حسود هرگز نیاسود ! ( سخنی در نبود اخلاق و شرافت پیش جویی پیشه ای در ایرانیان )
مدت هاست که درباره فیلم هایی که دیده ام، در وبلاگم ننوشته ام؛
مدت هاست که چون گذشته، آن گونه که باید و شاید وبلاگ ننوشته ام !
در این روزگار پر گزند، در این مرز پر کینه و بخل و خشم و حسد، می بایست اندکی کنار می کشیدم تا حساسیت برخی همکاران و شبه همکاران - آخر در فضای بهداشت و سلامت روان و اجتماع، بسیاری خود را صاحب نظر تر از روانپزشکان و روانشناسان بالینی می دانند؛ رشته مان جراحی مغز و اعصاب، قلب، چشم و مانند آن نیست که شبه همکاران در حاشیه مانده مان جرات و جسارت زدن " حرف مفت " به خودشان ندهند- فرو نشیند. ( دیپلمه بی کار برق و اتومکانیک هنرستانی و فلان لیسانسه روزنامه نگاری، حقوق یا جامعه شناسی در این مرز پر گزند، مشاور و رواندرمانگر می تواند باشد؛ اما از دید شبه همکاران ما، روانپزشکان نمی توانند !! )
در این مرز پر گزند، شکست خورده و ناکام باشی، با دست بر سرت می کوبند و ریشخندت می کنند؛ کامیاب و پیروز و سرفراز باشی، با گرز بر سرت می کوبند و ترور شخصیتت می کنند.
جراحان و پزشکان داخلی، برای زیر سوال بردن همکاران شان، سواد و دانش و متد نسخه نویسی و شیوه جراحی آنان را به زیر پرسش می کشانند، اما در عرصه همکاران و شبه همکاران " بهداشت و سلامت روان " ( !!! )، رقیبان به مزاج شخصیتی، خلقی، اضطرابی و خلاصه کل محور یک و دو هم می تازند و شیوه زندگی آنان را به زیر پرسش می نشانند.
خلاصه در این آشفته بازار مشاوره و رواندرمانی، آن چه که فراوان است، سلیته بازی و گیس و گیس کشی ست؛ مشاوران رسته های گوناگون همدیگر را قبول ندارند؛ جمعن با روانشناسان نمی سازند؛ و هر دو در جبهه ای واحد، روانپزشکان را در پهنه بهداشت و سلامت روان، هیچ کاره می دانند؛ روانپزشکان هم اغلب آنان را حداکثر در حد ماماها و پرستارها می دانند و تحویل نمی گیرند !!!!
خوب هویداست تکلیف امثال من که این میان به آشتی، همیاری و همکاری این سه رشته می اندیشند، چه می شود؛ درست همانند آنان که وسط چاقوکشی و دعواهای خیابانی، می شتابند تا میانجی شوند و بیش از همه، و از هر دو سوی جبهه زخم و ضربت نوش جان می کنند !!!!!
جالب و خنده دار آن جاست که برخی همین مشاوران و رواندرمانگران، خود را رسولان " رعایت شرافت و اخلاق حرفه ای " شناسانده اند و ادعای لزوم پیروی مردمان در اخلاق و انسانیت از آنان داشته و دارند؛ من که ندیدم مطالعه دانش هایی همچون مشاوره، روانشناسی، روانپزشکی، انسان شناسی، حقوق، جامعه شناسی و دیگر علوم " انسانی"، آن چنان به رشد اخلاق و انسانیت کسی انجامیده باشد که هر که هر چه دارد، از پر قنداق دارد !!!!!!
اکنون که امثال جناب آقای " دکتر ب... " - استاد رشته مشاوره دانشگاه علامه - شرافت گریزانه و بی پروا، سر کلاس درس به روانپزشکانی همچون من می تازد و در همان گام نخست، پیش از ترور شخصیت دیگران، خود را به زیر پرسش می کشاند - بگذار تا ما هم به جای آن که میان جبهه ستیز پر هیاهوی روانپزشکان و مشاوران - روانشناسان را در صفحه گزارش اجتماعی روزنامه شرق بگیریم و آشتی کنان بنویسیم، پوستین کرگدن و ببر بیان مان بر تن کنیم، و رستم وار تا خوان هفتم شمشیر و سپر بر کف، کمان بر پشت و گرز در انبان بتازیم و وبلاگ مان را بنویسیم.
