حسود هرگز نیاسود ! ( سخنی در نبود اخلاق و شرافت پیش جویی پیشه ای در ایرانیان )

 

 

مدت هاست که درباره فیلم هایی که دیده ام، در وبلاگم ننوشته ام؛

مدت هاست که چون گذشته، آن گونه که باید و شاید وبلاگ ننوشته ام !

در این روزگار پر گزند، در این مرز پر کینه و بخل و خشم و حسد، می بایست اندکی کنار می کشیدم تا حساسیت برخی همکاران و شبه همکاران - آخر در فضای بهداشت و سلامت روان و اجتماع، بسیاری خود را صاحب نظر تر از روانپزشکان و روانشناسان بالینی می دانند؛ رشته مان جراحی مغز و اعصاب، قلب، چشم و مانند آن نیست که شبه همکاران در حاشیه مانده مان جرات و جسارت زدن " حرف مفت " به خودشان ندهند- فرو نشیند. ( دیپلمه بی کار برق و اتومکانیک هنرستانی و فلان لیسانسه روزنامه نگاری، حقوق یا جامعه شناسی در این مرز پر گزند، مشاور و رواندرمانگر می تواند باشد؛ اما از دید شبه همکاران ما، روانپزشکان نمی توانند !! )  

در این مرز پر گزند، شکست خورده و ناکام باشی، با دست بر سرت می کوبند و ریشخندت می کنند؛ کامیاب و پیروز و سرفراز باشی، با گرز بر سرت می کوبند و ترور شخصیتت می کنند.

جراحان و پزشکان داخلی، برای زیر سوال بردن همکاران شان، سواد و دانش و متد نسخه نویسی و شیوه جراحی آنان را به زیر پرسش می کشانند، اما در عرصه همکاران و شبه همکاران " بهداشت و سلامت روان " ( !!! )، رقیبان به مزاج شخصیتی، خلقی، اضطرابی و خلاصه کل محور یک و دو هم می تازند و شیوه زندگی آنان را به زیر پرسش می نشانند.

خلاصه در این آشفته بازار مشاوره و رواندرمانی، آن چه که فراوان است، سلیته بازی و گیس و گیس کشی ست؛ مشاوران رسته های گوناگون همدیگر را قبول ندارند؛ جمعن با روانشناسان نمی سازند؛ و هر دو در جبهه ای واحد، روانپزشکان را در پهنه بهداشت و سلامت روان، هیچ کاره می دانند؛ روانپزشکان هم اغلب آنان را حداکثر در حد ماماها و پرستارها می دانند و تحویل نمی گیرند !!!!

خوب هویداست تکلیف امثال من که این میان به آشتی، همیاری و همکاری این سه رشته می اندیشند، چه می شود؛ درست همانند آنان که وسط چاقوکشی و دعواهای خیابانی، می شتابند تا میانجی شوند و بیش از همه، و از هر دو سوی جبهه زخم و ضربت نوش جان می کنند !!!!!

جالب و خنده دار آن جاست که برخی همین مشاوران و رواندرمانگران، خود را رسولان  " رعایت شرافت و اخلاق حرفه ای " شناسانده اند و ادعای لزوم پیروی مردمان در اخلاق و انسانیت از آنان داشته و دارند؛ من که ندیدم مطالعه دانش هایی همچون مشاوره، روانشناسی، روانپزشکی، انسان شناسی، حقوق، جامعه شناسی و دیگر علوم " انسانی"، آن چنان به رشد اخلاق و انسانیت کسی انجامیده باشد که هر که هر چه دارد، از پر قنداق دارد !!!!!!

اکنون که امثال جناب آقای " دکتر ب... " - استاد رشته مشاوره دانشگاه علامه - شرافت گریزانه و بی پروا، سر کلاس درس به روانپزشکانی همچون من می تازد و در همان گام نخست، پیش از ترور شخصیت دیگران، خود را به زیر پرسش می کشاند - بگذار تا ما هم به جای آن که میان جبهه ستیز پر هیاهوی روانپزشکان و مشاوران - روانشناسان را در صفحه گزارش اجتماعی روزنامه شرق بگیریم و آشتی کنان بنویسیم، پوستین کرگدن و ببر بیان مان بر تن کنیم، و رستم وار تا خوان هفتم شمشیر و سپر بر کف، کمان بر پشت و گرز در انبان بتازیم و وبلاگ مان را بنویسیم.

هنگامی پس از کسب بورد تخصصی اعصاب و روان در آزمون شهریور ماه ۱۳۸۶، روزی استاد بزرگوارم دکتر طریقتی، در مطب فراموش ناشدنی اش، هشدار داد که تا مدتی زیاد مقاله ننویس و به استراحت و حداکثر کار ترجمه و تالیف کتاب بپرداز و کلاس و کارگاه برگزار مکن تا سن و سالت از چهل فراتر برود که ایران مهد جوان ستیزی تا اندازه پسرکشی ست. اما نیازهای معیشتی و لزوم جدی گرفتن اقتصاد در گذران زندگی، اجازه سر فرود آوردن در برابر این اندرز دوراندیشانه و مدبرانه را نداد. چاره ای جز تاختن نداشتم؛ چه گونه می توانستم بار مالی - معیشتی خانواده دو نفری نوخاسته ام را همچون دوران مجردی - آن هم در سن ۳۴-۳۵ سالگی و پس از گرفتن بورد تخصصی اعصاب و روان - بر دوش خانواده بگذارم؟!؟

اکنون که یاوه گویان و هرزه بافان، دل به تهمت و ترور خوش داشته اند، می گذارم تا این بینوایان ناکام لبریز از خشم و حسد و بخل و کینه، هر چه می خواهند بگویند، بلکه سوزش سخت و سهمگین اسافل شان فرو نشیند !!!!!!!

به راستی، کدامین در درازای عمر کوتاه دانش های مشاوره و رواندرمانی در ایران، کدامین روانپزشک، روانشناس، مشاور یا مددکاری، این چنین از زندگی حضر و سفر خویش، صادقانه آشکارا پیش چشم و ذهن دیگران سخن بر زبان رانده و نوشته است و از ترس افشا شدن احتمالی نام و نشان مراجعان و بیمارانش، همه ی case ها را با ضمیر اول شخص منفرد در کارگاه ها و کلاس هایش مطرح ساخته است؟!؟

پس بگذار به حرف مفت گریزان از اخلاق و شرافت رقابت حرفه ای شان دل خوش دارند؛ به قول برخی همکاران: « راه ما از سوم راهنمایی از آنان جدا بوده و میان معدل کتبی دیپلم، کیفیت ( نوع ) دیپلم و جایگاه رشته دانشگاهی نخستین و دومین مان فرسنگ ها فاصله بوده و هست ». سال ها با این سخن فاصله گرفته بودم.

افسوس که شیوه و شرافت پیشی جویی ( رقابت ) در پیشه، در میان ایرانیان درون و برون میهن، سخت بیمارگونه ( پاتولوژیک ) بوده و هست. یادمان نرود که در واپسین سفر « آن پسره، آن جوانک خل و چل » ( تعبیر شفاهی استادان دانشگاه تهران همدوره صادق هدایت، درباره او )، در پاریس، آن استاد ممتاز و ماندگار دانشکده ادبیات پارسی دانشگاه تهران و چهره ماندگار وزارت فرهنگ مان، با نسخه های دستنویس و کهن شاهنامه و ... - میراث ملی میهن - لای پالتویش به دنبال خریدار نسخه ها و کتاب های عتیقه خاورمیانه می گشت ( " آشنایی با صادق هدایت، م. ف. فرزانه - نشر مرکز " ) و صادق هدایت، سرگردان و حیران، حساب واپسین فرانک هایش را می کرد !!!!!!!!

و اکنون من آن پسره، آن جوانکم که دل به مطب و کلینیکی کوچک در تهران خوش داشته ام و القاب و عنوان های رنگارنگ ناماندگار پس از مرگ حتمی و قطعی را برای این گونه بزرگواران باقی گذاشته ام. من در پشت میز مطب یا لپ تاپ ناهمایونی کاشانه ام، شبانه روز به دنبال کار حرفه ای و رسالت میهنی خویش هستم؛ به نانی سیرم و به درهمی خرسند.

حسود هرگز نیاسود، اما من زین پس آسوده و آرام دوباره می نویسم؛ با همان رصد همیشگی دوستان و دشمنان در وبلاغ و فیس بوغ؛ زندگی ساده و بی غل و غشم در آیینه ای مجازی و گیتی گستر، آن چنان شفاف و آشکار است تا فاش فریاد زده باشم که از محاسبه باکم نیست... 

                

 

سومین دوره کارگاه آموزشی تخصصی آسیب شناسی روانی ( سایکوپاتولوژی ) دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

                                               به نام پروردگار بخشنده ی مهربان 

 

در راستای برگزاری کارگاه های آموزشی تخصصی ، سومین دوره کارگاه آموزشی تخصصی « آسیب شناسی روانی ( سایکوپاتولوژی ) » ، از آدینه ( جمعه )  بیست و چهارم دی ماه ۱۳۸۹ ، به گونه یک هفته در میان، از ساعت ۹ بامداد تا ۱۳ ، برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های مشاوره ، روان شناسی ، پزشکی و پیراپزشکی ، علوم تربیتی ، مددکاری ، حقوق و جرم شناسی ، فلسفه ، جامعه شناسی ، انسان شناسی ، نمایش ( تئاتر ) ، نمایشنامه نویسی و سینما برگزار خواهد شد.

در این کارگاه ، « مبانی مغزی روان و رفتار و آسیب شناسی روانی ( سایکوپاتولوژی ) اختلالات روانی » - از جمله : اختلالات شخصیت ، اختلالات خلقی ، اختلالات اضطرابی ، اختلال اسکیزوفرنی ، اختلالات سایکوتیک ، اختلالات پیکری سازی( سوماتوفورم ) ، روان تنی ( سایکو سوماتیک ) ، اختلالات نگهداشت تکانه ، اختلالات خواب ، اختلالات خوردن ، اختلال سازگاری ( انطباق ) ، اختلالات مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر ، محرک ، الکل و سیگار ، فراموشی و آشفتگی ذهنی ( دمانس و دلیریوم ) ، اختلالات ساختگی ، نشانگان خستگی مزمن و ضعف اعصاب ، اختلالات تجزیه ای ، اختلال بیش کنشی کودکان ، نوجوانان و بزرگسالان ، درخودماندگی ( اوتیزم و آسپرگر ) ، اختلال ستیز و رویارویی جویانه ، اختلال سلوک ، اختلال تیک ، پس ماندگی ذهنی ، و روانپزشکی قانونی و جرم شناختی تدریس خواهد شد.   

دانش جویان و دانش آموختگان خواهان شرکت در این کارگاه شصت ساعته - که در پانزده جلسه چهار ساعته برگزار می شود - تا پیش از این تاریخ با شماره تلفن های ۲۲۰۳۸۵۳۲ ، ۲۲۰۳۸۵۳۳ ،  ۰۹۱۳۱۱۷۰۶۲۴ و ۰۹۱۹۴۹۴۲۰۶۰ تماس گرفته و به نشانی تهران ، خیابان ولی عصر ، رو به روی پارک ملت ، کمی بالاتر از بازار صفویه ، ساختمان صورتی ، طبقه ی چهارم ، واحد بیست و هفت ، مطب روانپزشکی و کلینیک جنسی ، زناشویی و خانوادگی دکتر اوحدی مراجعه کنند.

بدیهی ست به دلیل محدودیت شمار شرکت کنندگان در کارگاه ، اولویت به ترتیب ثبت نام خواهد بود.

به شرکت کنندگان در این کارگاه ، گواهی نامه ی شرکت در « کارگاه آموزشی تخصصی » داده خواهد شد.

 

 

سرفصل کارگاه سکسولوژی بالینی و سکس تراپی دکتر بهنام اوحدی در سال 1390 خورشیدی

 

 

                                         به نام پروردگار بخشنده ی مهربان

                          سرفصل کارگاه آموزشی تخصصی پنجاه ساعته

                             سکسولوژی بالینی و سکس تراپی

                                       دکتر بهنام اوحدی

 

جلسه نخست - اختلالات و صفات شخصیت ( Personality: Temperament & Character )و پیوستگی و نقش آن ها در خواست ها ، کشش ها و کنش ها ( تمایلات و رفتارها ) ی جنسی آدمیان  

جلسه دوم - اختلالات و سرشت خلقی ( Mood )  ، اضطرابی ( Anxiety ) و وسواس ( Obsessions & Compulsions ) های گوناگون آدمیان و پیوستگی و  نقش آن ها در خواست ها ، کشش ها و کنش ها ( تمایلات و رفتارها ) ی جنسی ایشان

جلسه سوم - تاریخچه ی سکسوالیته در ایران و جهان و واژگان شناسی ( ترمینولوژی تخصصی: جنسیت، هویت جنسیتی، نقش جنسیتی، گرایش جنسی و رفتار جنسی ) در سکسولوژی بالینی و سکس تراپی؛  مراحل رشد روانی- جنسی ( Psychosexual ) آدمیان در کودکی و پیوستگی و نقش آن ها در خواست ها ، کشش ها و کنش ها ( تمایلات و رفتارها ) ی جنسی ایشان در بزرگ سالی

جلسه چهارم - بلوغ و ویژگی های پیکری و روان شناختی آن و پیوستگی و نقش آن ها در خواست ها ، کشش ها و کنش ها ( تمایلات و رفتارها ) ی جنسی آدمیان در بزرگ سالی؛ معیارهای بهنجار ( نرمال)  و نابهنجار ( ابنورمال ) و بیمارگونه بودن خواست ها ، کشش ها و کنش ها ( تمایلات و رفتارها ) ی جنسی آدمیان؛  خود ارضایی ( Masturbation ) : جدا ساختن موارد بهنجار ( نرمال ) از نابهنجار ( ابنورمال ) و تشخیص ، پیشگیری و درمان بیمارگونه ( سایکوپاتولوژیک )

جلسه پنجم -  رفتارها و خواسته های گوناگون ( متنوع ) جنسی؛  تشخیص ، پیشگیری و درمان انحراف ( Paraphilia ) های جنسی

 جلسه ششم - تشخیص و شیوه های برخورد بالینی با اختلال هویت جنسی ( Transsexualism ) و دو جنسیتی ( هرمافرودیزم حقیقی و کاذب ) همراه با پرسش و پاسخ با مورد ترنس سکشوال

جلسه هفتم - تشخیص و شیوه های برخورد بالینی با هم جنس گرایی ( Homosexuality ) و دو جنس گرایی ( Bisexuality )  با توجه به ویژگی های فرهنگی - اجتماعی سرزمین ما  همراه با پرسش و پاسخ با مورد هوموسکشوال

جلسه هشتم -  تربیت و پرورش جنسی کودکان و نوجوانان و چگونگی پاسخ گویی به پرسش های جنسی آن ها و شیوه های تشخیص ، پیشگیری و درمان بدرفتاری جنسی ( Sexual Abuse ) با کودک و نوجوان و زنا با محارم ( INcest )  با توجه به ویژگی های فرهنگی - اجتماعی سرزمین ما؛  تشخیص ، پیشگیری و درمان همسرآزاری و اعمال زور جنسی ( Sexual Coercion ) و تجاوزهای جنسی گوناگون ( Sexual Rapes )؛ آشنایی با سندرم پیش از پریود ( PMS ) و پریود دردناک ( دیس منوره ) و آثار آن ها بر زندگی جنسی – زناشویی همسران

