يعنى جزئيات... »

در زندگی سرشار از گرفتاری و کلافگی و احساس ناامنی ، گاه درمان لازم می شود؛ دارو درمانی ، چاره ی همیشگی خوشایندی نمی تواند باشد؛ اگر اضطراب ها ریشه در گذشته های دور داشته باشند ، بی گمان روانکاوی رویکرد نخست و انتخابی رواندرمانی است ، اما اگر تنش ها و فشارها از « این جا و اکنون » برخاسته باشند ، باید شناخت درمانی و رفتار درمانی هایی همچون یوگا ، مدی تیشن ، ریلکسیش ، دگرگون ساختن شیوه و سبک زندگی و ... را پیش چشم و ذهن نشاند.

هوش ذهنی و توانمندی ( استعداد ) های فردی به تنهایی به یک عمر کامیابی نمی انجامد؛ بی گمان باید پشتکار ، اراده و انگیزه به هوش احساسی ( هیجانی ) – اجتماعی و مهارت های زندگی گروهی افزوده شود، تا آدمی رشد یافته و کامیاب شود. این گونه است که ریچارد گیر از کشور جهان دومی مجارستان گام به هالیوود می گذارد و کامیاب و سرفراز و پایدار باقی می ماند تا در پی یگانه ترین خودستایشگری ها ، خود را هیچ نداند و برنشمرد.

آن هنگام که جاه طلبی و آزمندی با « قناعت به واقعیت » پیوسته و همبسته شود ، آرزوها از قد و قواره ی واقعیت فراتر نرفته و آدمی آلیس وار اسیر سرزمین روانپریشانه ی عجایب و غرایب  نمی شود. آن هنگام ، « پذیرش خویشتن »  واقع بینانه و نه بادکنکی وار خواهد بود و اقناعت آمیخته به واقعیت ، برای آدمی احساس رضایت و کامیابی پدید خواهد آورد. در زندگی ، استقامت بسی مهم تر و سرنوشت ساز تر از سرعت است و برخوردار بودن از تکنیک و تاکتیک ، از « تکه تکه شدن جان و شرحه شرحه شدن روح » به خوبی پیشگیری می کند.

من دلباخته ی سینما ، آن روز را انتظار می کشم که حامد بهداد درگیر و گرفتار بلاتکلیفی و کلافگی برآمده از خودشیفتگی آغشته به آشوبناکی نباشد و مزاجی ملایم و آرام و با ثبات و تعادل داشته باشد؛ روزی که تماشایی تر و نام و نشان دار تر از مارلون براندو هم باشد.

 

حامد بهداد؛ پدیده بی همتای دهه اخیر سینمای رو به زوال ایران

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

عضو کمیته بهداشت و سلامت جنسی انجمن علمی روانپزشکان ایران

 

دموکراسی از خانواده ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

نگاهی به شکاف نسل ها در ایران امروز

 

دموکراسی از خانواده

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

واژه « شکاف نسل ها » در ایران ، نزدیک به دو دهه است که گام به ستون و سطور مطبوعات در ایران گذاشته و پافشاری بر آن شده است، اما اهمیتی در خور بدان داده نشده است؛ درست همانند واژه « بحران هویت » که اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) فرجام و پایان واپسین آن است و این روزها فراوان پیش چشم و ذهن می نشیند.

شاید تا پیش از سال 1300 خورشیدی، عرف اجتماعی هر نسل، هر سی و سه تا چهل و پنجاه سال دیگرگون می شده است، اما این دگرگونی در پندار و کردار توده اجتماع در سال های 1300 تا 1325 به هر پانزده تا بیست و پنج تا سال، از 1325 تا 1340 به هر ده تا پانزده سال، از 1340 تا 1350 به هر هفت تا ده سال، از 1350 تا 1357 به هر پنج تا هفت سال، از 1357 تا 1365 به هر سه تا پنج سال، از 1365 تا 1370 به هر یک و نیم تا سه سال، و از 1370 تا 1380 به هر یک تا یک و نیم سال، و از 1380 تاکنون به کمتر از هر سه تا شش ماه رسیده باشد.