هنگامی پس از کسب بورد تخصصی اعصاب و روان در آزمون شهریور ماه ۱۳۸۶، روزی استاد بزرگوارم دکتر طریقتی، در مطب فراموش ناشدنی اش، هشدار داد که تا مدتی زیاد مقاله ننویس و به استراحت و حداکثر کار ترجمه و تالیف کتاب بپرداز و کلاس و کارگاه برگزار مکن تا سن و سالت از چهل فراتر برود که ایران مهد جوان ستیزی تا اندازه پسرکشی ست. اما نیازهای معیشتی و لزوم جدی گرفتن اقتصاد در گذران زندگی، اجازه سر فرود آوردن در برابر این اندرز دوراندیشانه و مدبرانه را نداد. چاره ای جز تاختن نداشتم؛ چه گونه می توانستم بار مالی - معیشتی خانواده دو نفری نوخاسته ام را همچون دوران مجردی - آن هم در سن ۳۴-۳۵ سالگی و پس از گرفتن بورد تخصصی اعصاب و روان - بر دوش خانواده بگذارم؟!؟
اکنون که یاوه گویان و هرزه بافان، دل به تهمت و ترور خوش داشته اند، می گذارم تا این بینوایان ناکام لبریز از خشم و حسد و بخل و کینه، هر چه می خواهند بگویند، بلکه سوزش سخت و سهمگین اسافل شان فرو نشیند !!!!!!!
به راستی، کدامین در درازای عمر کوتاه دانش های مشاوره و رواندرمانی در ایران، کدامین روانپزشک، روانشناس، مشاور یا مددکاری، این چنین از زندگی حضر و سفر خویش، صادقانه آشکارا پیش چشم و ذهن دیگران سخن بر زبان رانده و نوشته است و از ترس افشا شدن احتمالی نام و نشان مراجعان و بیمارانش، همه ی case ها را با ضمیر اول شخص منفرد در کارگاه ها و کلاس هایش مطرح ساخته است؟!؟
پس بگذار به حرف مفت گریزان از اخلاق و شرافت رقابت حرفه ای شان دل خوش دارند؛ به قول برخی همکاران: « راه ما از سوم راهنمایی از آنان جدا بوده و میان معدل کتبی دیپلم، کیفیت ( نوع ) دیپلم و جایگاه رشته دانشگاهی نخستین و دومین مان فرسنگ ها فاصله بوده و هست ». سال ها با این سخن فاصله گرفته بودم.
افسوس که شیوه و شرافت پیشی جویی ( رقابت ) در پیشه، در میان ایرانیان درون و برون میهن، سخت بیمارگونه ( پاتولوژیک ) بوده و هست. یادمان نرود که در واپسین سفر « آن پسره، آن جوانک خل و چل » ( تعبیر شفاهی استادان دانشگاه تهران همدوره صادق هدایت، درباره او )، در پاریس، آن استاد ممتاز و ماندگار دانشکده ادبیات پارسی دانشگاه تهران و چهره ماندگار وزارت فرهنگ مان، با نسخه های دستنویس و کهن شاهنامه و ... - میراث ملی میهن - لای پالتویش به دنبال خریدار نسخه ها و کتاب های عتیقه خاورمیانه می گشت ( " آشنایی با صادق هدایت، م. ف. فرزانه - نشر مرکز " ) و صادق هدایت، سرگردان و حیران، حساب واپسین فرانک هایش را می کرد !!!!!!!!
و اکنون من آن پسره، آن جوانکم که دل به مطب و کلینیکی کوچک در تهران خوش داشته ام و القاب و عنوان های رنگارنگ ناماندگار پس از مرگ حتمی و قطعی را برای این گونه بزرگواران باقی گذاشته ام. من در پشت میز مطب یا لپ تاپ ناهمایونی کاشانه ام، شبانه روز به دنبال کار حرفه ای و رسالت میهنی خویش هستم؛ به نانی سیرم و به درهمی خرسند.
حسود هرگز نیاسود، اما من زین پس آسوده و آرام دوباره می نویسم؛ با همان رصد همیشگی دوستان و دشمنان در وبلاغ و فیس بوغ؛ زندگی ساده و بی غل و غشم در آیینه ای مجازی و گیتی گستر، آن چنان شفاف و آشکار است تا فاش فریاد زده باشم که از محاسبه باکم نیست...