جلسه نهم و دهم -  واکنش ها پاسخ های جنسی ( Sexual Responses ) طبیعی آدمی و پیکر شناسی ( آناتومی ) و کارکرد شناسی ( فیزیولوژی ) جنسی – شرمگاهی زنان و مردان و آشنایی با چیستی و چگونگی زیبایی و گیرایی ( جذابیت ) آنیما - آنیموسی دو جنس نرینه و مادینه برای یکدیگر و شیوه های دگرگونی و افزایش کشش و میل جنسی با توجه به ساختارهای شخصیتی ، خلقی ، اضطرابی ، وسواسی ، و جنسی دو سوی رابطه؛  شیوه های تشخیص ، پیشگیری و درمان دقیق و کارآمد اختلالات کارکرد جنسی شامل : کمبود میل جنسی ( Hypoactive Sexual Desire Disorder ) - بی زاری جنسی ( Sexual Aversive Disorder ) - مشکل برافراشتگی آلت مردانه : ناتوانی جنسی ( Erectile Dysfunction : Impotency ) - نابرانگیختگی ها و کم برانگیختگی های جنسی زنان و مردان ( Sexual Arousal Disorders ) – نرسیدن و کم رسیدن به فراز (ارگاسم)  جنسی زنان ( Female Orgasmic Disorder & Anorgasmia ) - زود ریزشی ( انزالی ) و دیر ریزشی ( انزالی ) مردان ( Premature & Delayed Ejaculation ) - اختلالات درد جنسی و آمیزش دردناک ( Sexual Pain Disorders & Dyspareunia ) – ترس از درونرفت آلت ( Phobia of The Coital Penis Penetration ) ، تنگی ناخواسته ی دهانه ی آمیزراه ( واژینیسموس ) و ازدواج به وصال نرسیده ( Vaginismus & Unconsummated Marriage ) - سر درد و ملال پس از آمیزش ( Postcoital Headache & Dysphoria ) و اختلالات کارکرد جنسی برآمده از الکل ، مواد محرک و مخدر ، و بیماری های طبی عمومی پیکری  

جلسه یازدهم و دوازدهم – اصول مشاوره بالینی ( ناپرسشنامه ای ) پیش از ازدواج و طلاق روان شناسی و روان کاوی سکس و عشق و چگو نگی سود جستن از این دانسته های شناختی - تحلیلی در جلسه های زوج درمانی اختلالات جنسی؛  پیشگیری، تشخیص، درمان، نوتوانی و بازیابی همسران دچار و گرفتار روابط فرا ( برون ) زناشویی ( Extramarital Affairs ) با توجه به مشکلات جمعیتی ، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی امروز و دو دهه ی ۱۳۹۰ و ۱۴۰۰ ( دهه های افزایش فراگیر جدایی و طلاق )

 

در چنین پهنه هایی آسان و شتابان به قضاوت نمی توان نشست !

 

در 90 درصد موارد روابط فرازناشویی زنان و 50 درصد موارد روابط فرازناشویی مردان این مرز پر گهر ، مقصر اصلی همان شخص شخیص همسر ( شوهر یا زن ) شاکی ای ست که خود را قربانی برمی شمارد و می شناساند؛ هر چند مسبب نخست، فرهنگ نادرست جنسی - زناشویی است که باید با آموزش درست « هنر هماغوشی و مهارت های زناشویی » دگرگون شود.......

دیو درون آز ( روانشناسی آزمندی و طمع ورزی ) : روزنامه ملت ما، صفحه سلامت، روانپزشک بی مرز

 

 

 

آشنایی با روانشناسی آزمندی و طمع ورزی

 

دیو درون آز

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

نخستین نافرمانی در برابر پروردگار از سه چیز ریشه گرفت: آزمندی، غرور و حسد؛ آزمندی آدم، غرور شیطان و حسادت قابیل.

دیو آز از درون بر دل و جان آدمیان چیره شده، و روح و روان او را به حرص و طمع آلوده می سازد؛ آن گاه به ستم به دیگران و زیر پا گذاشتن مال و جان شان در راستای آزمندی های خود دست می یازند. از این دیدگاه چیرگی نظام سرمایه سالاری، را می توان نخست پدیده ای روحی - روانی و نه سیاسی – اقتصادی برشمرد.
در کتاب « چرا جنگ ؟ » که برآمد نامه نگاری های آلبرت اینشین و زیگموند فروید با اشاره به دو جنگ ویرانگر گیتی گستر نخست و دوم بوده است، فروید به خوی غریزی سرکش آدمی آشکارا اشاره داشته و ناامیدانه ناگریز بودن جنگ و ستیز میان آدمیان تا پایان را بیان کرده است. این گرایش به یورش و چپاول از همین چیرگی دیو آز بر درون و دل آدمیان، ریشه و سرچشمه می گیرد.

دست اندازی و زیرپا گذاشتن حقوق مردمان و استثمار آنان در درازای تاریخ، از همین بیماری سرشتی روحی – روانی آدمیان برخاسته و تا دیو آز در درون بیشتر آدمیان درمان نشود و ریشه های آن به سان چنگال اهریمن از ژرفای اندیشه ها برون نیامده و بریده نشود، نمی توان بدین کردار ننگین پایان داد.

واقعیت این است که برپایی تمدنی سالم فقط به پشتوانه دل‌های درست ممکن است و تا هنگامی که وجدان‌ آدمیان راست مدارانه و رشد یافته نشود و خواست ها پاک نشود، هرگز از سرکشی‌ های آدمی کاسته نخواهد شد .چرا که در سرشت آدمیان، از کودک تا کهنسال، انبوهی سهمگین از شهوات نفسانی جا گرفته است. از این رو آدمیان به آسانی و سادگی به درندگانی دگرگون می شوند که پیدا و پنهان به چپاول و کشتار یکدیگر می‌پردازند. پس شگفت انگیز نیست که می بینیم همه مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی که رستگاری آدمیان را در آماج خود نشانده اند، گردآورده‌ای از آداب و آیین و اندرز و رهنمود را با خود همراه داشته باشد، بلکه چنگال و دندان این دیو درون آز را کوتاه کنند.

آزمندی و حرص و طمع ورزی، پدیده ای سرشتی و غریزی در درون آدمیان است که از اندرون دل و پنهان پندار، در لابه لای گفتار و کردار ایشان پیدا می شود؛ هر چند آدمیان آزمند گمان می کنند که دیگران نمی فهمند، اما آهنگ گفتار و گونه واژگان، نشان دهنده پندار و خمیر مایه اوست و هرگز در پشت پرده های نیرنگ  پنهان نخواهد ماند؛ چرا که از کوزه همان تراود، که در اوست !

 
پیآمد واپسین آزمندی، برای آدمی فرومایگی ماندگار خواهد بود، هر چند در کوتاه مدت با دستاوردهای سترگ همراه بوده باشد. این درست در رویارویی با آن شایستگی و بزرگواری ست که مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی به گونه آماج پیش چشم و ذهن آدمیان نشانده اند.

دیو درون آز، آدمی را به بند شهوت نام و مال و مقام و ماندگاری کشانده و هراس از مرگ – این واپسین سفر ناگریز – را بر تار و پود و دل و جان آدمی چیره می سازد. آنان که با حرص و طمع، روزهای زندگی شان را سپری می کنند، همواره در بند و گرفتارند و به آزادی و آزادگی دست نخواهند یافت. آزمندی و طمع ورزی، آسان و شتابان، آدمیان را به وادی بردگی می کشانند که در آن، خردها در بند و خواست های آزمدارانه بر تخت پادشاهی اند. آدمیان در بند و گرفتار آزمندی و طمع ورزی، دنیا دیده و پیشکسوت هم باشند، نابرخوردار از خردمندی و حمکت هستند، چرا که دیو آز، خرد و حکمت از دل دانایان و دانشمندان می زداید. این گونه است که در همه مذاهب آسمانی و مکاتب زمینی که رستگاری آدمیان را در آماج نشانده اند، آزمندی و طمع ورزی را ریشه و سرچشمه ویرانی و فروپاشی شایستگی و بزرگ منشی آدمیان شناسانده اند.

رهایی از چنگال این دیو درون، فقط با برخورداری از بسندگی و بزرگمهری ( قناعت و مناعت طبع ) می تواند فراهم شود؛ اما این بدان معنا نیست که آدمی از کوشش خودداری و پرهیز کند و به اندک بسازد و به نابرخورداری و فقر بسنده کند !! بلکه به این معناست که آدمی در پس پشتکار و کوشش،  به آن چه « روزی و قسمت » او بوده خشنود باشد و از چشم داشتن و حسادت به دستاورد دیگران خودداری کند.

بسندگی و بزرگمهری ( قناعت و مناعت طبع ) ارتباطی به اندک یا فراوان داشتن ندارد؛ ممکن است کسی توانگر، دارا و برخوردار باشد و در کنار سخت کوشی و پشتکار فراوان، به بسندگی و بزرگمهری بهره مند باشد و در همین حال تنگدستی به ظاهر درویش پیشه، تا ژرفای دل و جان گرفتار چنگال دیو آز باشد و بکوشد آسان خواهی و تن پروری و کم کنشی اش را با پوستین درویش مسلکی بپوشاند و توجیه کند.

بنیان بسندگی و بزرگمهری، سخت کوشی، پشتکار و کوشش شبانه روزی ست است چرا که کسی می تواند به دستاوردهای دیگران چشمداشت نداشته باشد که در زندگی به پشتوانه خود گام بردارد و نیازمند آویزان شدن به این و آن و سرسپردگی ظاهری یا واقعی نباشد.

چنین بسندگی، بزرگمهری و بزرگمنشی ای، پدید آورنده یک آرامش سازنده و رشد دهنده درونی پایدار و ماندگار است که آدمی را از خستگی و هرزگی بی هوده و اندوه ناگوار و ماندگار رهایی بخشیده و او را بی درنگ آماده جان فشانی و فداکاری آزاده وار خواهد ساخت.

در حالی که چیره شدن منش و خوي آزمندي، آرامش را برای همیشه از آدمی می ستاند تا همواره در درد و دشواری و رنج و عذاب روحي به سر برد. چرا که فزوني خواهي آدمیان آزمند بدان می انجامد که آنان از آن چه دارند، لذت نبرند و همواره در جست وجوي آن چه دور از دسترس ايشان و نزد دیگران است، کوشش بي هوده كنند. اين همان دوزخ دایمی آدمیان آزمند است که آنان را از كرامت و شرافت فرسنگ ها دور مي سازد.افسوس که آدمیان آزمند این گرفتاری در گرداب خواری و فرومایگی را نمی بینند و بیماری آزمندی شان را با بلندپروازی اشتباه می گیرند.

توانگر راستين به نیکی و تیزبینی دریافته كه این زندگی زودگذر و ناماندگار، ارزش اندوه داشتن و رنج کشیدن بی هوده را ندارد؛ آدمیان توانگر، همچون کودکان آسان به آب تنی کردن در حوضچه اکنون می پردازند، چرا که این آموزه خیام را در پیش چشم و ذهن خویش نشانده اند: 

« شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 هر ذره ز خاک، کی قبادی و جمی ست

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست »

كمونيزم خواست تا با مصادره مالكيت شخصي به سود دولت و حکومت، بيماری فراگیر آز را درمان كند، اما اصلاحات و انقلاب ها، نخست باید از درون دل و جان آدمیان آغاز شود و سپس به برون و اجتماع پراکنده شود. از این رو، رواندرمانی ها و آموزه های راست مدارانه معنوی - که شایستگی و بزرگواری آدمی را در آماج نشانده اند - پیش نیاز هر گونه راهبرد نویسی و راهکارگزینی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... هستند. چرا که بهترین راهبردها و برنامه ها، اگر به آدمیان بیمار و گرفتار در چنگال دیو آز سپرده شوند، هیچ گونه سود و دگرگونی در پی نخواهد داشت.

بهترین قوانین، نیازمند برترین مجریان است؛ از این رو، در کنار راهبرد نویسی ها و راهکار گزینی های خردمندانه و دوراندیشانه « واقع بینانه ( نه آرمان و گمان پردازانه ) »، پرورش و رشد « انسانیت » و تربیت بنیادین تک تک مردمان اجتماع، پیش نیاز نخست برپایی هر نظام سالم و صالح الهی و انسانی است.

حسادت، بخل، کینه توزی و ستیزه جویی، همه و همه سرشاخه ها و برآمدهای دیو درون آز هستند؛ آزمندی سرشتی شیطانی و نا انسانی ست که ریشه و سرچشمه بیشترین ناسازگاری های اجتماعی ملی و بین المللی – از جمله دو جنگ ویرانگر گیتی گستر نخست و دوم – بوده است. دیو درون آز در هر یک از شخصیت های دوازده گانه روانپزشکی رخ می نمایاند، گر چه این رخ تاباندن در شخصیت های آمیخته با کلاستر ( دسته ) B، درخششی چشمگیرتر در برون دارد و در دیگران، چراغ خاموش، در اندرون، رشد داشته و پیش می تازد.

این دیو سترگ آز است که آسان سهراب و سیاوش را بی گناه به قربانگاه کشاند و فراوان چشمان پسران نوخاسته پادشاهان پیش تاخته به میل سرخ سپرد؛ آز، بیماری کهنه و دیرینه این مرز پر گزند بوده و هست. کدامین کاوه این دیو هیولا بر دوش را در دماوند به بند خواهد کشید؟   

« دلقت به چه کار آید و مسحا و مرقع

 خود را ز عمل های نکوهیده بری دار

 حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست

 درویش صفت باش و کلاه تتری دار »

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

آشنایی با روانشناسی اسراف ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روان شناسی اسراف

 

 

کفر نعمت از کفت بیرون کند !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

اسراف، یعنی زیاده روی در مصرف - به گونه ای که به بیهوده از دست رفتن ( ضایع شدن ) و کفران نعمت های پروردگار بینجامد – کرداری ناپسند و نکوهش شده در همه ادیان و مذاهب آسمانی و زمینی بوده است. آیین و آداب فراگیری را نمی توان پیدا کرد که با اسراف کنار آمده، آن را مجاز بشمارد و حتا بر آن چشم پوشی کرده باشد. از این رو، برخورد سنگین و سهمگین با اسراف، همچون دروغ، دزدی، مردم آزاری، آدم کشی و ...، از رویکردهای مشترک پیامبران ارجمند ادیان اسلام، مسیحیت، یهود، زرتشت و آیین هایی همچون بودا و ... بوده است.

اسراف در مصرف آفریده های پروردگار، کرداری ست که پیشرفت دانش و اندیشه آدمی در درازای تاریخ دیرینش، هنوز نتوانسته آن چنان که باید و شاید بدان پایان بخشد؛ چرا که از دیرباز برخی توانگران نادان و فرادستان ساده انگار، اسراف در مصرف را نماد تجمل و تجدد شناسانده و نشان دارندگی و برازندگی برشمرده اند. آن چنان که توده میاندست و فرودست نیز هر گاه از گذر شانس یا کوشش، داشته ای فراهم آورده اند، در هنگامه هایی بی باکانه و نادوراندیشانه به اسراف و ریخت و پاش پرداخته اند.