آری، اجتماع در حال گذار از سنت به مدرنیته ایران، شتاب دگرگونی بالایی یافته و رشد و گسترش دیجیتال نقش ژرف و سترگی در این دگرگونی از یک اجتماع سنتی کشاورزی – دامپروری به جامعه ای نیمه مدرن، نیمه صنعتی و نیمه دیجیتال داشته است. این جنبش نرم افزارانه و سخت افزارانه تا رسیدن به جامعه مدرن صنعتی و سپس فرامدرن دیجیتال ادامه خواهد داشت.

اما همین شتاب بالای دگرگونی در پندار و کردار هر نسل، در پرتو فراگیر شدن فناوری های دیجیتال، از جمله اینترنت، تلفن همراه و مانند آن، شکاف نسل ها را از خوراکی مطبوعاتی به موضوع و مسئله روز تبدیل ساخته است؛ تا بدان جا که به گمان من « شیوه ( سبک ) زندگی » فردیت مدارانه، مهم ترین محور چالش ها و کشمکش های چند سال و به ویژه یک و نیم سال اخیر اجتماع ایران بوده است. نابجا نیست که هر نشریه ای، سرویس و دست کم صفحه ای بدین اختصاص دهد. خوشبختانه چند ماهی ست چند نشریه چنین رویکردی برگزیده اند.     

شكاف نسل ها، به درمان های جنسی، زناشویی و خانوادگی – به ویژه زوج درمانی و خانواده درمانی - اهمیتی صد چندان بخشیده است. حیطه و حوزه ای خطیر که روانپزشکان تاکنون کمتر گام بدان گذاشته و آن را تا همین اواخر به روانشناسان و به ویژه مشاوران سپرده بودند. در حالی که جایگاه زوج و خانواده درمانی، تنها در یک سویه از رشته مشاوره – مشاوره خانواده – آن چنان که باید و شاید پر رنگ بوده است و بیشتر روانپزشکان، روانشناسان و دیگر سویه های مشاوران، در این زمینه از آموزش ویژه ای برخوردار نبوده اند؛ مگر به گونه ای شخصی و خصوصی، با پرداخت شهریه در کلاس های انجمن ها، مراکز مشاوره، کلینیک ها و مطب های معتبر حضور یافته و یا خوانده ها و آموزه های فردی جدی و عملی داشته اند.

در چند دهه اخیر، خانواده ایرانی، در هر یک از گزینه های بیمارگونه پدر ( نیا و والد ) سالاری و فرزند سالاری افسار گسیخته، چالش ها و کشمکش های فراوان داشته و دارد و از امکان همنشینی و برهمکنش بستگانش، آن چنان که باید و شاید، بی بهره و نابرخوردار بوده و هست. در پی پایان جنگ جهانی دوم، روانپزشکان و روانشناسان اجتماعی در آلمان، اروپا و آمریکا، به ریشه ها و سرچشمه های رشد و پیدایش پندار، کردار و ساختار خودکامه نازی و هیتلرمآبانه در آلمان و اروپای غربی پرداختند و آن را در پدرسالاری بیمارگونه و گزافه آمیز سال های پایانی سده نوزدهم تا نیمه سده بیستم میلادی اجتماع آلمان، اتریش و سرزمین های همسایه پیدا کردند. در سال های آغازین سده بیستم میلادی تا دو دهه پیدایش و گسترش اندیشه های نژادپرستانه نازی، پدر ( مرد ) سالاری در اجتماع آلمان بسیار پر رنگ بوده و تصمیم گیری و گزینش همه راهبردها و راهکارها، پشت در پشت، حق مسلم و به تمامی از آن پدران خانواده سترگ یا خرد بوده است. تصویری که در بسیاری از فیلم های پرشماری که در چهار - پنج سال اخیر درباره آلمان نازی ساخته و پرداخته شده – از جمله پرش ( جامپ )، آمین، والکیری، پسری با پیژامه راه راه، دوباره زنده شدن ( احیای ) آدام، زمستان اورلوگز، منطقه خاکستری، کتاب سیاه، و ... – پر و پیمان، به تصویر و یادگار سپرده شده است.

