الا تا نخواهی بلا بر حسود، که آن بخت برگشته خود در بلاست !
هیچ رقیب حسود روانپزشک یا روانشناس یا مشاور یا سخنران ناآکادمیک بازاریی نمی گوید این پسر بچه اصفانی، تو شهر غریب چی کشید که از هفته ای چهار تا مراجع تو کلینیک رهاجو در تقاطع جمهوری - جمالزاده شتابان خودشو بالا کشید ! بی خودی می رن تهمت می زنن پیش اعضای هیئت رئیسه انجمن روانپزشکان که : « می دونین بهنام اوحدی، چند میلیون بروشور تبلیغاتی تو تهرون پخش کرده ؟! »
مومنت، چی بگم؟ آخه اصفانی کی پول چاپ و پخش چند میلیون بروشور می ده بابام جان؟!؟
به جای این که در استراحتگاه داغ بیمارستان روزبه، لم بدهم و چای بخورم و سیگار بکشم و پشت سر استادانی که تا همین چند لحظه پیش، تا کمر جلوی شان تعظیم کرده و مجیز ردیف کرده بودم، چرت و پرت ببافم و مسخره شان کنم، خسته و کوفته - با دانایی به تنهایی و بی پشتیبان بودنم در پهنه روانپزشکی، به امید آینده - از شوش تا گلابدره، از هفت حوض تا شهرک هوانیروز، بر مترو و موتورسیکلت و تاکسی با جیب سوراخ پرواز کردم تا به این جایگاه معمولی رسیده ام. مثل فشفشه از بیمارستان روزبه خودم را به ایستگاه مترو سعدی می رساندم تا در اندک زمان، به مرکز مشاوره شکیبا - تقاطع جردن و میرداماد - برسم...
از سال 1383 تا همین حالا، به پشتوانه هایپرتایمیای همیشگی و ۳۸ ساله ام، در بسیاری از مواقع در 48 ساعت، کمتر از 8 ( و گاه حتا 4 ساعت ) خوابیده ام؛ درست آن هنگام که رقیبان حسود و بخیل در مهمانی، رستوران، سفر، استراحت، خوشی و سرگرمی، خانه و خواب ناز و عشق و حال بودند، من ساعت ها و ساعت ها بی وقفه کار و کار و کار کردم؛ مقاله نوشتم، مراجع ویزیت کردم و همه تعطیلات درس دادم و نیاسودم.......
دوستی نازنین برایم در فیس بوغ نوشته که مردمان به قطار شتابان سنگ می اندازند و نه به واگن ها و لکوموتیوهایی که در ایستگاه خاموش ایستاده اند. شکست خورده و ناکام باشی، تحقیرت می کنند و بی عرضه و ناتوان برمی شمارندت، پیروز و کامیاب باشی، حسودی ات می کنند و قالتاق و بدجنس می شناسانندت. سرزمین شگفت انگیزی ست این مرز پر گزند !!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 7:48 توسط دکتر بهنام اوحدی ایران بد
|