روی آوردن به تجمل – که ریخت و پاش های بیهوده و اسراف و اتلاف نعمت های پروردگار بخشنده مهربان، یکی از سترگ ترین جنبه ها و هویداترین جلوه های آن است – همواره نشانگر اختلال روانی نیست، اما بی گمان می تواند نمادی از کاستی معنوی آدمی باشد. البته خساست و گدامنشی گزافه آمیز نیز پندار و کرداری ناپسند، نکوهش پذیر، و گاه بیمارگونه از دیدگاه روانپزشکی است. رفاه ( Welfare )، همانا برخورداری بجا از نعمت های پروردگار است و نمی توان آن را واژه ای برابر و همسان با تجمل ( Luxury ) برشمرد.

از جمله اختلالات روانپزشکی که می تواند به آسانی آدمیان را دچار و گرفتار « گناه ویرانگر اسراف » کند، می توان به اختلالات خلق ( افسردگی های ) دو قطبی، به ویژه در فاز شیدایی، اختلال وسواسی – اجباری و دیگر اختلالات اضطرابی، اختلالات شخصیت و به ویژه اختلالات شخصیت کلاستر B ( نمایشی، مرزی – آشوبناک، خودشیفته و جامعه ستیز )، اختلالات بازداشت ( کنترل ) تکانه، به ویژه اختلال خرید و انباشت وسواسی - اجباری، اختلال بحران هویت ( و فرجام واپسین آن : اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک )، بیش فعالی کودکان، نوجوانان و بزرگسالان، برخی مبتلایان به همدچاری پیوستار اختلال درخودماندگی ( اوتیزم – آسپرگر ) با اختلال وسواسی - اجباری و ... اشاره کرد.

اسراف بسیاری از گرفتاران این گونه اختلالات، همچون دیگر علایم و نشانه های شان، به دارودرمانی های کوتاه مدت چند ماهه یا میان مدت چند ساله همراه با روان درمانی های شناختی – رفتاری یا تحلیلی – روانکاوانه پاسخ داده و بازداشته و افسار ( مهار ) می شوند. هر چند راهبردها و راهکارهای اقتصادی – اجتماعی دولت ها و حکومت ها، همچون تصویب و اجرای جریمه های سنگین برای مصرف بیشتر از اندازه، متعادل ساختن یارانه ها به سود فرودستان و میاندستان اجتماع، افزایش درصد پرداخت مالیات به نسبت افزایش درآمد و سرمایه و مانند آن، می تواند در بازداری از اسراف و مصرف بیهوده و بیش از اندازه، سودمند باشد، اما آموزش های شناختی – رفتاری از طریق برنامه های سرراست ( مستقیم ) و ناسرراست ( نامستقیم ) صدا و سیما – به ویژه سریال های بزرگسالان و برنامه های عروسکی کودکان و نوجوانان – همآوا و هماهنگ با پوسترهای سترگ خیابانی و اتوبانی می تواند اثرگذاری افزون تری داشته باشد.

اجتماع در حال گذار ما، سال هاست که آموزه های دهه 1360 و دوران جنگ – و به ویژه « قناعت » و « صرفه جویی » – را بدرود گفته و همچون روسیه پس از شوروی پیشین - گرفتار در گرداب همه گیری « اختلال بحران هویت » نوجوانان و جوانان - به بهانه « تجدد »، رو به « تجمل » آورده است؛ « برند پروری » و « مارک مداری » نونهالان، نوجوانان و جوانان دهه شصتی، هفتادی و هشتادی را دربر گرفته و گرفتار ساخته است. اینان دیگر همچون زادگان دهه های ده، بیست، سی، چهل و پنجاه به خرید و برخورداری از فرآورده های ملی و پرداخته های میهنی بسنده نکرده و دلشاد نمی شوند. نگاهی به بازار پوشش تن و پا آشکارا هویدا می سازد که بریده و دوخته های وطنی، نه توان که اندک امیدی به پیشی جویی با برندهای برتر و گیتی گستر بیگانه و حتا بنجل های فرومایه چینی را ندارند و در مسیر ورشکستگی هر ماه با کیفیتی پایین تر از ماه پیش تولید و ارائه می شوند !

در پی گام گذاشتن و فراگیر شدن فرهنگ مصرف گرا و شیوه زندگی تجمل مدار آمریکاییان در دهه های 1950 تا 1980 در ایران – که خودروهای آمریکایی پر مصرف هشت سیلندر کلاسیک نماد هویدای آن هستند – سال هاست که در کلان شهرهای اجتماع پر گزند در حال گذارمان، در رویکردی ساده انگارانه اما فراگیر، بسیاری ( نه همه ) کلاس و شخصیت آدمیان را با خودرو و خانه شان می سنجند و نمی دانند که کلاس برابر با شخصیت نبوده و نیست؛ از این رو گردش شادی بخش سر پل تجریش پیشین، به فخر فروشی و رشک افکنی فرشته و شهرک و جردن و الهیه فرو افتاده است. دیگر توانگران سنت مدار بازار اصفهان به دوچرخه سبز زنگ و خورجین دار چینی و ژیان سقف کروک وطنی بسنده نکرده و برازندگی و بزرگی را در بنز و لکسوس خود و بی ام و و پورشه فرزندان شان می جویند !!   

صد البته فقر و فشار اقتصادی فراگیر، « اسراف تاریخی » را در این مرز پر گزند تا اندازه ای به افسار کشانده است، اما آیا همین نشان سترگی و ژرفای شوربختی مان نیست که چنگال اهرمن نابودگر فقر باید از آستین زمانه برون آید تا شاید اندکی اسراف دیرینه مان در چارچوب نشانده و بازداشته شود؟!؟

اسراف در مصرف و بیهوده هدر دادن نعمت های محدود پروردگار، نه تنها نماد بزرگی و برازندگی نبوده و نخواهد بود، بلکه بسیار بیش از آن می تواند نشان اختلال روانشناختی، کاستی معنویت و بحران هویت باشد. این همانا گام زدن در میان بام و فرو نیفتادن از دو سوی آن - رفاه ستیزی و گدامنشی یا ریخت و پاش ( اسراف ) و تجمل پرستی – است که نشان خردمندی و شایستگی ست.

در راستای درمان بیماری ملی « اسراف » ایرانیان و آماده ساختن آنان برای « اقتصاد بدون نفت »، بسیار پیش و بیش از به یکباره برچیدن یارانه ها، باید به آموزش های شناختی – رفتاری و معنوی توانگران و بینوایان پرداخت؛ آموزشی به روز، کارآمد و دانش مدارانه و نه نخ نما، تکانشی و شعارمدارانه که منطق و لزوم شکیبایی بر فشار فراگیر دور افتادن از یارانه های نفتی را به توده آسیب پذیر بیاموزد.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

ازدواج آسان، نه شتابان ! ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آسیب شناسی ازدواج به سبک ایرانی

 

 

ازدواج آسان، نه شتابان !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

آسیب شناسی پیوند و پیمان زناشویی در ایران، داستانی نیست که در قد و قواره و چارچوب یک نوشتار هزار واژگانی بگنجد؛ بی گمان، پرداختن بدان به نوشتن یک کتاب دست کم چهارصد صفحه ای می انجامد. از این رو، در این نوشتار فقط به آسیب شناسی آغاز پیوند زناشویی به سبک ایرانی می پردازم و باقی مانده را به شاید هنگامه ای دیگر وا می گذارم که کار و کوشش شبانه روزی و نیز جبر سرنوشت و تقدیر تاریخی آغشته به دلشوره های شرقی مان، کمتر برایم آرامش کتاب نگاشتن و منتشر ساختن باقی گذاشته است. از ممیزی های گوناگون بگذریم که قصه ای پر غصه است، پر آه و افسوس و اشک.

بیش از دو دهه است که بر ازدواج آسان - ولو شتابان – پافشاری شده و می شود، اما شیوه انجام ازدواج ها در ایران همچنان بر همان پاشنه پیشین می چرخد و می چرخاند ! هر از چندی، تازه تر از تازه ای از گرد راه می رسد و بر شرایط دشوار ازدواج جوانان در این سرزمین افزون می شود. هر تشریفاتچی و تالاری، رویکرد و راهکاری نوین می آفریند و به خانواده های نو عروس ماه پیشونی و نو داماد دانه طلا می شناساند تا آسان و شتابان همچون راهبرد بی دلیل « شمار سکه به سال رو خشت افتادن » مد زمانه شود تا سرپیچی از آن، بوسه تیغه گیوتین را بر گردن داماد در ره فرهاد مجاز شمارد. پیش شرط های بیشتر خانواده های دختران سال به سال، پر شمار تر می شوند تا به دنبال آن، نیرنگ های پسران در سرکشی و سرپیچی از این درخواست های دشوار، نیز پیاپی دگرگون و به روز شوند.

برنامه های صدا و سیما در شناساندن و فراگیر ساختن « ازدواج آسان » کم نبوده اما هرگز به فرجامی نیک و خوشایند نینجامیده است، چرا که کانال های گوناگون سیما، در جراحی این زخم کهنه، برش را آن چنان که باید و شاید ژرف و سترگ انجام نداده و بیشتر به مصاحبه های ساده انگارانه – و نه ژرف نگرانه و موشکافانه – بسنده کرده اند. مطبوعات هم هر چند گاه و بی گاه به سراغ سوژه دردها و دشواری های ازدواج به سبک ایرانی شتافته اند، اما در بسیاری از موارد – به ویژه نشریات زرد – یکی به نعل و یکی به میخ زده اند و دگرگون و به روز شدن « قوانین قدیمی حقوقی و مدنی خانواده » را در راستای استواری و پایداری ازدواج جوانان ایرانی خواستار و خاطرنشان نشده اند.

سال هاست که مصاحبه ها و مقالات یکی به نعل و یکی به میخ زن، برای مردمان این اجتماع رو به تازگی و سازندگی، نسخه هایی نخ نما شده است. در سفری که شهریور ماه گذشته به کیف ( اوکراین ) و شهریور ماه امسال به مسکو و سن پترزبورگ ( روسیه ) داشتم، آشکارا شیوه ازدواج در این سه کلان شهر کهن - از دیدگاه صفا، سادگی و صمیمیت - ناهمگون با سرزمین مان پیش چشم و ذهنم نشست. لباس عروس از جنس و دوخت ایتالیایی اصل در بازار کیف، یکصد و پنجاه تا سیصد و پنجاه هزار تومان بود و هزینه برگزاری همه مراسم عقد در کلیسا، گردش روزانه در شهر و عکاسی و فیلم برداری مربوط بدان، و جشن و دست افشانی شبانه در تالار رستوران ها، بیشتر از دو – سه میلیون تومان نمی شد. شمار مهمانان همراه عروس و داماد در گردش روزمره در مسکو و سن پترزبورگ دست بالا هژده نفر است که همراه با هم در یک لیموزین دراز فورد کنتیننتال یا مانند آن انجام می شود و جشن شبانه با حضور خانواده عروس و داماد، بیش از سی - چهل نفر را در بر نمی گیرد. از مهمانی خصوصی خانگی جوانان یا باغ پنهان چند فرسنگ پشت شالوده شهر، در پس جشن رستوران نیز خبری نیست !!

پس شگفت انگیز نیست که لباس عروس سه میلیونی ستاره جوان و سیمین بر سینمای اوکراین، تا یک سال مایه نکوهش و سرزنش همگان در صدا و سیما و مطبوعات گوناگون آن سرزمین بوده است؛ اما لباس سه میلیون تومانی عروس در این مرز پر گزند، در موارد فراوان، به آسانی می تواند مایه شرمساری شب رویایی عروس و یک عمر سرزنش و نکوهش داماد باشد.

کاش دشواری های ازدواج در ایران، به محدودیت های فراوان و گزافه آمیز آشنایی دختران و پسران، و نیز شکوه ها و درشتی های دو خانواده درباره شیوه برگزاری جشن های خواستگاری، مهر ( بله ) برون، نامزدی، عقد، عروسی و پاتختی و سیسمونی و ختنه سوران پایان می یافت؛ انگیزه های نادرست برای ازدواج های ناخردمندانه و شتاب زده، خود درد و داستان دیگری ست که به گونه ای گزیده به برخی آن ها اشاره می کنم:

1-     فشار خانواده، بستگان و آشنایان با بالا رفتن سن پسران و دختران

2-     رهایی از اندوه تنهایی و رنج افسردگی و پر کردن خلاء احساسی - هیجانی

3-     فروکش کردن شور و اشتیاق غریزی و میل جنسی

4-     هراس از بالا رفتن سن و انگ « ترشیدگی »

5-     پیوند با خانواده پولدار و توانگر برای پایان بخشیدن به کاستی ها و بحران های مالی

6-     به دنیا آوردن فرزند، به عنوان چوبدستی دوران پیری و کهنسالی

7-     ازدواج های خونی - مصلحتی برای آشتی دادن بستگان و آشنایان و پایان بخشیدن به ستیزهای درون و برون ایلیاتی

8-     به فرجام خوش و پایان شیرین رساندن داستان چند ساله یا چند ماهه عشقی پر سوز و گداز

9-     گریز از دلزدگی، روزمرگی و یکنواختی زندگی

10-پذیرش جبر زیستی زمانه ( زاده شده ام، پس باید ازدواج کنم )

11-به چنگ آوردن زیبایی ها و گیرایی های چهره، پیکر، منش ( کاراکتر )، دانش، پیشه، دلبستگی ها و رویکردها

12-نجات دادن یک دردمند ( معتاد، روان پریش، آشفته و ... ) با راهبردهای فلورانس نانتینگل گونه و مادر ترزا وار   

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

آشنایی با روان شناسی حسادت ( یکشنبه ها، صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روانشناسی حسادت و بخل

 

الا تا نخواهی بلا بر حسود !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

حسادت که  در کتاب مقدس  مسیحیان « گناه مرگ آور » خوانده شده، همان حس بدخواهی و آرزوی زوال نعمت دیگران را داشتن، پنداشتی نکوهیده است که ناهنجاری های اخلاقی و رفتاری فراوانی را در پی دارد. ریشه بسیاری از غیبت ها، تهمت ها، هتک حرمت و ترور شخصیت ها در همین صفت ناپسند نهفته است که سبب می شود که آدمی خوبی ها و داشته های ارزشمند دیگران را نادیده انگارد و همواره در جست وجوی یافتن کاستی و نکوهش آنان باشد. حسادت.

یکی از ریشه های پیدایش حسادت، نابرابری در مهرورزی به فرزندان است؛ مادر و پدران و مادربزرگان و پدربزرگانی که به یکی یا برخی از فرزندان، بیش از دیگری مهر ورزیده و نوازش شان می کنند، دانسته یا نادانسته، دانه بدفرجام حسادت را در ذهن و روان می کارند که در بزرگی، بدبختی و سیه روزی برای شان به بار می آورد. احساس ستم دیدگی، سرخوردگی و درماندگی بر احساس کاستی و ناکامی ( محرومیت ) افزون می شود تا اندیشه انتقام سر بر آرد و رشد کند.برمی آیند. تبعیض، تخم ستیز است؛ تبعیض و نابرابری به فروداشت ( تحقیر ) و کاهش باور به خویشتن ( اعتماد به نفس ) و پیدایش و رشد وابستگی های بیمارگونه در بزرگسالی می انجامد و به سادگی زمینه ساز و بستر افسردگی، اضطراب، اختلالات شخصیت، سوء مصرف الکل و مواد مخدر و محرک و جتا خودکشی می شود. افسوس که پدران و مادران به بهداشت و سلامتی روانی فرزندان شان بسیار کمتر از بهداشت و سلامتی پیکری شان بها می دهند، در حالی که اهمیت بهداشت و سلامت روح و روان فرزندان، هرگز ذره ای کمتر از بهداشت و سلامت تن و پیکر ایشان نیست.