خانواده ایرانی، از گذر دگرگونی های چشمگیر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، که رویاروی آن بوده و خواهد بود، این روزها بیش از هر هنگام تاریخی دیگر دستخوش و درگیر چالش و کشمکش است؛ به گونه ای که صفحه و سرویس در چارچوب حوادث، تنها مشتی نمونه خروار بوده و هست ! بی گمان، افزایش فشارهای اقتصادی – اجتماعی برآمده از کنار گذاشتن به یکباره یارانه ها، همراه با سنگین و سهمگین شده تحریم های سوگرایانه و سیاسی بین المللی در زمینه اقتصاد، بازرگانی و فناوری، چالش ها و کشمکش های جنسی، زناشویی و خانوادگی را در اجتماع در حال گذار ایرانی افزون و صدچندان خواهد ساخت.

هم اکنون هنگام آن است تا مطبوعات و صدا و سیما، بیش از گذشته، فضایی پدید آورند تا خانواده های ایرانی، به جای نسخه های ناخوشایند و نخ نما شده پدر ( نیا و نر ) سالاری گزافه آمیز و فرزند سالاری افسار گسیخته سده ها و دهه های گذشته، با دموکراسی و برابری بر پایه همنشینی و برهمکنش همدلانه، مهربانانه و صمیمانه آشنا شوند. به گمان من، این بهترین و کم هزینه ترین راهبرد پیشبرد مردم سالاری ( دموکراسی ) ، خردگرایی ( عقلانیت ) و مدنیت در ایران، در پرتو نواندیشی فناورانه فرزندان و خردمندی آموزگارانه والدین و نیاکان خواهد بود و می تواند چالش و کشمکش سنت و مدرنیته در این اجتماع شتابان در حال گذار را از ستیز و رویارویی کینه توزانه کنونی به همدلی و همنشینی آشتی مدارانه دیگرگون سازد؛ شاید دموکراسی در روز روشن، آسمان آبی و آفتابی جانشین کینه توزی و ستیزه جویی در شب تیره شود...

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی              

 

 

مشورت نشانه درایت است ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

در اهمیت و جایگاه مشاوره و راهنمایی

 

 

مشورت، نشانه درایت است

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

مشاوره و روان درمانی در ایران ما در سال های اخیر رشد و گسترشی فراوان و شتابان داشته است؛ بی گمان، کانال های گوناگون صدا و سیما در این دگرگونی لازم اما دیرهنگام، نقش نخست را داشته اند. نشریات نیز در این دگرگونی نقش داشته اند اما آن چه بیش از مطبوعات و صدا و سیما، نقش داشته است، همانا رشد و گسترش فراگیر ناکامی ها و دشواری های روحی – روانی در میهن مان بوده است. سال هاست که افسردگی و اضطراب، برای همگان واژگانی آشنا بوده اند؛ در موارد فراوانی، این افسردگی ها و اضطراب ها گام به آوردگاه اختلالات روانپزشکی گذاشته اند، اما چه بسا سرشتی گذرا داشته و نیازمند دارو درمانی و روان درمانی دراز مدت نبوده و با اندک جلسات  مشاوره و راهنمایی چاره پذیر بوده اند. آنان که با درایت و دوراندیشی، رو به مشاوره و رهنمایی آورده اند و در این رویکرد، مشاوری زبده و دانش آموخته برگزیده اند، بی گزند و آسیب پیش رفته اند و با هر سختی و دشواری، بار به سرمنزل رسانده و کامیاب و سرفراز شده اند؛ اما آنان که از مشاوره خودداری و دوری کرده اند، تا چه اندازه با خودمداری و خودره گزینی، پیروز و کامیاب بوده اند؟؟

نیک به خاطر دارم که همچون درصدی همیشگی از دانشجویان پزشکی، سرگشتگی سال سوم و چهارم دانشکده پزشکی گریبانگیر من هم شده بود. در هنگامه ما، گام گذاشتن به رشته های علوم انسانی ( فرهنگ و ادب ) در دبیرستان، جزو خطاهای نابخشودنی و جبران ناپذیر بود. از کودکی به تاریخ، انشا، ادبیات و ورزش – البته پس از سیما و سینما - عشق می ورزیدم و میانه ام با علوم تجربی بهتر از ریاضیات بود. در هنر، به ویژه رسم و نقاشی ریپ می زدم و در این دو، از توانمندی و بردباری لازم به کلی نابرخوردار بودم و از پس « چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن و یک گردو » هم بر نمی آمدم ! هر چند، خط خوشی داشتم و میانه ام با قلم درشت و مرکب خوب بود، با آن که در اهمیت فراوان آن روزگارش تردید داشتم.