نابرابری های پیدا و پنهان در اجتماع نیز درست همانند خانواده، دانه حسرت، حسادت و بخل را در دل مردمان نسبت به آشنا و بیگانه می کارد تا سال ها و دهه ها بعد به آسانی توفان خشم و پرخاش از این کشتزار رشک و کینه درو شود ! تبعیض ها و تفاوت های بی دلیل ستمگرانه و سودجویانه، روح و روان ناکامان سرخورده و به بند گرفتار آمده ( محرومان و مستضعفان ) را یک عده را دچار افسردگی، آزردگی، کینه توزی و ستیزه جویی می کند تا یا سرفرازی را در پرخاشگری سرراست ( مستقیم ) و کنشمندانه ( فعالانه ) یعنی ستیز و گلاویز شدن پیکری بجویند و یا این که سرخورده و درمانده با پرخاشگری ناسرراست ( نامستقیم ) و منفعلانه به توهین، تهمت، هتک حرمت، ترور شخصیت و کارشکنی پناه برند.

بنابراین، هنگامی که شالوده و بنیان اجتماع بر پایه برابری و دوراندیشی پی ریزی نشود، دیر یا زود نابرابری ( تبعیض ) و فروداشت ( تحقیر ) چیره و حکم فرما شده و سرپیچی از قانون و سرکشی ( عصیان ) هنجار پنداری و کرداری رفتاری آدمیان گرفتار آتش حسادت، بخل ورزی و کینه توزی خواهد شد.

البته احساس حسادت هر از چند گاهی به گونه طبیعی می تواند در همه آدمیان هویدا شده و سر بر آرد؛ هر چند حسادت، بسیار بیش از آن که به معنای آرزوی داشتن مال، موقعیت یا خصوصیات این فرد باشد ( که همان « رشک و حسرت » است )، برابر با احساس نگرانی و هراس از دست دادن دستمایه، سرمایه، جایگاه، یا دلداری ست که هم اکنون از آن خود فرد دچار و گرفتار حسادت است. بنابراین، حسادت واکنشی پیچیده است که پهنه و پیوستار گسترده ای از از احساسات ، اندیشه ها و کردار های آدمیان و جانوران را در بر می گیرد به گونه ای که رنجیدگی به آسانی به کوشش ناخوشایند و بدفرجام در کاستی جویی، نکوهش و سرزنش دیگران می انجامد.

هر چند رشک ( کاش من نیز می توانستم همچون او باشم ) و حسرت ( چه می شد اگر من نیز جایگاهی همچو او می داشتم ؟ ) نیازمند درمان و چاره جویی نیست، اما چیره شدن بر حس همیشگی حسادت ( چرا او باید چنین برتری داشته باشد و من نداشته نباشم ؟ ) و بدتر و خطرناک تر از آن، یعنی بخل ( اکنون که من چنان فرادستی ندارم، او نیز نباید داشته باشد، پس فرو داشتنش جایز است ) بی گمان نیازمند روان درمانی های موشکافانه روانکاوانه ( سایکودینامیک ) و یا شناختی – رفتاری است که بیش از هر چیز در گرو انگیزه و اراده درمان و دگرگونی از سوی خود مراجع رنجور و گرفتار است.

حسادت و بخل، ریشه در احساس ناامنی و خطر دارد که از کاستی های بیشتر ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت است که در بسیاری از آدمیان و جانوران – کم رنگ یا پر رنگ – پیش چشم و ذهن می نشینند.  حسادت هنگامی پدید می آید که آدمی احساس کند آن چه که دارد، کمتر از آن چیزی است که باید داشته باشد. از این رو، حسادت یک احساسی ست که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد. « الا تا نخواهی بلا بر حسود     که آن بخت برگشته خود در رنج و بلاست » !!

این گیلاس های درخت همسایه نیست که حسادت می پروراند، بلکه آن چه که باعث درد و رنج حسودان و بخل ورزان می شود، این گمان کوته بینانه است که این گیلاس ها می توانند همسایه را خوشبخت و شادمان سازند.  یک ضرب المثل فرانسوی می گوید: « حسودان می میرند اما حسادت هرگز نمی میرد » !!!

 آدم حسود هرگز بدین واقعیت ممکن نمی اندیشد که آن کس که فرادست است و بیشتر دارد، به احتمال پشتکار و سخت کوشی بیشتری داشته و دشواری افزون تری بر دوش کشیده است و آماده پرداخت رنج و بهای گزافی بوده که آدم حسود هرگز آمادگی پرداخت آن را نداشته است. بیشتر حسودان – به ویژه آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت پرخاشگر، منفعل و منفی کار ( پسیو – اگرسیو )، کلاستر B ( خودشیفته، جامعه ستیز، مرزی – آشوب ناک، و نمایشی )، بدگمان – سر نخ جو ( پارانوئید ) و ... - می پندارند که حق شان پایمال شده و بر آنان ستم روا داشته شده تا آن ها کمتر از حق شان به چنگ آورند؛ پس بی گمان آن چه که دیگری دارد، بسیار بیشتر از حقش بوده است. شگفت که حسودانی که می پذیرند، جایگاه فرادست و برتر دیگری، به راستی حقش بوده است، به واقع درد و رنج بیشتری دارند.

حسادت و بخل ورزی، آمیزه ای از ناکامی، سرخوردگی، احساس شکست و اندیشه خشونتی ست که به گمان حسود می تواند از درد و رنج او بکاهد. شایسته است هنگامی دیگر نوشتاری جداگانه درباره شیوه های رهایی از گرداب حسادت و بخل و راهکارهای ایمن ماندن از کینه و دشمنی حسودان دردمند و بخیلان در بلا نوشته شود.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی 

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با الگوهای دلبستگی و دلباختگی

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

 دلباختگی، عشق رمانتیک، شور و شوق هماغوشی ( وصال ) و درد و رنج جدایی ( فراق )، همواره از دستمایه های دیرین تاریخ شعر و داستان بوده است. وانهادگی و جدا افتادگی کودک از پرستار، پشتیبان و نگاهبانی که به او آرامش می بخشد و عشق می ورزد به نشانه های ترس و هراس، یعنی اضطراب ( دلشوره )، آشفتگی و پریشانی می انجامد. از آن جا که کودک توانایی تغذیه و نگهداری از خود را ندارد، به گونه طبیعی، نزدیکی کامیابانه به مادر ( یا جانشین مادر ) - در جایگاه یک ضرورت زیست شناختی - سامانه رفتاری و شخصیتی ایمنی پدید می آورد که در بزرگسالی هم شوق و ذوق نزدیکی به دیگران را می آفریند. اما چنان چه در کودکی این ساختار دلبستگی (Attachment  ) – از گذر نبود مادری مهربان و شایسته - با اضطراب و هراس همبسته و پیوسته شود، میل و گرایش آدمی برای نزدیکی و دلبستگی به دیگران همواره با سدی سترگ از هراس، دلهره، اضطراب و بی اعتمادی رو به رو می شود تا آدمی دوری و دوستی را به نزدیکی و صمیمیت برتری بخشد.

اگر کودک نتواند نزدیکی، مهرورزی، صمیمیت و امنیت را با مادر ( یا جانشین مادر ) بیازماید، درد و رنج جدایی ( فراق ) و ناکامی را می آزماید که فرجام آن واماندگی، سرخوردگی، افسردگی، اضطراب و درماندگی است.

الگوهای دلبستگی می تواند از گونه های ایمن، اضطرابی ( دودلانه ) و گریز و پرهیز باشد؛ دلبستگی اگر از گونه من و آسوده باشد، آرامش و امنیت پدید می آورد اما اگر با بیم و هراس باشد، کودک در فرداها آدمی رابطه گریز، پرهیزگرا و گوشه گیر خواهد شد. آموزه های نخستین کودک در رابطه با ابژه دلنشین، الگوهای ناخودآگاه و طرحواره های شناختی ثابت و تکرار شونده ای پدید می آورند که الگو و منش ارتباطی آدمی - در هر گونه از دلبستگی – می شود. این الگوهای ناهمگون و انگاره های رنگارنگ ز گهواره تا گور، چندان دگرگون نمی شوند. البته تفاوت های فردی کودکان سبب می شود که درک هر کودک از نیاز به نزدیکی مادر و احساس امنیتی که به او می دهد، آموزه ای ناهمگون باشد.

دلباختگی ای که بین یک عاشق و معشوق پدید می آید، بخشی از کارکرد همان سامانه دلبستگی ست که پیشتر بین کودک و تیمارداران ( پدر و مادر ) آزموده شده است. بنابراین، هر دو سوی یک رابطه عاطفی، هنگامی احساس امنیت می کنند که سوی دیگر به او توجهی همدلانه و مهربانانه نشان دهد و اغلب در نبود گرمای این توجه، اندوه و اضطراب را می آزمایند. هر دو سوی یک رابطه عاشقانه سالم، آغوشی گرم، باز و پذیرا برای نیازهای لمسی و تماسی یکدیگر دارند و در هر هنگام، بدون بهره گرفتن از واژگان، و تنها با « زبان تن ( Body Language ) » و ناز و کرشمه پیکر به دیگری پیام های فراوان داده و گام به دروازه های دل او می گذارند تا دوشادوش همدیگر آموزه های نوینی را بیازمایند و رشد و پیشرفت کنند.

الگوی دلبستگی در کودکی با انگاره دلباختگی ( عشق رمانتیک ) در بزرگسالی، پیوسته و همبسته است؛ دلباختگی ما در بزرگسالی، بر پایه همان ویژگی ها و الگوهای دلبستگی - رابطه ی کودک و مادر ( یا جانشین مادر ) – است؛ بنابراین دلباختگی های بزرگسالی ما، همواره بر همان مدار دلبستگی نخستین کودکی مان می چرخد و از همان سامانه انگیزشی پیروی می کند؛ با این تفاوت که در کودکی آماجش به چنگ آوردن پرستاری و پشتیبانی است و در بزرگسالی، هماغوشی، آمیزش و صمیمیت ( Intimacy ) را در تیررس می نشاند. پس کشش ها و کنش های عاشقانه ی ما از همان الگوها و انگاره های برهمکنش های دلبستگی نخستین، بر بنیان ناهمگونی های فردی سرشتی ژنتیک و مادرزادی مان، پیروی می کند. پس شگفت انگیز نیست که برخی بزرگسالان، خواهان روابط نزدیک تر، « وابسته و آویزان به یار » و برخی دیگر در جست و جوی فراغت شخصی، « ناوابسته و در آرزوی غار » هستند؛ این ناهمگونی ها در آموزه های عاطفی نخستین - که سامانه احساسی – ادراکی - اندیشه ای پدیدآورنده آرامش و امنیت یا آشفتگی و اضطراب را آفریده و استوار می سازند -  همسران را فرسنگ ها دور و بیگانه از همدیگر می نشاند و ریشه و سرچشمه سرخوردگی های فراوان در پیوند های عاطفی شتابان می شود. اگر در مشاوره پیش از ازدواج، همخوانی این سامانه احساسی – ادراکی – اندیشه ای ( زبان ارتباط عاطفی ) دو نفر از سوی روانپزشک، روانشناس و مشاور کارآزموده درست سنجیده نشود یا دو نفر با چشم و گوش و ذهن فرو بستن بر این گونه ناهمگونی های سرشتی ( مادرزادی ) و منشی ( پرورشی ) پافشارانه تن به ازدواج سپارند، زناشویی شان سرنوشتی شیرین و دلنشین نخواهد داشت. درست همانند ازدواج برونگرایان گرم با درونگرایان سرد که تنهایی و دوری گزینی برای یکی کاخی شکوهمند و برای دیگری، نشانه ای از بی محبتی، بیماری و جدایی عاطفی – آمیزشی ست.

کودکانی که رابطه ی امن، فراهم، گرم و مهربانانه با مادر ( یا جانشین مادر ) را آزموده اند، به سامانه دلبستگی و دلباختگی ایمنی دست می یابند که در آن، مهرورزی، نزدیکی، هماغوشی، و پیوند، دلنشین و دلچسب است. به گونه ای واژگون، کودکانی که آموزه های نخستین شان، نا ایمن و همبسته با هراس و دودلی و دلهره است، گر چه بالاخره در بزرگسالی به دلیل نیازهای جنسی - آمیزشی، جفت جویی می کنند، اما این همسرگزینی بر بنیان هیجان های غریزی ناآگاهانه جنسی انجام می شود که در بیشتر موارد ریشه در عشقی سوزان اما بدپایان دارد. باید دانست که نه فقط در اجتماع ایل مدار ایران که ازدواج بیش از آن که پیوند دو نفر باشد، پیوند دو قوم و قبیله است، که حتا در جوامع مدرن پیش تاخته هم عشق – چه آبادگر باشد، چه ویرانگر - فرسنگ ها از ازدواج جداست و فاصله دارد. پرداختن شایسته و بایسته به این واقعیت سرنوشت ساز، خود نیازمند فرصت و فراغت دیگری ست.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

این گناهان نابودگر ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

 

نقاشی « هفت گناه و چهار امر واپسین » اثر هیرونیموس بوش

 

 

 

آشنایی با پندارها و کردارهای ناپسند آدمیان

 

 

این گناهان نابودگر

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

« هفت گناه کشنده و چهار امر واپسین » نام یک نقاشی رنگ روغن روی چوب از هیرونیموس بوش، نقاش هلندی است که در سال 1485 میلادی به پایان رسیده‌ و برای ما به یادگار باقی مانده است. چهار دایره کوچک در این نقاشی، چهار امر واپسین، یعنی « مرگ گناهکاران » ، « قضاوت واپسین » ، « دوزخ » و « بهشت » را نمایش می‌دهد که دور دایره‌ای بزرگتر هستند که هفت گناه کشنده را نمایش می‌دهند. این گناه‌ها از پایین در راستای گردش ساعت عبارتند از:  خشم، حسادت، آز، پرخوری، تنبلی، اسراف، و غرور.

هیرونیموس بوش در این نقاشی، از زندگی روزمره برای نمایش گناهان استفاده کرده‌است. در مرکز دایره بزرگ نقاشی، چشمی است که به عنوان چشم خدا رسم شده و مسیح در مردمک آن دیده می‌شود؛ زیر تصویر به لاتین نوشته شده‌است که «به هوش باشید، به هوش باشید،خدا می‌بیند.»

بر آن شدم تا در یک سلسله نوشتار در صفحه سلامت روزنامه نوخاسته ملت، به روان شناسی این هفت گناه، و نیز کردارهای ناپسند دیگری همچون دروغ، ریا، تظاهر و مانند بپردازم. ضرورت پرداختن به چنین سلسله نوشتاری مدتی ست پیش چشم و ذهن من نشسته است. همه گیر شدن چنین ویژگی هایی، شتابان و آسان، اجتماع آدمیان را به جنگلی دهشتناک دگرگون ساخته و فرومایگی و درندگی را جایگزین فرهیختگی و دانایی می کند.

در اجتماع این روزگار گذار ما، که افسردگی، اضطراب و بحران هویت، در آن فراگیر شده اند، پندارها، کردارها، و گفتارهای نیک، هر روز کمتر از دیروز پیش چشم و ذهن مان می نشینند و ددمنشی و دشنام هر هفته آسان تر از روان بر زبان جاری و ساری می شوند. به باور من، اجتماع ما ایرانیان، افزون بر روانکاوی تاریخی ژرف نگرانه، نیاز به راهبردها و راهکارهایی بر بنیان یک رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی دارد؛ امری ریشه ای و سرنوشت ساز که نیاز به همدلی، همراهی و همکاری روانپزشکان، روان شناسان، مشاوران، مددکاران، پزشکان، پیراپزشکان، روزنامه نگاران، مطبوعات و از همه مهم تر، صدا و سیما و وزارتخانه هایی همچون فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، فرهنگ و فناوری، بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و ... دارد.

باید بدانیم آن چه که فردا و فرداها درو خواهیم کرد، بی گمان فرآورده کاشت دیروز و امروزمان است؛ برای درک این مهم اشاره ای به وضعیت ناخوشایند سینمای پنج - شش سال اخیرمان کافی ست. سینمایی که در دهه شصت قرار بود به زودی با دستاوردهای سینمایی معناگرایش، هالیوود و بالیوود را بی فروغ و راکد سازد، در پی ممیزی ها و مته به خشخاش گذاشتن های سلیقه ای بی دلیل، خود به خالیوودی تبدیل گشته که داد همگان را از فرومایگی بیکرانش در آورده است !

از این رو، به یاری و پشتیبانی پروردگار یگانه، از هفته آینده و در همین صفحه، به روان شناسی کردارهای ناپسند آدمیان می پردازم، شاید دستمایه ای آموزنده و دگرگون سازنده در راستای راهبردگزینی و راهکارنویسی برای آن رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی مان شود. در هر نوشتار می کوشم به بحث درباره پندار و کردار ناپسند مربوطه پایان بخشم تا مبحث به درازا نکشیده و چند قسمتی نشود. تا هفته آینده و پرداختن به مبحث « خشم »، پیشنهاد می کنم فیلم گیرا و زیبای « هفت » را که به گونه ای پلیسی – جنایی بدین هفت گناه بنیادین پرداخته است، را به تماشا بنشینید که خود می تواند مقدمه ای برای این سلسله نوشتار باشد.

ناکامی و سرخوردگی به آسانی با این هفت گناه و دیگر پندارها و کردارهای ناشایست آدمیان همراه می شوند. آدمیان بسیار دیر و اغلب در پیری، پس از عمری گناه آلودی، می آموزند که زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش با این ناکامی ها آشکار می شود.

خوشبختانه این روزها، همه این پندارها، کردارها و گفتارهای ناپسند در سریال نیک نوشتار و خوش ساخت « قهوه تلخ » پیش چشم و گوش و هوش ایرانیان نشسته است و فاصله زمانی چندانی میان تماشای این سریال و خوانش این سلسله نوشتار در راه نخواهد بود. قهوه تلخ را جدی بگیریم که درد را گیراتر و گویاتر از « شب های برره » به نمایش کشانده است.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

سندرم دختر سی ساله ایرانی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با سندرم دختران تنهای سی ساله

 

 

تب سی سالگی سیندرلا

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

پرورش و آموزش دختران با پسران در این مرز پر گزند، در بسیاری از خانواده ها گاه تا فرسنگ ها فاصله داشته و دارد. پسرک دانه طلا از همان هنگام زاده شدن، « کاکل زری » گام به این گوشه از گیتی می گذارد، و بدین سبب از روز نخست سرنوشت با او یاری و همراهی افزون تری دارد. دخترک اگر نگون بخت نباشد و « دختر بس »، « نخواسته »، « همین بس »، « زیادی »، « نمونی » و مانند آن نام و نشان نیابد، دست کم به عنوانی همچون « کاکل زری » آراسته و همبسته نمی شود. بگذریم که پدر و مادران خردمند، که فرزندانی از هر دو جنس داشته و بزرگ کرده اند، نیک می دانند که در بیشتر موارد ( نه همواره ) فرزند دختر وفا و مهر افزون تر و ماندگارتری در حق پدر و مادر روا می دارد و کمترین عنوان شایسته و بایسته نوزاد دختر می بایست « ماه پیشونی » باشد.

بیشتر ( و نه همه ) مادران و پدران ایرانی، دختران شان را با ویژگی های پر رنگ تا اندازه اختلال شخصیت وابسته ( دیپندنت ) بار می آورند؛ از کودکی به او می آموزند که باید سر به زیر و خاموش باشد، با بردباری و سخت کوشی درس بخواند، کلاس های گوناگون را پشت سر گذارد، به دانشگاه برود، نام و نشان از آن خود سازد تا بتواند شوهر کند !

با چنین پرورش و آموزشی، خوشبختی در زندگی برای هر دختر به « شوهر کردن » ملزم و منحصر می شود؛ اکنون که نبود امکان ازدواج برای میلیون ها دختر جوان ایرانی در سال های پیش رو، از سوژه ای ژورنالیستی و گفتمان میان نخبگان و مسئولان، گام فراتر گذاشته و به واقعیتی هویدا و چشمگیر انجامیده، این سنجاق زدن سرنوشت شمار انبوهی از دختران این سرزمین به فرجام واپسین - شوهر کردن – را چه گونه می توان چاره کرد؟

نزدیک به یک دهه است که نه فقط نخبگان، که همچنین مسئولان، آمار متفاوتی از میلیون ها دختر ایرانی که در آستانه 1400 و سده پانزدهم خورشیدی برای تمام عمر بی شوهر می مانند، ارائه کرده اند؛ این آمار در گفتگوها و نوشته های مطبوعاتی از سوی اینان از پنج تا ده میلیون – به طور میانگین هفت تا هشت میلیون – نفر بیان شده است. از سویی با پیش چشم و ذهن نشاندن آمار بسیار نگران کننده و شتابان افزون شونده طلاق و جدایی های رسمی و محضری از کلان شهرها تا شهرستان های خرد، می باید شمار میلیونی از زنان جوان مطلقه و بیوه بدون شانس برای ازدواج دایم را به این رقم افزود. شماری که از ده تا پانزده میلیون – به طور میانگین دوازده تا سیزده میلیون – نفر گمان زده می شود. تازه این آمار با پیش چشم و ذهن گذاشتن این واقعیت که سال به سال، شمار پسران هرگز ازدواج نکرده و مردان مطلقه و بیوه ای که برای ازدواج، زنان مطلقه و بیوه را بر دختران هرگز ازدواج نکرده برتری می بخشند، افزایش خواهد یافت، گمان زده شده است !!

اگر به ناگاه ساخت و نمایش سریال های تابوستیزانه ای همچون « میوه ممنوعه »، در دستور کار نشانده می شوند، در راستای ارائه راهبردها و راهکارهای ملی نگرانه برای چاره ناخوشبختی این انبوه بیست میلیون نفری ست؛ آیا به راستی در هزاره سوم میلادی، که جوامع پیش تاخته و رو به پیشرفت، نه سال ها که دهه هاست یارداری ( پارتنرشیپ ) های گذرا و خانواده های تک نفره را برگزیده و تنها به پشتوانه پرداخت ها و پشتیبانی های بی بازگشت ( بلا عوض ) تن به ازدواج درازمدت می دهند، گسترش دیدگاه « چند همسری » و فرهنگ سازی هر از چند گاه برای انگ زدایی از آن، می تواند راهبردی چاره ساز و مشکل گشا برای نبود شوهر برای شمار بیست میلیونی دختران هرگز ازدواج نکرده و زنان جوان مطلقه و بیوه باشد؟!؟ حتا چنان چه شمار این انبوه دختران و زنان جوان نیازمند همراه و همسر را نصف آمار گمان زده و بیان شده، یعنی ده میلیون نفر پیش چشم و ذهن نشانیم، آشکارا درمی یابیم که با واقعیتی چشمگیر و سرنوشت ساز روبه رو هستیم که چاره جویی برای آن، نیازمند همدلی و همکاری نخبگان، مسئولان، مطبوعات، صدا و سیما و تک تک مردمان است.

چند سالی ست که نه فقط روانپزشکان، روانشناسان، مشاوران و مددکاران، که بسیاری از پزشکان پیکری – به ویژه پزشکان مغز و اعصاب، قلب و عروق، پوست، مو و زیبایی، و جراحان پلاستیک – به گونه ای فراگیر و روزافزون با همه گیری ( اپیدمی ) « سندرم دختران ازدواج نکرده در آستانه سی سالگی » رو به رو بوده و خواهند بود. نشانگانی که علایم و نشانه هایش با « اختلال سازگاری ( ادجاستمنت ) » همخوانی داشته و دربردارنده نشانه های هیجانی و رفتاری در واکنش به پشت سر گذاشتن بیست و هفت – هشت سالگی و نزدیکی به دروازه های سی سالگی و دهه چهارم عمر است. احساس ناراحتی شدید، اختلال چشمگیر کارکرد اجتماعی یا پیشه ای، اضطراب، افسردگی، بی خوابی و بدخوابی، بی اشتهایی، پرخوری روانی، کاهش یا افزایش وزن، آشفتگی هیجانی و رفتاری تا اندازه گوشه گیری، برانگیختگی، پرخاشگری، رانندگی خطرناک، بی احتیاطی و افراط در مصرف الکل، مواد مخدر و محرک، لاابالی گری جنسی، تقلب در مسئولیت های قانونی و ... از این جمله اند که دارو درمانی و رواندرمانی بهنگام می تواند در برطرف شدن شتابان ترشان سودمند باشد.

و گرنه این گونه علایم و نشانه ها تا پشت سر گذاشتن سی سالگی و دست یافتن بدین واقعیت که « ازدواج نه آماج که یک ابزار است » و شوهر کردن پیش نیاز و شرط خوشبختی نیست، ادامه خواهند داشت. به ویژه آن هنگام که ژرف می نگرند که شمار فراوانی از زنان شوهردار در زندگی پسازناشویی شان، بدان چه هرگز دست نیافته اند، همانا خوشبختی، شادمانی و آرامش بوده است !!! نیز این واقعیت هویدا که سن ازدواج در کلان شهرهای ایران، برای دختران به سی و پنج تا چهل سال و برای پسران به چهل تا چهل و پنج سال رسیده است.

ماه پیشونی های هنوز جوان و میانسال ایرانی، که در دهه 1380 در همه پهنه های دانشگاهی و پیشه ای، فرسنگ ها از کاکل زری های دانه طلا پیش تاخته اند، خوشبختی را به جای شوهر، در پشتکار و پیشرفت در پیشه جسته اند تا در دهه چهارم عمر در پاسخگویی به خواستگاران جوان تر از خود، درنگ و اندیشه و ناز و کرشمه داشته باشند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی          

 

          

دموکراسی از خانواده ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

نگاهی به شکاف نسل ها در ایران امروز

 

دموکراسی از خانواده

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

واژه « شکاف نسل ها » در ایران ، نزدیک به دو دهه است که گام به ستون و سطور مطبوعات در ایران گذاشته و پافشاری بر آن شده است، اما اهمیتی در خور بدان داده نشده است؛ درست همانند واژه « بحران هویت » که اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) فرجام و پایان واپسین آن است و این روزها فراوان پیش چشم و ذهن می نشیند.

شاید تا پیش از سال 1300 خورشیدی، عرف اجتماعی هر نسل، هر سی و سه تا چهل و پنجاه سال دیگرگون می شده است، اما این دگرگونی در پندار و کردار توده اجتماع در سال های 1300 تا 1325 به هر پانزده تا بیست و پنج تا سال، از 1325 تا 1340 به هر ده تا پانزده سال، از 1340 تا 1350 به هر هفت تا ده سال، از 1350 تا 1357 به هر پنج تا هفت سال، از 1357 تا 1365 به هر سه تا پنج سال، از 1365 تا 1370 به هر یک و نیم تا سه سال، و از 1370 تا 1380 به هر یک تا یک و نیم سال، و از 1380 تاکنون به کمتر از هر سه تا شش ماه رسیده باشد.

آری، اجتماع در حال گذار از سنت به مدرنیته ایران، شتاب دگرگونی بالایی یافته و رشد و گسترش دیجیتال نقش ژرف و سترگی در این دگرگونی از یک اجتماع سنتی کشاورزی – دامپروری به جامعه ای نیمه مدرن، نیمه صنعتی و نیمه دیجیتال داشته است. این جنبش نرم افزارانه و سخت افزارانه تا رسیدن به جامعه مدرن صنعتی و سپس فرامدرن دیجیتال ادامه خواهد داشت.

اما همین شتاب بالای دگرگونی در پندار و کردار هر نسل، در پرتو فراگیر شدن فناوری های دیجیتال، از جمله اینترنت، تلفن همراه و مانند آن، شکاف نسل ها را از خوراکی مطبوعاتی به موضوع و مسئله روز تبدیل ساخته است؛ تا بدان جا که به گمان من « شیوه ( سبک ) زندگی » فردیت مدارانه، مهم ترین محور چالش ها و کشمکش های چند سال و به ویژه یک و نیم سال اخیر اجتماع ایران بوده است. نابجا نیست که هر نشریه ای، سرویس و دست کم صفحه ای بدین اختصاص دهد. خوشبختانه چند ماهی ست چند نشریه چنین رویکردی برگزیده اند.     

شكاف نسل ها، به درمان های جنسی، زناشویی و خانوادگی – به ویژه زوج درمانی و خانواده درمانی - اهمیتی صد چندان بخشیده است. حیطه و حوزه ای خطیر که روانپزشکان تاکنون کمتر گام بدان گذاشته و آن را تا همین اواخر به روانشناسان و به ویژه مشاوران سپرده بودند. در حالی که جایگاه زوج و خانواده درمانی، تنها در یک سویه از رشته مشاوره – مشاوره خانواده – آن چنان که باید و شاید پر رنگ بوده است و بیشتر روانپزشکان، روانشناسان و دیگر سویه های مشاوران، در این زمینه از آموزش ویژه ای برخوردار نبوده اند؛ مگر به گونه ای شخصی و خصوصی، با پرداخت شهریه در کلاس های انجمن ها، مراکز مشاوره، کلینیک ها و مطب های معتبر حضور یافته و یا خوانده ها و آموزه های فردی جدی و عملی داشته اند.

در چند دهه اخیر، خانواده ایرانی، در هر یک از گزینه های بیمارگونه پدر ( نیا و والد ) سالاری و فرزند سالاری افسار گسیخته، چالش ها و کشمکش های فراوان داشته و دارد و از امکان همنشینی و برهمکنش بستگانش، آن چنان که باید و شاید، بی بهره و نابرخوردار بوده و هست. در پی پایان جنگ جهانی دوم، روانپزشکان و روانشناسان اجتماعی در آلمان، اروپا و آمریکا، به ریشه ها و سرچشمه های رشد و پیدایش پندار، کردار و ساختار خودکامه نازی و هیتلرمآبانه در آلمان و اروپای غربی پرداختند و آن را در پدرسالاری بیمارگونه و گزافه آمیز سال های پایانی سده نوزدهم تا نیمه سده بیستم میلادی اجتماع آلمان، اتریش و سرزمین های همسایه پیدا کردند. در سال های آغازین سده بیستم میلادی تا دو دهه پیدایش و گسترش اندیشه های نژادپرستانه نازی، پدر ( مرد ) سالاری در اجتماع آلمان بسیار پر رنگ بوده و تصمیم گیری و گزینش همه راهبردها و راهکارها، پشت در پشت، حق مسلم و به تمامی از آن پدران خانواده سترگ یا خرد بوده است. تصویری که در بسیاری از فیلم های پرشماری که در چهار - پنج سال اخیر درباره آلمان نازی ساخته و پرداخته شده – از جمله پرش ( جامپ )، آمین، والکیری، پسری با پیژامه راه راه، دوباره زنده شدن ( احیای ) آدام، زمستان اورلوگز، منطقه خاکستری، کتاب سیاه، و ... – پر و پیمان، به تصویر و یادگار سپرده شده است.

خانواده ایرانی، از گذر دگرگونی های چشمگیر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، که رویاروی آن بوده و خواهد بود، این روزها بیش از هر هنگام تاریخی دیگر دستخوش و درگیر چالش و کشمکش است؛ به گونه ای که صفحه و سرویس در چارچوب حوادث، تنها مشتی نمونه خروار بوده و هست ! بی گمان، افزایش فشارهای اقتصادی – اجتماعی برآمده از کنار گذاشتن به یکباره یارانه ها، همراه با سنگین و سهمگین شده تحریم های سوگرایانه و سیاسی بین المللی در زمینه اقتصاد، بازرگانی و فناوری، چالش ها و کشمکش های جنسی، زناشویی و خانوادگی را در اجتماع در حال گذار ایرانی افزون و صدچندان خواهد ساخت.

هم اکنون هنگام آن است تا مطبوعات و صدا و سیما، بیش از گذشته، فضایی پدید آورند تا خانواده های ایرانی، به جای نسخه های ناخوشایند و نخ نما شده پدر ( نیا و نر ) سالاری گزافه آمیز و فرزند سالاری افسار گسیخته سده ها و دهه های گذشته، با دموکراسی و برابری بر پایه همنشینی و برهمکنش همدلانه، مهربانانه و صمیمانه آشنا شوند. به گمان من، این بهترین و کم هزینه ترین راهبرد پیشبرد مردم سالاری ( دموکراسی ) ، خردگرایی ( عقلانیت ) و مدنیت در ایران، در پرتو نواندیشی فناورانه فرزندان و خردمندی آموزگارانه والدین و نیاکان خواهد بود و می تواند چالش و کشمکش سنت و مدرنیته در این اجتماع شتابان در حال گذار را از ستیز و رویارویی کینه توزانه کنونی به همدلی و همنشینی آشتی مدارانه دیگرگون سازد؛ شاید دموکراسی در روز روشن، آسمان آبی و آفتابی جانشین کینه توزی و ستیزه جویی در شب تیره شود...

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی              

 

 

هفت عادت مردمان ناکام ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

هفت عادت مردمان ناکام

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 


عادت نخست: منفی می اندیشند !


آدمیان همواره ناکام، در هر شرایطی فقط مشکلات را می‌بینند و آموخته اند که همواره از واقعیت های ناخوشایند زندگی شان گله و شکایت ‌کنند. آن ها نمی دانند و نمی خواهند بپذیرند که همیشه شکوه مند ترین کاخ ها، بر فراز ویرانه ها برپا شده اند. این گونه آدم ها، همواره ناخوش و سوگوارند که چرا دنیا واژگون خواسته ها و آرزوهای آن هاست. آن ها از کودکی آموخته اند که بیشتر سختی ها و دشواری ها را ببینند و کمتر به راه‌حل آن ها بیندیشند. هر دشواری، ولو کوچک و ساده را آن‌چنان بزرگ و فاجعه آمیز برمی‌شمارند که هر مشکل و مسئله معمولی برای شان تبدیل به یک تراژدی سترگ تاریخی می‌شود ! آن ها در پی هر کاری، به فرجام شکست و پایان ناخوشایند می‌اندیشند؛ این گونه آدمیان، بنا بر رشد و پرورش نادرست و شاید ژن های بیمارگونه، هیچ‌ گاه به پیش نمی تاز‌ند و در زندگی‌شان دگرگونی پدید نمی‌ آورند؛ چرا که همواره در هراسند که به دشواری بیفتند و آسودگی کنونی آمیخته با سوگواری و ناکامی شان را از دست بدهند. آنان نیاموخته اند که زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش با این ناکامی ها آشکار می شود.


 
 
عادت دوم: پیش از آن که بیندیشند، انجام می‌ دهند !

آدمیان ناکام، بر پایه تکانه ‌های غریزی، آنی و بی درنگ - تکانه‌ای - عمل می‌کنند؛ برای نمونه، اگر از چیزی خوش‌شان بیاید و چشم‌شان را در نگاه نخست خیره کند، بی درنگ برای ‌خرید آن، دست و پا می زنند ! پس از گذشت اندکی، به آسانی همان چیز گیرا و زیبا، از چشم شان می افتد و در پی آماجی دیگر، دچار آه و افسوس و غم و اندوه می شوند. آدمیان ناکام، توان لذت بردن از داشته های شان را ندارند و همواره سوگوار و اندوه گین ناداشته هاشان هستند. آنان هر چه به دست‌ می آورند، را شتابان از یاد می‌برند و مدت ها سوگ وارانه بدان چه به چنگ نیاورده اند، می اندیشند. بسیار اندک درباره‌ آینده می اندیشند و در پی لذت بردن از اکنون و برنامه ریزی برای آینده نیستند، اما با این وجود، گمان می‌ کنند که فردا روزگار بهتری  خواهند داشت ! آنان نه مانند « آقا مجید ظروفچی جوبچی » فیلم سوته دلان از آب تنی کردن در حوضچه اکنون لذت می برند و نه مانند « علی بی غم » فیلم گنج قارون ، گنج قناعت و طبع مناعت را پشتوانه دارند. دیو آز درون شان ، هر از چندی، به " خلاف " می کشاند، اما آنان این گونه کردارها را " تقدیر تاریخی" و " جبر ناگریز" خود پنداشته و توجیه شان می کنند.
 

عادت سوم: بیشتر از آن که گوش بدهند، سخن می‌ گویند !


آدمیان ناکام همواره درباره قهرمانان زندگی‌شان و گروه‌ها و دار و دسته‌هایی که می پسندند، سخن می گویند و در این راه از دروغ گفتن، ابایی ندارند.  هنگامی که در این باره، پند و اندرز داده می شوند، یا چیزی نمی‌شنوند، یا شتابان از ذهن می برند. غرورشان اجازه نمی دهد که اشتباه‌شان را بپذیرند. آنان به گمان خویش، خیلی دانا و توانایند؛ از این رو به آسانی، پند و اندرز‌های دیگران را رد می‌کنند، چون می پندارند که اگر به حرف دیگران گوش بدهند، جایگاه ‌شان فرو می‌ افتد !
 
 
عادت چهارم: سخت کوشی و پشتکار ندارند و به آسانی تسلیم می‌شوند !

آدم‌های چیره و کامیاب، آدم های ناکام و شکست‌خورده‌ را آیینه عبرت می سازند و کوشش می کنند که گام به آوردگاه هایی بگذارند که شایستگی و توانمندی آن ها را داشته باشند. آدم‌های ناکام در آغاز هر کار، کوشش فراوان دارند اما شتابان همه شور و شوق‌شان را از دست می‌‌دهند. به ویژه هنگامی که با اشتباهی از خودشان رو به‌ رو می‌شوند، خیلی زود کارشان را ترک می‌کنند و به جای اندیشیدن درباره آن اشتباه و مشورت خواهی از زبدگان، به دنبال کار دیگری می شتابند. اما باز همان داستان و همان پایان آزموده می‌شود. آدم‌های ناکام تنها در دنبال کردن رویاها و آرزوهای بی فرجام و ناواقع بینانه، پافشاری و پشتکار دارند.
 
 
عادت پنجم: حسودند و می‌كوشند دیگران را پایین کشند !

آدمیان ناکام حسودند؛ بی دلیل خودشان را در کامیابی‌های دیگران سهیم می‌بینند و دیگران را در شکست‌های‌ خودشان شریک می دانند. به جای اینکه کوشش شان را افزون سازند، زیرآب زنی کامیابان و شایعه سازی درباره  آنان را در دستور کار خود قرار می دهند، شاید بدین شیوه بتوانند جایگاه آن ها را از آن خود سازند ! حسادت ناکامان، به آسانی به ورطه بخل و کینه فرو می افتد.
 
 
عادت ششم: وقت‌شان را هدر می‌دهند !

آدمیان ناکام  نمی‌دانند فردا باید چه کاری انجام بدهند؛ آنان هیچ کار سودمند و موثری نمی‌کنند و برای فردا و فرداها، هیچ اندیشه ای در سر نمی پروانند و چنین رویکردی را آرامش‌ بخشی ( ریلکسیشن ) بر می شمارند ! آنان نمی پذیرند که مدیریت زمان‌ بین کار، سرگرمی‌ و تن آسایی ندارند.
 
 
عادت هفتم: ساده و بی‌دردسرترین راه را برمی گزینند‌ !

آدم‌های ناکام، ساده و بی دردسرترین راه را بر می گزینند، حتا اگر سود آن کمتر باشد و نمی پذیرند که نابرده رنج، گنج به چنگ نمی آید. انتخاب می‌کنند که راحت‌تر است؛ آن ها نمی‌خواهند به هیچ عنوان به خودشان رنج و زحمت بدهند، اما در همین حال، یک زندگی سودبخش و سرشار می‌خواهند ! آنان نمی خواهند بپذیرند که « هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت » و بسیار به ندرت ممکن است که چیزی بی سختی و دشواری به دست ‌آید. آن ها با اندیشه ی جادویی کودکان دو تا هفت ساله به دنبال گنج و جایزه بلیط قرعه کشی و بخت آزمایی اند ! آن ها هرگز آماده فداکاری، پرداخت هزینه و پذیرش خطا در راستای آماج شان نبوده و نیستند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

داستان زودگذر زندگی...

 

زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی ما آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش این ناکامی ها آشکار می شود و نیز در افزون ساختن انگیزه و اراده و نیرو در پشت سر گذاشتن ناکامی های بیشتر و به چنگ آوردن شادمانی و آرامش ، و در پایان آمادگی برای دل گسستن از زندگی زودگذر و پذیرش مرگ ناگریز...

دورآگاهی (آشنایی با تله پاتی) : صفحه پزشکی روزنامه شرق

 

آشنایی با تله پاتی

 

آگاهی و اثرگذاری از دوردست

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دورآگاهی یا تله پاتی ، ادارک فراحسی کنش های روحی – روانی فردی دیگر از سوی آدمی است . به بیان ساده، تله پاتی، توانایی فرد در مخابره پیام یا تصویری از ذهن خود به ذهن فردی دیگر - بدون سود جستن از وسایل حسی همانند سخن گفتن و دیدن علامت ها یا حرکت هاست.

تله پاتی – همانند دیگر موارد دارای درون مایه « اندیشه جادویی » ، همچون سفر روحانی و پیکری در لحظه، زمان و مکان ، دگرگون کردن سیر رخدادها ، نهان گویی و پیش بینی آینده ، پیش چشم و ذهن آوردن روح درگذشتگان ، و ... - از دیرهنگام تاکنون برای بسیاری از توده اجتماع در همه سرزمین ها، گیرایی ویژه ای داشته و هواداران فراوانی یافته است. واژه « تله پاتی » برای نخستین بار از سوی فردریک مایرز - یکی از بنیان گذاران انجمن پژوهش های روانی انگلستان - به کار گرفته شد. این واژه از دو لفظ یونانی ریشه و سرچشمه گرفته است؛ یکی "Tele" به معنی « دور » و دیگری "Paths" به معنی « احساس ». در مجموع، می‌توان آن را « احساس از دور » توصیف کرد. این پدیده از یک سو، یکی از زمینه‌های ادراک فراحسی برشمرده می‌شود که دربردارنده تله پاتی، روشن بینی و پیشگویی است. اما در دیگر سو، از این پدیده به عنوان روشی که بر روی روان فردی دیگر اثر می‌گذارد، یاد شده ‌است. به این ترتیب، می‌توان آن را جزو مضامین « روان جنبشی » و یا « تله کینسیس » نیز طبقه بندی کرد. دیدگاه‌های گوناگون، تله پاتی را به زیرگروه ‌های مختلفی تقسیم کرده‌اند. در این دسته بندی، تله پاتی ناعامدانه یا خود به خودی را تله پاتی بزرگ و  تله پاتی های عمدی یا پدید آورده شده را تله پاتی کوچک نام گذاشته اند.

اما بر سر مواردی همچون تله پاتی ، از دیرباز چالش ها و کشمکش های فراوانی بین علم مداران حوزه های فیزیک ، زیست شناسی ، فیزیولوژی ، روانشناسی ، روانپزشکی ، و ... از یک سو و شبه علم گرایان هوادار فراروانشناسی ( پاراسایکولوژی ) از سوی دیگر وجود داشته است.

سال هاست که پدیده تله پاتی تا بدان جا پیش رفته که دوره های آموزشی عمومی از سوی افراد مدعی ، با تبلیغات پر هیاهوی فراوان برپا می گردد که می گویند اشخاص می توانند با افزایش و تمرکز نیروی ذهن و چیرگی بر انرژی، زمان، امواج و فرکانس های مغزی خود بر ذهن دیگران و رخدادهای دنیای بیرون ، به گونه ای ارادی اثر بگذارند. برگزاری چنین دوره هایی همواره با ابراز ناخشنودی و تاسف از سوی علم مداران همراه بوده است و آنان از این گلایه داشته اند که این گونه شیادان به خوبی توانسته اند رگ خواب جماعت خرافه گرا را بیابند و از آنان بهره کشی های گوناگون – و نه فقط مالی – انجام دهند. در این میان ، فرادرمانگران در دفاع از این گونه شیوه ها ، همواره کوشش داشته اند که تله پاتی و  موارد مشابه را با سود جستن از نظریه های تازه مطرح شده ی دانش هایی همچون فیزیک ، شیمی ، و ... اثبات کنند. آن ها به ویژه از مفاهیمی همانند دنیاهای موازی، کانال های کوانتومی، پدیده ی نسبیت در زمان و فضا ، سیاه چاله های روانی و فضایی ، ابر رسانایی و الکتریسیته ی مغزی ، و حتا پدیده ی تجزیه ی روانی سود جسته و هوادارانی نیز بر این بنیادها پیدا کرده اند. در حالی که همه ی این پدیده ها تاکنون از قد و قواره ی نظریه پردازی در چارچوب حوزه و حیطه ی دانش مربوطه فراتر نرفته اند. برای نمونه ، اگر این گونه هواداران دوآتیشه فراروانشناسی دورآگاهی به نظریه های فیزیک و مکانیک کوانتومی گرایش شدید نشان می دهند ، بدین دلیل است که دنیای نظریه کوانتومی ، از دیدگاه آماری ، بسیار احتمالی بوده و توانایی گسترش فراوان دارد. به طور کلی، فیزیک و مکانیک کوانتومی به شدت بحث برانگیز بوده است و هنوز از سوی همه دانشمندان عرصه ی فیزیک پذیرفته نشده است. پس هویداست که کوشش در راستای اثبات مسائل فراروانشناسی ، آن هم با آمیختن شتاب زده پاره پاره هایی گزینش شده از هسته های درهم پیچیده ی نظریه های دشوار فیزیک و مکانیک مدرن ، رویکردی علمی ، منطقی و قابل استناد نمی تواند باشد. چنین راهبرد و رویکردی فقط و فقط می تواند دستمایه ی شیادان شبه دانش مداری باشد که به سواستفاده و بهره کشی های مالی ، روانی ، و ... از خرافه پردازان واقعیت گریز می اندیشند.

هر چند ممکن است مواردی جزئی از دورآگاهی برای خود ما – در خواب یا بیداری - رخ داده و چندی بعد در دنیای بیرون تعبیر شده باشد، اما نمی توان سخت کوشی و پشتکار در راستای رخدادهای واقعی زندگی روزمره همچون دانش آموزی ، فراگیری پیشه ، و پیشرفت مالی ، فرهنگی و اجتماعی را به کنار گذاشت و به پیروی از آیین هایی همچون تله پاتی ، قانون جذب ، پدیده ی راز ، تکنولوژی تفکر مثبت ، نیل به کمال ، و هزاران نام و نشان و نماد و عنوان رنگارنگ گیرا رو آورد تا به توانمندی و نیروی جادویی جاودان « دگرگون سازی رخدادها و واقعیت های ناخوشایند طبیعت از طریق تفکر و تمرکز بر آن ها » دست یافت ! هر چند شمار فراوانی از ایرانیان به واسطه ی کم داشت ها، ناکامی ها ، سرخوردگی ها و افسردگی های گذرا و دیرپا برای چند ماه و سالی ممکن است سودازده و ساختار پریشانه دل در گرو چنین اندیشه های جادومآبانه ای خوش دارند، اما واقعیت هویدا آن است که ایرانیان شتابان به سوی نوزایی ( رنسانس ) علم مدارانه ی فرهنگی – اجتماعی ره می پیمویند و هفته به هفته ، به خرافه پروری و اندیشه های جادویی بدرودی همیشگی می گویند تا مگر این چند روزه گوهر زودگذر زندگی را نیک دریابند !!

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی       

 

ما که تاختیم ، باختیم ! وای بدانان که خودباخته اند !!

 

دیروز در مطب ،  من " نسل سوخته " ای هنگام مشاوره به جوانی سرخورده و فرسوده و درمانده از " نسل پدرسوخته " ، گفتم:

« ما که تاختیم، باختیم ! وای به شما که این اندازه خودباخته اید !! »

جوان برای زندگی، سازندگی و پیشرفت، « شور و نشاط و شادی » و « امید و انگیزه و اشتیاق » می خواهد. کاش مسئولان « این دنیا » را برای جوانان می ساختند، تا جوانان خود « آن دنیا » را برای خویش بسازند !!!

 

ننه قلی اینا ضرب المثل نیس فقط به خدا (بخش نخست) : هر کی هر چی داره از پر قنداقش داره

 

هر کی هر چی داره از پر قنداقش داره ؛ یعنی ریشه و سرچشمه ی پندارها و کردارهای آدمیان وابسته به سرشت ژنتیک ( مادرزادی ) و منش پرورشی ( تربیتی ) اوست. برهمکنش ذخیره ی ژنتیک سرشت و طرحواره ( اسکیما ) های شناختی منش آدمیانست که سرنوشت آنان را رقم می زند. سرشت ( مزاج )، ژنتیک و مادرزادی ست اما طرحواره های شناختی در هفت هشت ده سال نخست زندگی آدمی پدید آمده و پابرجا می شوند...

خودشیفتگی و ما ایرانیان - روزنامه شرق - صفحه اجتماعی

 

خودشیفتگی و ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

آن هنگام که بنا باشد از خودشیفتگی سخن گوییم ، نخست باید خودشیفتگی لازم و سالم را از خودشیفتگی بیمارگونه جدا نماییم. خودشیفتگی در اندازه های بهنجار ( نرمال ) به پاسداری از خویشتن ، بقا و پیشرفت می انجامد؛ فرد هم زمان با آن که به حفظ و ارتقای خود می اندیشد ، به آسانی با دیگران همدلی می کند و آنان را در گذر از دشواری های زندگی شان یاری می دهد. خودشیفتگی مثبت و سالم هرگز به فرو داشتن و زیر پرسش بردن حرمت و کرامت دیگران نمی پردازند و بدان ها به سان پله هایی برای بالا رفتن از نردبان قدرت و ثروت و شهرت و موفقیت نمی نگرند. اعتماد به نفس اینان منطقی و واقع بینانه بوده و به مرزها و اندازه های روان پریشانه ( سایکوتیک ) نمی رسد. لازمه ی اعتماد به نفس این گونه افراد ، له شدن و تحقیر و بی ارزش شدن دیگران نیست. خودشیفتگی اینان از اندازه ی « ویژگی ( Trait ) » فراتر نمی رود. اینان به جای حسادت بیمارگونه و خشم ، دارای مهر انسانی سرشار و عاطفه ای ژرف و سترگ هستند. آن چه در اندیشمندان و نخبگانی هم چون « خیام » ، « ابوعلی سینا » ، « گاندی » و ... خود را آشکار می سازد ، خودشیفتگی ای مثبت ، خودشکوفا ، سالم ، آفریننده و توان مند است.

اما راهبردهای سازگارانه ی خودشیفتگی بیمارگونه – اختلال یا ویژگی پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته – در این چهارچوب ها و اندازه های خودشکوفا و خوددار باقی نمی ماند. بیماران دچار خودشیفتگی بیمارگونه ، از راهبردهای سازگارانه ی گوناگونی سود می جویند تا به گمان ها و رویاهای بلند پروازانه و ابرتوانانه ی خود رنگی از واقعیت ببخشند. از جمله ی این راهبردهای سازگارانه ، « تقویت و نیرومند سازی خویشتن ( Self Reinforcement ) » ، « پاسداری از خویشتن ( Self Protecting ) » ، و « گسترانیدن خویشتن ( Self Expanding ) » است.با سود جستن از راهبرد « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » اینان کوشش می کنند تا به جایگاه یگانه و ستودنی ای دست یابند و « آدم ویژه ( خاص ) و بی همتایی » شوند.  با به کار بستن راهبرد « پاسداری از خویشتن » می کوشند تا خودشان را در جایگاهی قرار دهند که هیچ پاسخ و پسخوراند منفی و ناخوشایندی دریافت نکنند. با یاری گرفتن از راهبرد « گسترانیدن خویشتن » نیز بر آنند که خویشتن نه چندان بزرگ شان را بیش از پیش گسترانیده ، سترگی بخشند. در حالی که خودشیفته های بهنجار ، بیشتر از « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » سود می جویند و خود را با ایستار ( موقعیت ) کنونی خودش سازگار و هماهنگ کرده ، همان را پذیرفته و به دیگران نیز می شناسانند.  راهبردهای رفتاری آدمیان دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با دیگران به دو گونه است: انتقاد و تحقیر و بی ارزش نمودن ؛ و یا چاپلوسی ، تملق و لاس زدن. یعنی یا برای ایمن ماندن از ارزیابی و قضاوت دیگران ، به آن ها یورش برده و بی ارزش می کند تا نقد آن ها درباره ی او پذیرفته نشود ، و یا این که از آغاز دیگران را مقهور و مفتون چاپلوسی و زبان بازی خود نماید. در واقع همه ی احساسات ، اندیشه ها و کردارهای یک بیمار دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بر این بنیان و طرح واره ی شناختی است که او آدم بی همتا و یگانه ای ست. او در همان حال که به شدت به کامیابی های دیگران حسادت فراوان می نماید ، خواستار مورد ستایش و چه بسا پرستش قرار گرفتن از سوی دیگران است.

طرح واره ی شناختی دیگر این گونه بیماران خودشیفته ، این اندیشه ی بنیادین و چیره است که دیگران اصولا آدم های ارزشمند و قابل تاملی نیستند. اما آدمیان دچار  اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بدین اصل برهم کنش اجتماعی آگاه نیستند که آن گاه که دیگر آدمیان از سوی خودشیفته ها درک نشوند ، از یک جا دیگر نمی توانند همراه با آن ها به پیش روند و آهسته آهسته خودشان را کنار می کشند. 

فرد دچار خودشیفتگی بیمارگونه آن هنگام ممکن است کسی را درک کند که تنها پای سود و منفعتی برای خودش در میان باشد ، و نه این که برای آن همدلی داشته باشد تا احساس دیگران بهتر شده ، تنش و نا آسودگی شان کاهش یابد.

خودشیفته ها از آن جا که خود را بیش از اندازه مهم و استثنایی می پندارند ، از پذیرفتن هیچ حرفه ، جایگاه و مقامی هراس و نگرانی به خود راه نمی دهند؛ از این رو ممکن است بیماران دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مجموعه ای ناهم خوان و شگفت انگیز در پیشینه ی کاری خودشان داشته باشند که از پیش خدمتی آغاز شده و به  مدیر کلی و ریاست چندین و چند اداره ی جور واجور و ناهماهنگ با یکدیگر در پیش و پس از بازنشستگی پایان یابد. اینان ممکن است با ترفندهای ویژه ی خودشان – از جمله همدستی مافیاگونه با دیگر خودشیفتگان – بر کرسی های مدیریتی ، ریاستی و وزارتی ای تکیه کنند که هر یک تحصیلات دانشگاهی جداگانه ، ویژه و ناهمگونی نیاز دارد.

افراد دچار اختلال و صفات شخصیتی خودشیفته ، احساس خودبزرگ بینانه ی غیر منطقی می کنند و خود را آدم های مهم و استثنایی و یگانه ( منحصر به فرد ) برمی شمارند که دیگران باید به گونه ی ویژه ای با آن ها رفتار نمایند. احساس بر حق و برتر بودن آن ها کاملن چشمگیر است؛ بنابراین آدمیان دچار « اختلال » و یا « ویژگی های پر رنگ » شخصیتی خودشیفته - همچون افراد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی بدگمان و سرنخ جو ( پارانوئید ) تاب تحمل و توانایی پذیرش انتقاد را ندارند و از این که « هر کسی » به خود اجازه ی انتقاد نمودن از آن ها را بدهد ، بسیار خشمگین شده یا گاه همچون افراد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) نسبت به انتقادها بی اعتنایی کامل از خود نشان می دهند.

آن ها فقط  دیدگاه خود را قبول دارند و اغلب شتابان و بی درنگ در پی به چنگ آوردن شهرت و قدرت و ثروت باد آورده هستند. روابط آن ها شکننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار در اجتماع تن نمی دهند، ممکن است خون دیگران را به جوش آورند. « شیوه ی رانندگی » و « چگونگی قانون مداری » خودشیفته ها، در خیابان و بیابان، نما و آیینه ای تمام نما از چیستی و چگونگی احساسات و اندیشه های آنان است. کردار استثمارگرایانه در روابط بین فردی خودشیفته ها، کرداری کاملن پیش پا افتاده و رایجی ست؛ اینان آن چه را که برای خود نمی پسندند، به آسانی برای دیگران می پسندند. در برابر زور و پرخاش ستمگر نیرومندتر به ریا و تزویر کرنشی آمیخته با پرخاشگری منفعلانه و منفی کارانه می کنند، اما در همین حال از همدلی با ستمدیده ی ناتوان تر از خود پرهیز کرده و آن را در فرآیند « همانندسازی با پرخاشگر » مورد ستم قرار می دهند. مگر این که تنها برای دستیابی به اهداف خودشان، به ترفند تظاهر به همدلی و همدردی رو آورند. چنین است که خودشیفته ها ، ذاتا « سیاست باز » زاده شده اند؛ در اغلب موارد، ویژگی های پر رنگی از شخصیت های مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایش گر – نیرنگ باز ( هیستریونیک ) و بی وجدان - جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) هم زمان با اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در یک فرد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) وجود دارد. از این رو، خودشیفته ها به آسانی می توانند – نه فقط در پیش جویی ( رقابت ) های پر فراز و فرود تجاری و سیاسی، که نیز در زندگی و روابط پر چالش و کشمکش بین فردی و زناشویی روزمره - از تن و روان دیگران پله های نردبان جاه خواهی و بلند پروازی بسازند و در دست یابی به کامیابی های مورد آرزوی خود بی هیچ احساس گناه یا عذاب وجدانی پا بر سر آن ها گذاشته و له شان کنند. این گونه است که دادگاه و دادگستری در جوامع دچار شیوع بالا و گسترده ی اختلال و ویژگی های پر رنگ و نابهنجار شخصیتی خودشیفته، برخلاف جوامع دارای اندازه های بهنجار خودشیفتگی، پر هیاهو و سرشار از شاکی و مراجع است. 

خودشیفته ها آن هنگام که به جایگاه و مقامی - ولو ناچیز و زودگذر - دست پیدا می کنند ، دست ها را تا شانه می گسترانند تا سر دیگران بدان ها گیر کرده ، کسی بالاتر و سربلند تر از شانه ی آنان نشود. این گونه است که رئیس تازه از راه رسیده، از همان فردای روز معارفه، می کوشد نخست همدستانی خودشیفته، پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید )، بیابد تا سپس بتواند به آسانی شایسته گان و نخبه گان اداره ی زیر سرپرستی خویش را شتابان بشناسد و بر جای خود نشاند تا این رقیبان تخت پادشاهی اش، دلزده و سرخورده، ناکام به کنجی از اداره نشسته و دچار « درماندگی آموخته شده » شوند و جوشش و کوششی از آنان هویدا نشود. اما این نیز کافی نیست؛ در پیروی از راهبرد « پسرکشی » و راهکار « پسر کوری » ، شماری از خبرچینان و دسیسه آفرینان ، پیدا و پنهان ، باید این رقیبان سرخورده را همواره زیرنظر داشته باشند تا کنشی نوآفرینانه و خلاقانه از آنان سر نزند.

 اختلال شخصیت خودشیفته ، بیماری تاریخی خودکامه گان زورگو است. در هنگامه ی پیروزی و چیرگی ، خود را برتر و بالاتر از همه چیز و همه کس می دانند و دیگران را به حساب نمی آورند؛ کافی ست کسی به خود جرات کمترین انتقاد بدهد و یا جسارت خودداری از ستایش و پرستش داشته باشد ، همان خطا برای کیفر کامل او کافی ست. اما آن گاه که زمانه ی حکمرانی اینان ، بر پایه ی قانون و روال همیشگی تاریخ ، رو به افول و زوال می گذارد ، دچار « کابوس نیستی و هراس از مرگ » تا اندازه ی روان پریشی ( سایکوز ) می شوند. در درازای تاریخ ، بارها و بارها ، احساسات و اندیشه های سرشار از خودبزرگ بینی ( Grandiosity ) ، ابرتوانایی  ( Omnipotence ) ، و اعتماد به نفس بیش از اندازه بالای خودکامه گان از مرز روانپریشی ( سایکوز ) فراتر رفته و پیامدهای دشوار و بدفرجام برای ملت خویش به ارمغان آورده است. این واقعیت را آشکارا می توان در فیلم « سقوط » ساخته ی زیبا ، گیرا و ماندگار اولیور هیرش بیگل به تماشا نشست. فیلمی که جزئیات دوازده روز پایانی زندگی آدولف هیتلر را در پناه گاه زیرزمینی برلین تا هنگام خودکشی ، بر پایه ی مستندات و شواهد عینی تاریخی به تصویر کشیده است. این فیلم را باید بار دگر، در پی فیلم هایی چون « پیروزی اراده » مستند قدیمی خوش ساخت و فراموش ناشدنی لنی ریفنشتال و « هیتلر ، برخاستن شیطان » تازه از راه رسیده ، با درنگ و اندیشه به تماشا نشست.

هر چند فیلم قدیمی « دزیره » هم پیش از آن ، فرجام تیره و نگون بختانه ی ناپلئون بناپارت را برای مان به یادگار گذاشته بود. پیامد خودشیفتگی بیمارگونه ی ناپلئون و هیتلر برای ملت های فرانسه و آلمان تا اندازه ای در این دو فیلم به نمایش سپرده شده است؛ آن چنان که فیلم های « نبرد اوکی ناوا » ، « نامه هایی از آیووجیما » و « شیرهای جوان » فرجام خودشیفتگی های نابهنجار ملت ژاپن و آلمان را گویا و هویدا پیش چشم و ذهن می نشانند.

 

بیایید تا ویژگی های بیان شده در معيارهاي تشخيصي واپسین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ( DSM-IV-TR ) برای اختلال شخصیت خودشیفته را بار دیگر پیش چشم و ذهن نشانیم:

 « خود بزرگ بینی ( در پندار یا کردار ) » ، « نیاز به پذیرفته شدن » ، و « نداشتن حس همدلی » به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :

۱) احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت « مهم پنداشتن خود » داشته باشد ( برای نمونه در کامیابی ها و پیروز ها و توانایی های خود گزافه پردازی نماید یا بدون آن که به موفقیت شایسته ای دست یافته باشد ، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند. )

۲) مشغولیت ذهنی اش خیالاتی « ابرتوانانه » هم چون موفقیت ، قدرت ، استادی ، ذکاوت ، زیبایی و یا محبوب و دوست داشتنی بودن در اندازه ای بی کران باشد.

۳) باور داشته باشد که « استثنایی » است و تنها دیگر افراد یا موسسات استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا با او رابطه داشته باشند.

۴) نیاز داشته باشد که به شکلی گزافه آمیز و بیش از اندازه از او « ستایش و تحسین » شود.

۵) احساس همواره « بر حق بودن » داشته باشد ؛ یعنی به شکل ناخردمندانه ای چشمداشت داشته باشد که برخوردی خوشایند و ویژه و منحصر به فرد با او انجام گیرد و یا این که دیگران خود به خود تسلیم خواسته هاش شوند.

۶) در روابط بین فردی « استثمارگر » باشد ، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به اهداف و خواست های خود سود جوید.

۷) حس همدلی ( EMPATHY ) نداشته باشد ، یعنی دلبستگی چندانی به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.

۸) اغلب به دیگران حسودی کند یا بر این باور باشد که دیگران به او حسودی می کنند.

۹) رفتارها و نگرش هایش پر افاده و تکبرآمیز باشد.

 

به راستي، ما ايرانيان تا چه اندازه خودشیفته هستیم و این خودشيفتگی تا چه اندازه بهنجار و تا چه اندازه نابهنجار است؟ براي پاسخ به اين پرسش، انجام چند مطالعه ی پژوهشی ساده ی راست مدارانه ( صادقانه ) و منصفانه کافی ست. افسوس که مطالعات روانپزشکی و روانشناسی جامعه نگر در ایران، از بند عافیت جویی های شخصی و محافظه کاری های جمعی کهنه و نخ نما شده ی هنوز رها نشده اند. تکرار چندباره ی پژوهش های انجام شده از سوی بیگانه گان، با اندکی دگرگونی در شمار یا روند مطالعه، تا چه اندازه درمان گر دردهای دیرپای این مرز پر گزند بوده و خواهد بود؟!؟

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نه نام ز ما و نه نشان خواهد بود

زین  پیش نبودیم و همان بود که بود

زان پس چو نباشیم ، همان خواهد بود

( خیام )

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

بنیان های همسرگزینی در آدمیان - بخش چهارم ( سانسور شده از روزنامه شرق - صفحه علم )

 

آشنایی با بنیان های همسر و خانواده گزینی در آدمی – بخش چهارم

 

 

گریزهای زیستی - تکاملی

 

 

ديويدسي‌گيري

 

برگردان : دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

 

در مواردی زنان از روابط جنسی کوتاه مدت و یا یک رابطه ی فرازناشویی و یا روابط پیاپی و پشت سر هم و به ندرت آزمودن « چند مرد داری » سود می جویند.

این جایگزین های ناهمگون روابط تک همسری – که گزینه ی بیشتر زنان است – را باید به دور از تندروی های احساسی مورد بحث قرار داد. نکته ی مهم آن است که این روابط به زنان امکان و اجازه می دهد که منابع افزون تری برای خود و فرزندان شان به چنگ آورند و یا با جذاب ترین مردان از چشم انداز پیکری ، زناشویی داشته و ژن های بهتری برای فرزندان شان به ارمغان آورند.

 

راهبردهای همسر گزینی جایگزین

 

 

با توجه به هزینه های بارداری، زنان به طور متوسط نگرانی ها و دوراندیشی های جنسی بیشتری نسبت به مردان دارند، اما گاهی آن ها نیز همانند مردان، درگیر روابط جنسی گذرا و کوتاه مدت می شوند. به نظر می رسد که برخی زنان توان بالقوه ی همانند زایی ( تولید مثلی ) خود – یعنی همان خواسته های آمیزشی شان – را برای آغاز کردن روابط با مردانی که جز در این شیوه ، حاضر نیستند با آن ها به سر ببرند، به کار می گیرند.

برتری بخشی ( ترجیح ) مردان به گونه ای واژگون، به سوی روابط و همسر گزینی های کوتاه مدت است و گوناگونی ( تنوع ) جنسی یک نیاز بنیادین پدید می آورد که برخی زنان از آن برای آماج اقتصادی یا دیگر سودهای مادی بهره می گیرند. بسیاری از دیگر زنان ، آن هنگام پا به روابط جنسی کوتاه مدت می گذارند که ببینند که در سایه ی این گونه روابط گذرا ، یک توان بالقوه برای دیرپا ساختن این رابطه هم وجود دارد؛ بنابراین ، این چنین می نمایاند که زنان گهگاه از سکسوالیتی به گونه ی یک ابزار برای آغاز رابطه با یک شریک جنسی بالقوه ی زناشویی پایدار بهره می گیرند.

در پهنه ای که بیشتر مردان نمی توانند یا نمی خواهند سرمایه گذاری دراز مدتی روی زنان داشته باشند یا در زمینه هایی که سرمایه گذاری روی فرزندان از منابع زن و خویشاوندان او انجام می شود، گزینه های همانندزایی و  آمیزشی زنان ممکن است به طور عمده بر پایه ی همسر گزینی های کوتاه مدت پایه گذاری شود.

گزینه های زنان در این پهنه ها به گونه ای سیستماتیک ارزیابی نشده اند، اما پیش بینی می شود که به دلایلی که پیش تر بیان شد ( همچون برتری ایمنی )، این گزینه ها به گونه ای نیرومند از ویژگی های پیکری و فرومونال مردان اثر پذیرفته باشد.

 

 

آمیزش فرازناشویی

 

آمیزش فرازناشویی ، حتا در گونه های تک همسری ( مونوگاموس ) شایع است. آمیزش فرازناشویی و زن پیشکشی – که در آن مرد نگاه داری والدانه از فرزندان مرد دیگری را انجام می دهد – در واقع بسیار بیشتر از آن که آدمیان عادی اجتماع بتوانند باور کنند، شایع است. بیرکهد و مولر در 1996 ارزیابی نمودند که برای گونه های پرندگانی که در آن ها آینده نگری و دوراندیشی جنس نر، به افزایش نرخ زنده ماندن فرزندان می انجامد، در حدود پانزده درصد فرزندان از آمیزش فرازناشویی مادرشان پدید آمده اند. در این گونه ها ، همسرگزینی زنانه در پرتو تناسب و تعادلی بین به دست آوردن ژن های بهتر و بالاتر برای فرزندان و بنابراین نرخ مرگ و میر کمتر، در برابر خطر رها شدن از سوی همسر به دنبال رسوایی احتمالی آمیزش فرا زناشویی رخ می دهد.

        

تاکنون یک ارزیابی قطعی درباره ی نرخ زن پیشکشی در آدمی انجام نشده است، با وجود آن که کاملا رخ می دهد. ایسوک – ویتاله و مک گویر در 1988 دریافتند که در حدود بیست درصد زنان آمریکایی درگیر شدن در دست کم یک گرایش فرازناشویی را گزارش نموده اند که برخی از این روابط به بارداری انجامیده است. بلیس و بارکر در 1990 دریافتند که آغاز فرآیند بی وفایی در زنان بیشتر در حول و حوش هنگام تخمک گذاری آن ها رخ می دهد.

در این نمونه ، آن ها دریافتند که هفت درصد آمیزش های هنگام تخمک گذاری با مردی جز همسرشان بوده است؛ جالب آن که زنان در این آمیزش ها، کمتر از هنگامی که با همسر اجتماعی شان آمیزش داشتند، خواهان مصرف قرص های ضد بارداری بودند. با وجودی که نتایج قطعی تا این هنگام به دست نیامده است، اما به نظر می رسد که برخی مردان از سوی همسران شان درباره ی بزرگ کردن فرزندان مرد دیگری فریب داده می شوند. از مطالعات فلین در 1988 ، بلیس و بارکر در 1990 ، گائولین، مک بورنی و بریکمن – وارتل در 1997 و مک بورنی ، سیمون ، گائولین و گلیبتر در 2002، این گونه زن پیشکشی نا آگاهانه در حدود ده درصد موارد گمان زده می شود.

به هر حال ، این مباحث پیچیده اند و نرخ چنین رخدادی به گونه ای چشمگیر بسته به جایگاه اجتماعی – اقتصادی و ایستار فرهنگی ، تفاوت دارد. برای نمونه ، ساس ، مولر ، چاکرابورتی و اوت در 1994 نرخ بی پدر – مادری ( بی والدی ) را در اتریش یک درصد بیان نمودند، اما دیگران این نرخ را در جایگاه اجتماعی – اقتصادی پایین، بیشتر از بیست درصد گزارش کرده اند. ممکن است برخی از این مردان، از بی والدی فرزندانی که دارند بزرگ شان می کنند ، آگاهی داشته و از دیدگاه فنی زن پیشکش نبوده باشند.

پویایی های آمیزش های فرازناشویی زنان به نظر می رسد که از دگرگونی ها و فراز و فرودهای هورمونی اثر می پذیرد. به ویژه، زنان به طور کلی تغییرات سیستماتیکی را در خیال پردازی و گیرایی ( جذابیت ) جنسی به مردان برون زناشویی شان نشان می دهند که از طریق ویژگی های وابسته به جنس و در حول و حوش هنگام تخمک گذاری شان رخ می دهد.

زنان فقط دوست ندارند که در این هنگام به خیال پردازی دست بزنند و در واقع گهگاه درست در این هنگام درگیر یک رابطه ی فرا زناشویی می شوند؛ چرا که آن ها در این هنگام به فرومون های مردانه ، حساسیت و کشش بیشتری دارند. گانگستاد و تورن هیل دریافتند که رایحه ی مردانی که چهره ی متقارن دارند، از سوی زنان گیراتر و آمیزشی تر از مردانی که چهره شان تقارن کمتری دارد، ارزیابی شده است. البته این امر فقط در هنگام دوره ی تخمک گذاری زنان صادق بوده است.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

آملیا - نما و نمونه ای آموزنده و سازنده از سخت کوشی ، پشتکار و پیشتازی زنان در درازای تاریخ

 

 

مدت هاست که شمار فراوانی از فیلم های گیرا و چشمگیر دیده ام ، اما فرصت و فراغت نوشتن از آن ها را نداشته ام.

بسیاری می پرسند چرا وبلاگ نمی نویسی ؟ نمی دانم چرا و چه گونه بنویسم !

که جناب FIL بر وبلاگم TER نفرماید و به کسی برنخورد. یکی می گوید: از من به تو نصیحت تو رو خدا دست کم اندکی رسمی تر بنویس ! و دیگری می گوید: بابا چه خبره ؟ نام آورترین نویسندگان و دانشمندان جهان هم خودمانی و صمیمی می نویسند !!

خلاصه این که دغدغه و انگیزه ام برای وبلاگ نویسی پیوسته و پی در پی ، کاهش یافته و همین اندک رمق باقی مانده از کار مطب و کلینیک را برای پیشبرد نوشتن مقالات و ترجمه و تالیف و ویرایش کتاب های روی هم تلنبار شده گذاشته ام.

به هر حال ، فیلم « آملیا ( Amelia ) » را دیدم و آن را در بسته ی فیلم درمانی - در کنار فیلم های « بر باد رفته » ، « دزیره » ، « کتاب سیاه » ، « استرالیا » ، « اشک ها و لبخند ها » ، « چریکه ی تارا » ، « سارا » ، « کاتین » ، « زمستان اورلوگز » ، « سر در میان ابر ها » ، « دشمن پشت دروازه ها » ، « شورش » ، « دل دلیر ایرنا سندلر » ، « فهرست شیندلر » ، « منطقه خاکستری » ، « پرسپولیس » ، « زنده شدن دوباره ( احیا ) ی آدام » و ... - برای درمان خودباختگی و کاستی اعتماد به نفس و واسپردگی زنان دچار اختلالات و ویژگی های پر رنگ شخصیتی کلاستر C و D و همچنین زنان خسته ، سرخورده ، افسرده ، دچار اختلال سازگاری و ... جا دادم.

فیلم به سخت کوشی و پشتکار زن خلبان آمریکایی اشاره می کند که در رویای پرواز بر فراز اقیانوس و گذر به تنهایی از آمریکا به اروپا و سپس پرواز به گرد دنیاست.

تماشای این فیلم را به همه ی زنان و دختران ایرانی درون و برون میهن و نیز آنانی که همچون من رویای ناکام خلبان شدن و پرواز به تنهایی را داشته و دارند ، به گونه ای پافشارانه سفارش می کنم.

بی گمان ، تماشای با تدبر و تامل فیلم « آملیا ( Amelia ) » ، می تواند برای دختران و زنان ایرانی - این پرچمداران پیشتاز در آفرینش ایران نو - بسیار آموزنده و سازنده باشد.

 

آملیا - با بازی هیلاری سوانک و ریچارد گیر