شاید اگر دوران دبیرستان من در مهر ماه 1376 آغاز می شد، احتمال فراوان داشت که من دوره متوسطه را در رشته علوم انسانی آغاز کنم و هرگز گام به دنیای پزشکی نگذارم؛ شاید آن گاه، من امروز به جای روانپزشک، روانشناس یا مشاور شده بودم، یا شاید حقوق دان یا جامعه شناس. اما در سال 1365 ، مگر می بایست نادان یا دیوانه می بودیم، که چنان سویه و گزینه ای برمی گزیدیم. ما رشته ریاضی ها و علوم تجربی ها حتا اجازه گام نهادن به ساختمان فرهنگ و ادب و اقتصادها را هم نداشتیم، تا چه رسد به این که بخواهیم اندیشه ادامه تحصیل در آن رشته ها را به ذهن مان راه دهیم !!

سال سوم و چهارم پزشکی، با همه عشقی که به پزشکی، به ویژه جراحی و اتاق عمل داشتم، دانستم که پزشکی، هرگز به تنهایی مرا ارضا نمی کند و پاسخگوی روح و روان تشنه و کنجکاو من نمی تواند باشد. دیگر فهمیده بودم که ذهنم با علوم انسانی و همچنین سینما نزدیکی و آشنایی بیشتری دارد تا با فیزیوپاتولوژی طب داخلی، اعصاب، چشم، گوش و حلق و بینی، کودکان و مانند آن. آن هنگام، جراحی قلب و عروق هنوز جلوه و درخششی تابناک برایم داشت و راه خدمت به میهن و هم میهن را در دور و دراز ساختن و بخشیدن عمر دوباره به بیماران قلبی در پیشگاه مرگ می دانستم. اما سال ها تماشای فیلم، که از ده سالگی با ویدئوهای تی سون بتاماکس سونی پتو پیچ آغاز شده بود، سینما را با تار و پود و تک تک یاخته های مغزم گره زده بود و هر چند غول پر شاخ و دم کنکور نگذاشته بود که آموختن نوازندگی پیانو را ادامه دهم، همین برهمکنش را با موسیقی می آزمودم. نیک می دانستم که توان ذهنی آفرینش نمایشنامه را دارم و کوشش در داستان نویسی، رهی کژ و رو به ناکجا آباد برایم نخواهد بود. این گونه شد که تب و لرز کنار گذاشتن پزشکی و رو آوردن به رشته سینما و یک دسته از علوم انسانی، سنگین و سهمگین مرا در بر گرفت و پس لرزه هایش، جایگاه شاگرد ممتازی کلاس را فرو داشت. فارماکولوژی و فیزیوپاتولوژی، در برابر سینما، موسیقی، تاریخ و ادبیات هیچ گونه زیبایی و گیرایی برایم نداشتند. خوانش فرا پزشکی ام و بدین ترتیب، دوری من از طب، هفته به هفته، بیشتر و بیشتر می شد. گاه در میان استادان همچون خودم را می دیدم اما هنگامه داشت در دهه هفتاد خورشیدی، شتابان دگرگون می شد و اجتماع برای وزیدن تندبادهای تازه ای در علوم انسانی و هنر آماده می شد. نزد بالاخره این شتافتن برای مشاوره نزد استاد بزرگوار روانپزشکی ام - « دکتر خلیل مومنی » در سال ششم پزشکی بود که راه از میان غبار برایم هویدا ساخت و ادامه تحصیل تخصصی در رشته روانپزشکی را در راستای « پیوند طب با هنر و اندیشه » پیش چشم و ذهنم نشاند و مرا از گرداب سرگشتگی در وسواس انصراف از رشته پزشکی و دانش آموزی در رشته سینما رهایی بخشید. اندک یاری و سودبخشی امروزم به میهن و هم میهن و کامیابی های کوچک من از گذر همان مشاوره و راهنمایی ست. پرهیز از مشاوره هنر نیست، که مشورت نشانه درایت است.           

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی